فایل رایگان پاورپوینت حضرت يوسف

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت حضرت يوسف :

محتویات

1 وجه تسمیه یوسف 2 نسب حضرت یوسف علیه السلام 3 حضرت یوسف در قرآن 4 داستان یوسف در قرآن 5 حضرت یوسف در روایات 6 اخلاق و فضائل و ویژگی های حضرت یوسف علیه السلام 7 پانویس 8 منابع 9 مقالات مرتبط

وجه تسمیه یوسف

یوسف: (بضم یاء و سین) یعنى خواهد افزود و مادرش به واسطه اعتقاد بر این كه خدا پسر دیگرى به او كرامت خواهد كرد وى را یوسف نامید.[1]

نسب حضرت یوسف علیه السلام

یوسف فرزند یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام می باشد.[2]

حضرت یوسف در قرآن

نام حضرت یوسف علیه السلام 27 بار در قرآن آمده است، و یك سوره قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است كه 111 آیه دارد و از آغاز تا آخر آن پیرامون سرگذشت یوسف علیه السلام می‎باشد.

داستان یوسف در قرآن

یوسف پیغمبر، فرزند حضرت یعقوب ابن اسحاق بن ابراهیم خلیل، یكى از دوازده فرزند یعقوب، و كوچكترین برادران خویش است مگر بنیامین كه او از آن جناب كوچكتر بود.

خداوند متعال مشیتش براین تعلق گرفت كه نعمت خود را بر وى تمام كند و او را علم و حكم و عزت و سلطنت دهد و بوسیله او قدر آل یعقوب را بالا ببرد، ولذا در همان كودكى از راه رؤیا او را به چنین آینده درخشان بشارت داد، بدین صورت كه وى در خواب دید یازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاك افتادند و او را سجده كردند، این خواب خود را براى پدر نقل كرد، پدر او را سفارش كرد كه مبادا خواب خود را براى برادران نقل كنى، زیرا كه اگر نقل كنى بر تو حسد مى ورزند.

آنگاه خواب او را تعبیر كرد به این كه بزودى خدا تو را برمى گزیند و از تاویل احادیث به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر آل یعقوب تمام مى كند، آنچنان كه بر پدران تو حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت اسحاق علیه السلام تمام كرد.

این رؤیا همواره در نظر یوسف بود و تمامى دل او را به خود مشغول كرده بود او همواره دلش به سوى محبت پروردگارش پر مى زد و به خاطر علو نفس و صفاى روح و خصایص حمیده و پسندیده اى كه داشت واله و شیداى پروردگار بود و از اینها گذشته داراى جمالى بدیع بود آن چنان كه عقل هر بیننده را مدهوش و خیره مى ساخت.

یعقوب هم به خاطر این صورت زیبا و آن سیرت زیباترش او را بى نهایت دوست مى داشت و حتى یك ساعت از او جدا نمى شد، این معنا بر برادران بزرگترش گران مى آمد و حسد ایشان را برمى انگیخت، تا آن كه دور هم جمع شدند و درباره كار او با هم به مشورت پرداختند، یكى مى گفت: باید او را كشت، یكى مى گفت: باید او را در سرزمین دورى انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد، آنگاه بعداً توبه كرد و از صالحان شد و در آخر رایشان بر پیشنهاد یكى از ایشان متفق شد كه گفته بود: باید او را در چاهى بیفكنیم تا كاروانیانى كه از چاه هاى سر راه آب مى كشند او را یافته و با خود ببرند.

بعد از آن كه بر این پیشنهاد تصمیم گرفتند به دیدار پدر رفته با او در این باره گفتگو كردند كه فردا یوسف را با ما بفرست تا در صحرا از میوه هاى صحرائى بخورد و بازى كند و ما او را محافظت مى كنیم، پدر در آغاز راضى نشد و چنین عذر آورد كه من مى ترسم گرگ او را بخورد، از فرزندان اصرار و از او انكار تا در آخر راضیش كرده، یوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههاى گوسفندان برده بعد از آن كه پیراهنش را از تنش بیرون آوردند در چاهش انداختند.

آنگاه پیراهنش را با خون دروغین آلوده كرده نزد پدر آورده گریه كنان گفتند: ما رفته بودیم با هم مسابقه بگذاریم و یوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بودیم، وقتى برگشتیم دیدیم گرگ او را خورده است و این پیراهن به خون آلوده اوست.

