فایل رایگان پاورپوینت درباره شعر و موسيقي

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت درباره شعر و موسيقي :

بیانات و نوشته جات شهید عزیزمان حضرت آیه اللّه مطهری همواره راهنمایی برای اهل خرد و اندیشه بوده است. در این راستا از کتاب «اهتزاز روح» گردآمده از آثار استاد شهید که جناب آقای تاجدینی، زحمت گردآوری آن را کشیده است، مطالبی را برگزیده ایم که تقدیم می گردد:
به لحاظ توجه خاصی که حضرت آیت اللّه مطهری به شعر داشته اند، این بخش از کتاب را نسبت به سایر بخش ها از تنوع و زیبایی بسیاری برخوردار ساخته است. اگر چه تنوع این یادداشت ها نمی توانست مانع از آن باشد که آن ها را در ذیل چند موضوع مشخص دسته بندی کنیم، اما دیدیم که مقتضای این مجموعه، بیش تر از آن است که دُردانه وار به رشته درآیند تا ارزش یگانه آنان در وجوه اشتراکشان با یکدیگر گم نشود. عناوین یادداشت ها حس تغزل
آن هاکه می گویند یگانه عامل اساسی فعالیت های بشر اقتصاد است، هیچ درباره حس تغزل اندیشیده اند؟ این کشش شگفت انگیز که از عمق وجود، انسان را به جانب غزل سرایی می کشاند، از کجا نشأت گرفته است؟ شعر و اهتزاز روح
شعر، سخن نازله روح است. اهل سخن خوب می دانند که روح ما تا در اهتزاز نباشد، سخن خوش از آن صادر نمی شود. آتش درون
امواج خروشان روح مولوی از طوفانی است که شمس در درونش بر پا کرده است و این همه شور در اشعار او منشأ گرفته از آن خروش باطنی است. قیاس شعری
میان تصورات انسان و احساسات او پیوندی است که از آن طریق، صورت های خیالی شعر، احساسات را در اختیار می گیرند و روح را به اهتزاز وا می دارند. چرا که صورت های خیالی شعر، در درون انسان به احساساتی متناسب با خویش تبدیل می گردند. منطق شعر
محتوای این یادداشت در حقیقت تفسیری است بر این آیه مبارکه قرآن که درباره شعر است: الم تر انهم فی کل وادیهیمون؟ (شعرا 225).
این یادداشت از کتاب سیره نبوی گرفته شده و بدون شک قصد حضرت استاد در آن جا ارائه تفسیر بر آیات سوره شعرا نبوده است، اما می توان احتمال داد که یکی از معانی مورد نظر قرآن در آیه مبارکه مذکور، بیان همین واقعیتی بوده است که ایشان فرموده اند.
حسان بن ثابت را که در جاهلیت از شعرای انصار بود و در هجوگویی یدِ طولایی داشت، گفتند: (هرم شعرک فی الاسلام یا اباالحسام)؛ یعنی شعر تو بعد از اسلام پیر گشت.
جواب گفت: «مبنای شعر بر کذب و اغراق است و شعر خوب شعری است که در تزیین و توصیف، افراط کند و از حق، فراتر رود و اسلام، مانع ازاین هاست. آری،دایره شعرتنگ شده است».
این مسئله ای است مربوط به ماهیت شعر، اما همان طور که در یادداشت بعد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و شعر بر این مطلب تصریح شده است، آنچه که مورد تقبیح قرار گرفته، شعری است که خود را از تعلق به حق، آزاد می انگارد.
در یادداشت بعد، آیت اللّه مطهری به طور خاص به همین مطلب پرداخته و این دو نوع شعر را از یکدیگر جدا ساخته است و بر این نکته تصریح می کند که شعر، زیباتر از نثر است و آنچه از عهده شعر برمی آید از نثر ساخته نیست. سخن منظوم و منثور
مفهوم نثر در مقابل نظم است، اما نظم و شعر را نباید به یک معنا دانست؛ اگر چه در عرف این چنین است. هر نظمی شعر نیست. چرا که شعر در اصل به معنای سخنی است که آمیخته با تخیل و مشتمل بر نوعی تشبیه و استعاره و استخدام قوه خیال باشد. اثر خاص شعر را نیز بر روح انسان، باید با این خصوصیت ماهوی مربوط دانست. شعر و سخن حماسی
شعر و سخن به تفاوت محتوی و غایات، شیوه های مختلفی می یابند. سخن حماسی، سخنی است که بوی غیرت و مردانگی و شجاعت دارد و به ایستادگی و مقاومت می خواند. بنابراین آهنگ و شیوه خاصی اختیارمی کند که مناسب این حالت ها است. سخن حماسی، این چنین سخنی است. شعر و وارستگی