یعقوب به گریه درآمد و گفت: چنین نیست بلكه نفس شما امرى را بر شما تسویل كرده و شما را فریب داده، ناگزیر صبرى جمیل پیش مى گیرم و خدا هم بر آنچه شما توصیف مى كنید مستعان و یاور است، این مطالب را جز از راه فراست خدادادى نفهمیده بود، خداوند در دل او انداخت كه مطلب او چه قرار است.

یعقوب همواره براى یوسف اشك مى ریخت و به هیچ چیز دلش تسلى نمى یافت تا آن كه دیدگانش از شدت حزن و فروبردن اندوه نابینا گردید.

فرزندان یعقوب مراقب چاه بودند ببینند چه بر سر یوسف مى آید تا آن كه كاروانى بر سر چاه آمده مامور سقایت خود را روانه كردند تا از چاه آب بكشد، وقتى دلو خود را به قعر چاه سرازیر كرد. یوسف خود را به دلو بند كرده از چاه بیرون آمد كاروانیان فریاد خوشحالیشان بلند شد كه ناگهان فرزندان یعقوب نزدیكشان آمدند و ادعا كردند كه این بچه برده ایشانست و آنگاه بناى معامله را گذاشته به بهاى چند درهم اندك فروختند.

كاروانیان یوسف را با خود به مصر برده در معرض فروشش گذاشتند، عزیز مصر او را خریدارى نموده به خانه برد و به همسرش سفارش كرد تا او را گرامى بدارد، شاید به دردشان بخورد و یا او را فرزند خوانده خود كنند، همه این سفارشات به خاطر جمال بدیع و بى مثال او و آثار جلال و صفاى روحى بود كه از جبین او مشاهده مى كرد.

یوسف در خانه عزیز غرق در عزت و عیش روزگار مى گذراند و این خود اولین عنایت لطیف و سرپرستى بى مانندى بود كه از خداى تعالى نسبت به وى بروز كرد، چون برادرانش خواستند تا بوسیله به چاه انداختن و فروختن او را از زندگى خوش و آغوش پدر و عزت و ناز او محروم سازند و یادش را از دل ها ببرند ولى خداوند نه او را از یاد پدر برد و نه مزیت زندگى را از او گرفت بلكه بجاى آن زندگى بدوى و ابتدایى كه از خیمه و چادر مویین داشت قصرى سلطنتى و زندگى مترقى و متمدن و شهرى روزیش كرد به عكس همان نقشه اى كه ایشان براى ذلت و خوارى او كشیده بودند او را عزیز و محترم ساخت، رفتار خداوند با یوسف از اول تا آخر در مسیر همه حوادث به همین منوال جریان یافت.

یوسف در خانه عزیز در گواراترین عیش زندگى مى كرد تا بزرگ شد و به حد رشد رسید و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكیه و قلبش رو به صفا مى گذاشت و به یاد خدا مشغول بود تا در محبت خداوند به حد ولع یعنى مافوق عشق رسید و خود را براى خدا خالص گردانید، كارش به جایى رسید كه دیگر همى جز خدا نداشت، خدایش هم او را برگزیده و خالص براى خودش كرد، علم و حكمتش ارزانى داشت، آرى رفتار خدا با نیكوكاران چنین است.

در همین موقع بود كه همسر عزیز دچار عشق او گردید و محبت به او تا اعماق دلش راه پیدا كرد، ناگزیرش ساخت تا با او بناى مراوده را بگذارد به ناچار روزى همه درها را بسته او را به خود خواند و گفت: "هیت لك" یوسف از اجابتش سرباز زد و به عصمت الهى اعتصام جسته گفت: «مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»(سوره یوسف/ آیه23)، زلیخا او را تعقیب كرده هر یك براى رسیدن به در از دیگرى پیشى گرفتند تا دست همسر عزیز به پیراهن او بند شد و از بیرون شدنش جلوگیرى كرد و در نتیجه پیراهن یوسف از عقب پاره شد.

در همین هنگام به عزیز برخوردند كه پشت در ایستاده بود، همسر او یوسف را متهم كرد به این كه نسبت به وى قصد سوء كرده، یوسف انكار كرد در همین موقع عنایت الهى او را دریافت، كودكى كه در همان میان در گهواره بود به برائت و پاكى یوسف گواهى داد و بدین وسیله خدا او را تبرئه كرد.