چرا دیگر، شعرایی همچون حافظ و سعدی پدید نمی آیند؟ قریحه شاعری در وجود انسان نخشکیده است، اما انسانِ آلوده و وابسته به تعلقات سخیف، چگونه می تواند به درک لطایف معنوی نایل شود؟ چه کسی حق شرح حافظ را دارد!
هر ادیبی حق شرح نوشتن بر حافظ را ندارد. حافظ را باید در بوستان معارف اسلامی جستجو کرد و لذا شعر او را کسی باید شرح کند که پیش از هر چیز، عارف باشد. شهرت حافظ
از القابی که نزدیک ترین کاتب به عصر حافظ برای او نگاشته است، می توان استنباط کرد که حافظ در عصر خویش به علم و فضل و ادب شهرت داشته است؛ تا آن که در سلک اهل تصوف باشد. یزیدی گری
با صرف نظر از نسبتی که به اپیکور می دهند، درست است یا نه، آنچه را که اروپایی ها اپیکوریسم می نامند، ما باید یزیدی گری بنامیم.
مضامین اشعار یزیدبن معاویه که شاعری زبردست بوده به صراحت دعوت به لذات، لاابالی گری و عصیان در برابر دین و آخرت است. خیام و حافظ و اپیکوریسم
از آن جا که در عصر ما اپیکوریسم رواج بسیاری یافته است، دور از انتظار نیست که عده ای می خواهند بزرگان اندیشه و ادب و عرفان را خلاف آنچه حقیقتا بوده اند، بدین مکتب، منسوب دارند؛ از جمله خیام و حافظ را. کمیت اسدی و دعبل خزاعی و محتشم
کمیت اسدی و دعبل خزاعی، دو شاعر مرثیه گو هستند، اما نه از آن مرثیه هایی که محتشم می گوید. آنان راه حسین علیه السلام که راه قیام و مبارزه با باطل است را نشان می دهند و اشعارشان بنیان حاکمیت بنی امیه و بنی عباس را متزلزل ساخته است.
این دو یادداشت که از مجموعه گفتارهای گردآوری شده در کتاب های «ده گفتار» و «حماسه ی حسینی» برگزیده شده است، با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، انعکاسی است از روح استاد در مقام پاسداری از حقیقت حماسی عاشورا؛ اگر نه در یادداشت دیگری که از کتاب «سیره نبوی» انتخاب شده است، ایشان با ذکر این حدیث که انا قتیل العبره در مقام تشویق مرثیه سرایی برآمده اند.
با عنایت به این نکته که حفظ حقیقت اسلام و تقدیر تاریخی آن، وابسته به پاسداری از روح حماسی عاشوراست، می توان علت تأکیدهای مکرر و مستمر استاد را بر این معنا دریافت. اقبال لاهوری و شعر
شعر برای اقبال نه هدف که وسیله ای بوده است در خدمت بیداری مسلمانان و سرودهای انقلابی او بعد از ترجمه به زبان های فارسی و عربی نیز همچنان اثر حماسه آفرینِ خویش را حفظ کرده اند. مرثیه ی شورانگیز ابوهارون
امام حسین علیه السلام فرموده است: انا قتیل العبره؛ یعنی من کشته اشک ها هستم...
و حضرات ائمه علیهم السلام خود مشوق مرثیه سرایی برای واقعه عاشورا بوده اند. ای بسا شاعر که بعد مرگ زاد
اقبال لاهوری شعری دارد که گویا ترجمه این گفته مولا علی علیه السلام است که: غدا تعرفوننی؛ یعنی فردا مرا خواهید شناخت. لاهوری می گوید: «ای بسا شاعر که بعد مرگ زاد»؛ و مرادش نه هر شاعری است که کلماتی را سرهم کند. اثر شعر
تأکیدهای مکرر حضرت آیت اللّه مطهری بر این مطلب که مرثیه ها باید متوجه روح حماسیِ عاشورا شوند، با عنایت به زمان ایراد این گفته ها، بسیار پرمعناست؛ از یک سو، مراد ایشان این بوده است که با استمداد از روح حماسی عاشورا مردم را به مبارزه بخوانند و از سوی دیگر، هنر را نیز به سوی تعهدات حقیقی خویش، راهبر شوند. با توجه به این مقصود، در جستجوی ارائه مثالی عملی، اقبال لاهوری، مصداقِ مناسبی است که ایشان یافته اند.
با یقین به این حقیقت که اسلام دین حکومت و سیاست است، نباید اسلام را از برخورد با مقتضیات زمان، باز داشت و آن را همچون امری مستقل و مجرد از زمان و بیگانه با حکومت در محدوده عبادات فردی، محبوس کرد. شیطان دارای مظاهر بیرونی و درونی است. بنابراین عبادت های فردی نیز اگر درست و با توجه به حکمت تشریع آن ها انجام گیرند، انسان را به سوی قیام و مبارزه با مصادیق بیرونی طاغوت که ائمه کفر و ارباب ظلم هستند، رهنمون خواهند شد.
شهید، آیت اللّه مطهری از علمداران این طریق مجاهدتی هستند که به احیا دیگرباره اسلام در این عصر و ختم توسعه تسلط غرب بر جهان و به بیداری مستضعفان عالم منتهی شده است. با تأمل در نحوه برخورد حضرت امام خمینی(ره) با قالب های هنر جدید اعم از سینما، رادیو، تلویزیون و موسیقی و...، می توان هر چه بیش تر به ضرورت هایی که استاد مطهری در ایراد سخنانی از این دست، منظور نظر داشته اند، توجه یافت. موسیقی و فساد
بعضی بر این باورند که اسلام عنایتی به ذایقه هنری انسان نداشته است و برای اثبات مدعای خویش، حرمت موسیقی و یا رقص را مَثَل می آورند.
اما باید دید که در مواردی این چنین، منع اسلام به اصل زیبایی ها باز می گردد یا به امر دیگری که مقارن با رقص یا موسیقی است؛ اسلام از حریم عقل حراست می کند. موسیقی قرآن
موسیقی، روح را به اهتزاز وامی دارد و آن را در دنیای خاصی از احساس فرو می برد. نظر اسلام درباره ی موسیقی، متوجه همین عواطفی است که در انسان برمی انگیزاند. قرآن خود توصیه می کند که او را با آهنگی لطیف و زیبا بخوانند و با همین نوای آسمانی است که با فطرت الهی انسان سخن می گوید و روح او را تسخیر می کند. حس تغزل(1)
هیچ فکر کرده اید که حس «تغزل» در بشر، چه حسی است؟
قسمتی از ادبیات جهان، عشق و غزل است. در این بخش از ادبیات، مرد، محبوب و معشوق خود را ستایش می کند؛ به پیشگاه او نیاز می برد، او را بزرگ و خود را کوچک جلوه می دهد، خود را نیازمند کوچک ترین عنایت او می داند و مدعی می شود که محبوب و معشوق صد ملک جان به نیم نظر می تواند بخرد، پس چرا در این معامله تقصیر می کند. از فراق او دردمندانه می نالد.
این چیست؟ چرا بشر در مورد سایر نیازهای خود چنین نمی کند؟ آیا تاکنون دیده اید که یک آدم پول پرست برای پول و یک آدم جاه پرست برای جاه و مقام، غزل سرایی کند؟ آیا تاکنون کسی برای نان، غزل سرایی کرده است؟ چرا هر کسی از شعر و غزل دیگری خوشش می آید؟ چرا همه از دیوان حافظ این قدر لذت می برند؟ آیا جز این است که همه کس آن را با زبان یک غریزه عمیق که سراپای وجودش را گرفته است، منطبق می بیند؟ چقدر اشتباه می کنند کسانی که می گویند، یگانه عامل اساسی فعالیت های بشر، عامل اقتصاد است. شعر و اهتزاز روح(2)
کسانی که اهل سخن هستند، می دانند که ممکن نیست انسان در حال عادی بتواند سخن عالی بگوید؛ سخنی که درحد اعلای اوج باشد. روح بشر باید به اهتزاز بیاید. مخصوصا اگر سخن از نوع مرثیه باشد، دل انسان باید خیلی سوخته باشد تا یک مرثیه خوب بگوید. اگر بخواهد غزل بگوید، باید سخت دچار احساسات عشقی باشد تا غزل خوبی بگوید. اگر بخواهد حماسه بگوید، باید سخت احساسات حماسی داشته باشد تا یک سخن حماسی بگوید. آتش درون(3)
تاریخ، بزرگانی را سراغ دارد که عشق و ارادت به کملین لااقل در پندار ارادتمندان انقلابی در روح و روانشان به وجود آورده است. مُلاّی رومی یکی از این افراد است که از اول این چنین سوخته و پرهیجان نبود. او مردی دانشمند بود، اما سرد و خاموش در گوشه شهرش مشغول تدریس بود. از روزی که با شمس تبریزی برخورد کرد و ارادت به او، دل و جانش را فرا گرفت؛ دگرگون شد و آتشی در درونش افروخته گشت و همچون جرقه ای که در انبار باروت افتاده باشد، شعله ها افروخت. او خود در ظاهر مردی است «اشعری مسلک»، ولی مثنوی اوبی شک یکی ازبزرگ ترین کتاب های جهان است. اشعار این مرد همه اش موج است و حرکت. دیوان شمس را به یاد مرادومحبوب خویش سروده است. در مثنوی، نیز زیاد از او یاد می کند. در مثنوی، ملای رومی را می بینیم که به دنبال مطلبی است، اما همین که به یاد شمس می افتد، طوفانی سخت در روحش پدید می آید و امواج خروشانی را در وی به وجود می آورد و می گوید:

«این نفس، جان دامنم بر تافته است

بوی پیراهان یوسف یافته است

کز برای حق صحبت سال ها

بازگو، رمزی از آن خوش حال ها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

گفتم ای دور اوفتاده از حبیب

هم چو بیماری که دور است از طبیب

من چه گویم یک رگم هُشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

فتنه و آشوب و خون ریزی مجو

بیش از این از شمس تبریزی مگو»
قیاس شعری(4)
قیاسی که هدف آن صرفا جامه زیبای خیالی پوشاندن باشد، «شعر» نامیده می شود. تشبیهات، استعارات، مجازات، همه، از این قبیل است. شعر مستقیما با خیال سر و کار دارد و چون میان تصورات و احساسات رابطه است؛ یعنی هر تصوری به دنبال خود، احساس را بیدار می کند. شعر از این راه، احساس ها را در اختیار می گیرد و احیانا انسان را به کارهای شگفت وا می دارد و یا از آن ها بازمی دارد. اشعار رودکی درباره شاهِ سامانی و تأثیر آن ها در تشویق او برای رفتن به بخارا که معروف است بهترین مثال است:

«ای بخارا شاد باش و شادزی

شاه زی تو میهمان آید همی

شاه سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

شاه ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی»
منطق شعر(5)
در منطق نظری، ما برهان داریم و شعر؛ برهان، نظیر آن دلایلی است که در ریاضیات برای اثبات یک مطلب، اقامه می کنند و مبادی عقلی نظری، به گونه ای است که بشر بایستی تابع آن ها باشد. مثلاً برای دانش آموزی که ریاضیات می آموزد، بیان می کنند که احکامِ مثلث چنین است که مجموع زوایای مثلث، مساوی است با 180 درجه و محال است که برابر بشود با 181 درجه و یا 179 درجه. بعد برای این مطلب، برهان اقامه می کنند. آیا معلم ریاضیات چنین قدرتی دارد و اختیار دست او می باشد که یک دفعه مایل باشد برهان اقامه کند بر این که زوایای مثلث، مساوی است با 170 درجه و دفعه دیگر برهان دیگری اقامه کند بر این که مجموع زوایای مثلث، مساوی است با 120 درجه و مرتبه سوم برهان دیگری اقامه کند بر این که مجموع زوایای مثلث، مساوی است با 200 درجه؟ نه؛ هرگز اختیار با او نیست.
اگر انیشتن هم بیاید و بخواهد این گونه برهان اقامه کند، یک دانش آموز کلاس 12، می تواند او را محکوم کند. چون حرف زور می زند و عقل نمی پذیرد و چیزی را که عقل نمی پذیرد، قوی ترین افراد دنیا هم نمی توانند در برابر آن حرف بزنند. حساب، حسابِ برهان است؛ حسابِ استدلال و عقل است.
اما شعر، چیزی است مانند موم در اختیار انسان و شخص شاعر. مطابق میل خودش با تشبیه و استعاره و تخیل، یک چیزی می سازد. این شعر است؛ منطق و برهان نیست.
مثلاً به شاعر می گویند: فلان چیز را مدح کند، مدح می کند. همان را اگر بگویند: مذمت کن، مذمت می کند. مثل فردوسی که یک روزی از سلطان محمود دلخوش است، او را به طور شگفت آوری مدح می کند:
«جهاندار محمود شاه بزرگ»
و یک روزی هم از او رنجیده می شود، به طرز بدیع و جالبی او را هجو و مذمت می کند:

«اگر مادر شاه، بانو بدی

مرا سیم و زر تا به زانو بدی»

شعر است؛ به هر طرف می توان آن را گردانید. به یک شاعر می گویند که مسافرت را مدح کن، می گوید: «آری، مسافرت بسیار خوب است و در اصول یک جا بودن معنا ندارد. درخت هم اگر متحرک بود و از جایی به جایی می رفت، نه رنج اره را می کشید و نه سرکوبی تبر را می دید». به او می گویند انسانی که در یک جا ثابت است را مدح کن، می گوید: «آری، کوه را با آن عظمتش که می بینید، به خاطر این است که ثابت است و باد که بی ارزش است، به خاطر این است که دائما حرکت می کند.
البته روشن است که بحث در شعر، منطقی است که بر پایه تخیل استوار است و تخیل معنایی ندارد.
یکی از سلاطین، دشمنی داشت که آن دشمن مدت ها مخفی بود. بالاخره او را به چنگ آورد و او را به دار کشید. او تا مدت ها بالای دار بود. شاعری مرید آن شخص که به دار کشیده شده بود. قصیده ای در مدح او گفت و در میان مردم پخش کرد. کسی نفهمید که چه شخصی این کار را کرده است. البته بعدا شاعر معلوم شد. در یک بیت از آن قصیده می گوید:

علو فی الحیاه و فی الممات

لعمری ذاک احدی المحکمات

یعنی: «هم در زندگی، بالا زیست کرد و هم در مرگ؛ که بالای دار مرده بود».
بعد همان سلطانی که این شخص را به دار کشیده بود، گفت: «حاضر بودم مرا به دار می کشیدند و این شعر را درباره من می گفتند».
منطق عملی افراد هم همین طور است. بعضی در منطق عملی مانند برهان هستند؛ با صلابت، محکم، قاطع و مستقیم. مبادی و اصولی که آن ها از آن پیروی می کنند، محکم و آن ها هم در پیروی شان آن اندازه ثابت هستند که هیچ چیزی نمی تواند این پیروی را از آن ها بگیرد. زور، تطمیع، شرایط اجتماعی و اقتصادی و وضع طبقاتی، محال است که در آن ها تأثیر بگذارد.
اصول محکم، مثل اصول برهانی است؛ مثل اصول ریاضی است که به اختیار فرد نیست که بخواهد تغییر بدهد. دلخواهی نیست و به عاطفه هم مربوط نیست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله یعنی کسی که چنین اصولی دارد.
علی علیه السلام یعنی کسی که چنین اصولی دارد.
حسین علیه السلام یعنی کسی که چنین اصولی دارد. بلکه پیروان این ها، سلمان، ابوذر، مقداد و شیخ مرتضی انصاری و... یعنی کسانی که چنین اصولی دارند.
اما عده ای از مردم اصولشان در زندگی مثل اصول یک شاعر است؛ پول به آن ها داده شود، فکرشان عوض می شود، وعده به آن ها داده شود، فکرشان عوض می شود. چرا؟ برای این که فکر آن ها مبدأ و اصلی ندارد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و شعر(6)
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هم با شعر مبارزه کرد و هم شعر را ترویج کرد؛ با شعرهایی مبارزه کرد که به اصطلاح امروز متعهد نیست، یعنی شعری نیست که هدفی داشته باشد، صرفا تخیل است، سرگرم کننده است، اکاذیب است. مثلاً کسی شعر می گفت در وصف این که نیزه فلان کس این طور بوده یا اسبش آن طور بود. یا در وصف معشوق و زلف او. یا کسی را هجو یا شخصیتی را مدح می کرد، برای این که پول بگیرد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به شدّت با این نوع شعر مبارزه می کرد. فرمود: لان یملأ الرجل قیحا خیرا من ان یملا شعرا؛ یعنی: «اگر درون انسان پر از چرک باشد، بهتر از آن است که پر از شعرهای مزخرف باشد». ولی باز فرمود: لان من الشعر لحکمه؛ یعنی: «اما هر شعری را نمی گویم؛ بعضی از شعرها حکمت و حقیقت است».
پیغمبر صلی الله علیه و آله در دستگاه خودش چندین شاعر داشت. یکی از آن ها حسان بن ثابت است.
تفکیک بین دو نوع شعر، نه تنها در حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است، بلکه خود قرآن نیز آن را بیان کرده است: والشعراء یتبعون الغاوون... الا الذین امنوا و عملواالصالحات.
شعرایی بودند که پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله یا ائمه اطهار علیهم السلام آنان را تشویق می کردند.
بدون شک، کاری که شعر می کند، یک نثر نمی تواند انجام دهد. چون شعر زیباتر از نثر است. شعر وزن دارد، قافیه دارد، آهنگ پذیر است. اذهان برای حفظ کردن شعرها آماده اند. پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله به حسان بن ثابت که شاعر دستگاه حضرت بود، فرمود: یا ما زلت یا لاتزال مؤیدا بروح القدس ذیبت منا اهل البیت؛ یعنی: «از طرف روح القدس تأیید می شوی مادامی که این راهی را که داری می روی را بروی و از این راه منحرف نشوی». سخن منظوم و منثور(7)
نثر، نقطه مقابل نظم است. در سخن، سخن منظوم داریم و سخن منثور. سخن منظوم همین است که ما اصطلاحا به آن شعر می گوییم. در صورتی که کلمه شعر در اصل لغت به این معنی که امروز استفاده می کنیم، نیست. هر سخنی که نظمی داشته باشد، تابع قواعد مخصوص عروضی باشد، دارای یک آهنگ و وزن مخصوص باشد، به آن نظم می گوییم. اصل کلمه نظام به این معناست. در عرف، ما به این ها شعر می گوییم. در صورتی که شعر به حسب اصل لغت یعنی: سخنی که آمیخته به نوعی تخیل، مشتمل بر نوعی تشبیه و استعاره و استخدام قوه خیال باشد. و به این دلیل قرآن، شعر بودن را این همه از خود نفی می کند.
سخن شعر اعم از منظوم و منثور است؛ یعنی ممکن است کسی به نثر سخن بگوید، ولی این سخنش شعر باشد، یعنی شاعرانه باشد. شاعرانه باشد، یعنی خیلی نزدیک به تشبیه و تخیل و بازی کردن با قوه خیال مردم باشد. ولی چون غالبا این عمل را که در اصطلاحات به آن شعر می گفتند، در نظم ها به کار برده می شد، کم کم به هر نظمی شعر گفته اند. در صورتی که بسیاری از نظم ها شعر نیست؛ قوه تخیل در آن به کار نرفته است. یک سخن صاف و سرراست و حکیمانه ی منطقی است. اگر یک سخن، عقلی و منطقی باشد، آن دیگر شعر مصطلح نیست؛ چون به قوه ی عاقله سر و کار دارد نه قوه ی خیال؛ مثلاً:

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

این نظم است؛ نه شعر. چون یک سخنی است که در آن نه تشبیهی است و نه استعاره ای و نه تخیلی. یک حقیقتی را در لباس نظم بیان کرده است. این مضمون سخن علی علیه السلام است؛ تا آدم سخن نگفته باشد، معلوم نیست چه هنری و چه عیبی دارد.
ولی بعضی تعبیرها است که در اصل شعر است؛ شاعرانه است. تخیلی در آن به کار رفته است. ولو اگرچه در لباس نظم هم نباشد. خیلی از نثرهای گلستان شعر است:
«ابلهی را دیدم جامه سیمین در بر و بر اسبی سوار بود. کسی گفت: این چیست؟ گفتند: خط زشتی است که با زر نوشته اند».
یعنی یک آدم احمق کودنی، اسب خیلی عالی سوار بود. لباس زربفت پوشیده بود و خیلی با غرور و تکبر راه می رفت. کسی گفت: این چیست؟ گفتند: این مثل خط زشتی است که با طلا نوشته باشند. حالا با آب طلا یک خط بدی بنویسند، خط که خوب نمی شود!
غرضم این است که نظم، نقطه مقابل نثر است. در نثر آن نظام و آهنگی که در شعر به کار می رود، به کار برده نمی شود. هر دو این ها از عمل محسوس و ملموس دیگری گرفته شده است و آن این که گردن بندها یا تسبیح ها را در مسلک معینی در یک بند به نظم درمی آورند. وقتی ما دانه های تسبیح را به یک نظم خاص درآوردیم، به آن نظام می گویند. اگر این بند پاره شود آن وقت این دانه ها پخش می شود؛ می گویند که این انتشار پیدا کرده است. یعنی حالت نثری و حالت پراکندگی پیدا کرده است. آن نظم و نثر هم از این جا پیدا شده است. سخن نظم، مثل دانه های تسبیح است که آن را در یک مسلک کشیده اند و سخن نثر مثل دانه های پراکنده ای است که بند و دسته ای نیست. که این ها را در یک نظام قرار دهد. شعر و سخن حماسی(8)
علمای شعرشناس، منظومه های شعری را از نظر محتوی، یعنی از نظر نوع معنی و هدف شعر، به اقسامی تقسیم می کنند: بعضی از منظومه ها را منظومه های غنایی، بعضی را منظومه های حماسی، بعضی را منظومه های وعظی و اندرزی و بعضی را منظومه های مدحی می گویند. دیوان و غزلیات حافظ، غزلیات سعدی و دیوان شمس تبریزی، منظومه های غنایی است؛ یعنی اگر چه هدف در این ها عرفان است، ولی لااقل از نظر «تشبیب»، زبان عاشقانه است. سخن از حسن و بی اعتنایی محبوب است. سخن از درد فراق و درازی شب فراق و کوتاهی ایام وصال است:

«فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه، که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش»

این یک شعر غنایی است؛ گرچه در آخر به یک معنی عرفانی بسیار لطیف و عالی می رسد و حافظ همیشه این طور است. در آخر همین شعر می گوید:

«صوفی سرخوش از این دهر که کج کرده کلاه

یک، دو جام دگر آشفته کند دستارش»

اشعار غنایی زیاد است. شعر رثایی یا مرثیه که برای بزرگان دین و سایر بزرگان دنیا و کسانی که منشای خیر و برکتی بوده اند، گفته شده است، نوع دیگر شعر است. «برامکه» که منقرض شدند، شعرایی که از دستگاه آن ها، استفاده می کردند، قصایدی در رثای آن ها گفتند. خودِ همین حافظ، فرزند جوانش که می میرد با همان زبان مخصوص خودش مرثیه می گوید:

«بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

طوطی ای را به هوای شکرش دل خوش بود

ناگهش سیل فنا نقش عمل باطل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد»

اشعار رثایی زیاد است. مدح و ستایش هم که (إلی ماشاءاللّه )؛ خصوصا تملق و چاپلوسی. اشعار حماسی، اشعار دیگری است که معمولاً فقط آهنگ خاصی را می پذیرد. شعر حماسی، شعری است که از آن بوی غیرت و شجاعت و مردانگی می آید. شعری است که روح را تحریک می کند و به هیجان می آورد. مثلاً:

«تن مرده و گریه دوستان

به از زنده و طعنه دشمنان

مرا عار آید از این زندگی

که سالار باشم، کنم بندگی»

این تقسیم بندی اختصاص به شعر ندارد؛ نثر هم همین طور است. نثرهای حماسی داریم، نثرهای غنایی داریم، نثرهای رثایی داریم. انواع نثرها را داریم.
در جنگ صفین، در اولین برخوردی که میان سپاه علی علیه السلام و سپاه معاویه می شود، علی علیه السلام روی حساب خودش حاضر نیست که شروع کننده جنگ باشد و تمام کوشش او این است که تا حد ممکن مشکلات و اختلافات را حل کند، بلکه بتواند معاویه و یارانش را به اصطلاح رو به راه کند، ولی یک وقت متوجه می شود که آن ها پیشدستی کرده اند و شریعه را گرفته اند. علی علیه السلام سعی می کند با مذاکره مسئله را حل کند. پیغام می دهد که هنوز بنای جنگ نیست و می خواهیم مذاکره کنیم، بلکه مسئله با مذاکره حل شود، ولی طرف مقابل قبول نکرد. بنابراین یا اصحابش باید از تشنگی از پا دربیایند و یا باید جنگید؛ جنگی که دشمن شروع کرده است. در ن

لینک کمکی