بعد از این جریان مبتلا به عشق زنان مصر و مراوده ایشان با وى گردید و عشق همسر عزیز روز بروز انتشار بیشترى مى یافت تا آن كه جریان با زندانى شدن وى خاتمه یافت. همسر عزیز خواست تا با زندانى كردن یوسف او را به اصطلاح تادیب نموده مجبورش سازد تا او را در آن چه كه مى خواهد اجابت كند، عزیز هم از زندانى كردن وى مى خواست تا سر و صدا و اراجیفى كه درباره او انتشار یافته و آبروى او و خاندان او و وجهه اش را لكه دار ساخته خاموش شود.

یوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نیز وارد زندان شدند یكى از ایشان به وى گفت: در خواب دیده كه آب انگور مى فشارد و شراب مى سازد. دیگرى گفت: در خواب دیده كه بالاى سر خود نان حمل مى كند و مرغ ها از آن نان مى خورند و از وى درخواست كردند كه تاویل رؤیاى ایشان را بگوید.

یوسف علیه السلام رؤیاى اولى را چنین تعبیر كرد كه: وى بزودى از زندان رها شده سمت پیاله گردانى دربار را اشغال خواهد كرد و در تعبیر رؤیاى دومى چنین گفت كه: بزودى به دار آویخته گشته مرغ ها از سرش مى خورند و همین طور هم شد كه آن جناب فرموده بود، در ضمن یوسف به آن كس كه نجات یافتنى بود در موقع بیرون شدنش از زندان گفت: مرا نزد صاحبت بیاد آر، شیطان این سفارش را از یاد او برد، در نتیجه یوسف سالى چند در زندان بماند.

بعد از این چند سال پادشاه خواب هولناكى دید و آن را براى كرسى نشینان خود بازگو كرد تا شاید تعبیرش كنند و آن خواب چنین بود كه گفت: در خواب مى بینم كه هفت گاو چاق، طعمه هفت گاو لاغر مى شوند، و هفت سنبله سبز و سنبله هاى دیگر خشكیده، هان اى كرسى نشینان نظر خود را در رؤیاى من بگوئید، اگر تعبیر خواب مى دانید.

گفتند: این خواب آشفته است و ما داناى به تعبیر خواب هاى آشفته نیستیم. در این موقع بود كه ساقى شاه به یاد یوسف و تعبیرى كه او از خواب وى كرده بود افتاد و جریان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا به زندان رفته از یوسف تعبیر خواب وى را بپرسد، او نیز اجازه داده به نزد یوسف روانه اش ساخت.

وقتى ساقى نزد یوسف آمده تعبیر خواب شاه را خواست و گفت كه همه مردم منتظرند پرده از این راز برداشته شود، یوسف در جوابش گفت: هفت سال پى در پى كشت و زرع نموده آنچه درو مى كنید در سنبله اش مى گذارید مگر مقدار اندكى كه مى خورید، آنگاه هفت سال دیگر بعد از آن مى آید كه آنچه اندوخته اید مى خورید مگر اندكى از آنچه انبار كرده اید، سپس بعد از این هفت سال، سالى فرا مى رسد كه از قحطى نجات یافته از میوه ها و غلات بهره مند مى گردید.

شاه وقتى این تعبیر را شنید حالتى آمیخته از تعجب و مسرت به وى دست داد و دستور آزادیش را صادر نموده گفت: تا احضارش كنند، لیكن وقتى مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست یوسف را بیرون آورد، او از بیرون شدن امتناع ورزید و فرمود: بیرون نمى آیم مگر بعد از آنكه شاه ماجراى میان من و زنان مصر را تحقیق نموده میان من و ایشان حكم كند.

شاه تمامى زنانى كه در جریان یوسف دست داشتند احضار نموده و درباره او با ایشان به گفتگو پرداخت، همگى به برائت ساحت او از جمیع آن تهمت ها متفق گشته به یك صدا گفتند: خدا منزه است كه ما از او هیچ سابقه سویى نداریم، در این جا همسر عزیز گفت: دیگر حق آشكارا شد و ناگزیرم بگویم همه فتنه ها زیر سر من بود، من عاشق او شده و با او بناى مراوده را گذاردم، او از راستگویان است.

پادشاه امر او را بسیار عظیم دید و علم و حكمت و استقامت و امانت او در نظر وى عظیم آمد، دستور آزادى و احضارش را مجددا صادر كرد و دستور داد تا با كمال عزت و احترام احضارش كنند و گفت: او را برایم بیاورید تا من او را مخصوص خود سازم، وقتى او را

لینک کمکی