فایل رایگان پاورپوینت انقلاب اسلامي ايران؛ چالشي بر تئوري هاي ساخت گرا / (بررسي و نقد نظريه پردازي «تدا اسکاچ پل» درباره انقلاب اسلامي ايران)

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت انقلاب اسلامي ايران؛ چالشي بر تئوري هاي ساخت گرا / (بررسي و نقد نظريه پردازي «تدا اسکاچ پل» درباره انقلاب اسلامي ايران) :

مقدمه

پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بهمن ماه سال 1357 ش / 1979 م در حالی اتفاق افتاد که شرایط تاریخی برای تحقق آن نه به لحاظ اقتصادی، نه به لحاظ سیاسی و نه به لحاظ فرهنگی حداقل از چشم انداز متداول نظریه پردازی ها، هیچ آماده نبود. در این شرایط، به لحاظ اقتصادی با دنیایی دوقطبی مواجه هستیم که در نیمی از آن برنامه های اقتصاد کاپیتالیستی و در نیم دیگر آن برنامه های اقتصاد سوسیالیستی اجرا می شود و هیچ جریان اقتصادی اعم از فردی، گروهی و سازمانی، بدون قرار گرفتن در زیر چتر حمایتی یکی از این دو قطب اقتصادی قادر به ادامه حیاتش نمی باشد. به لحاظ سیاسی نیز با دنیایی دوقطبی مواجه هستیم که در نیمه غربی آن تفکر لیبرالیسم و در نیمه شرقی آن تفکر مارکسیسم حاکم می باشد و هر یک از دو قطب مذکور، در حوزه سیاست، مفاهیم خاص خود را تولید کرده اند به گونه ای که جریانات منتسب به آن ها تنها با همان مفاهیم می توانند هویت و ماهیت سیاسی شان را ابراز کنند. به لحاظ فرهنگی نیز با دنیایی مواجه هستیم که در بهترین شرایط آن، دین و مؤلفه های آن، اگرنه حذف و محو، لااقل به حاشیه رانده شده اند. در دنیای غرب، از بیش از یک قرن قبل، تئوری های مختلفی در انکار، تقلیل و تنزیل دین مطرح شده است، به گونه ای که در شرایط مورد بحث، از دین، جز پوسته ای باقی نمانده بود. در دنیای شرق، وضعیت از این هم بدتر بود، چه، اساساً در این دنیا، نگرش غالب، بر ماتریالیستی بودن جهان استوار بود. در چنین شرایطی سخن از دین و دینداری و مهم تر، سخن از حکومت دینی چیزی که در انقلاب اسلامی ایران اتفاق افتاد بسیار بعید، غیرمعقول و ناممکن می نمود.

انقلاب اسلامی ایران، ضمن این که ساختار نظام 2500 ساله شاهنشاهی را به هم ریخت، و نیز، ضمن این که موازنه قدرت را در مقیاس جهانی به نفع دین به هم زد به گونه ای که دین در سایه و حاشیه را به مرکز مناسبات اجتماعی دعوت کرد، بستری مناسب و در عین حال، جدّی برای آزمون و محک انواع تئوری های رایج در علوم اجتماعی درباره انقلاب ها گشت. از آنجا که انقلاب ها به ندرت رخ می دهند، وقوع آن ها زمینه مناسبی برای انجام تحقیقات علمی، طرح و آزمون فرضیه ها و نظریه های موجود و نیز ارایه نظریه های جدید فراهم می کند. «تا پیش از پیدایش انقلاب اسلامی، عمده نظریه پردازان انقلاب در عرصه جامعه شناسی سیاسی، گرایش های ساختارگرایانه داشتند. این نظریه پردازان معمولاً با بررسی نمونه های متنوعی از انقلاب ها، هم چون انقلاب فرانسه، روسیه و چین و نیز انقلاب ها ضداستعماری قرن بیستم، سعی داشتند تا با ا نتزاع وجوه مشترک این انقلاب ها و تعمیم آن ها به یک تئوری همه شمولی دست یابند که در پرتو آن بتوان هر انقلاب جدید را که در جهان رخ می دهد، تبیین نموده و یا حتی وقوع آن را از قبل پیش بینی کرد».[1]

در میان رهیافت های ساخت گرایانه درباره انقلاب ها، نظریه خانم تدا اسکاچ پل[2] از شهرت چشم گیر جهانی برخوردار است، به گونه ای که درمحافل علمی، نظریه وی رهیافت های ساخت گرایانه را نمایندگی می کند. این نوشتار در صدد است تا نظریه وی درباره انقلاب ها اجتماعی را با تکیه بر یک کتاب و یک مقاله از وی که هر دو از شهرت جهانی برخوردارند، مورد بررسی و نقد قرار دهد.[3]

أ) کلیات

1. اسکاچ پل

11. مقطع و دوره زمانی

جک گلدستون[4] نظریات انقلاب در قرن بیستم را در سه نسل یا مرحله متفاوت جای می دهد. نسل اول محدوده زمانی چهار دهه ابتدای قرن مذکور، نسل دوم در محدوده زمانی دهه های 1940 تا 1970، و نسل سوم در محدوده زمانی 1970 به بعد.

نسل اول که تئوری پردازان عمده آن لیبون،[5] الوود،[6] سوروکین،[7] ادواردز،[8] پتی[9] و برینتون[10] می باشند مشخصه اصلی تحقیقات آن ها توصیفی بودن آن ها می باشد. مطالعات این نسل به تاریخ طبیعی یا مطالعات توصیفی انقلاب ها معروف است. نسل دوم که تئوری پردازان عمده آن دیویس،[11] گار،[12] جانسون،[13] اسملسر،[14] هانتینگتون[15] و تیلی[16] می باشند برای پر کردن خلأ شالوده های تئوریک، یکی از کاستی های اساسی نسل پیشین بود، روشی تئوریک در پیش گرفتند و تئوری های مختلف روان شناسی (جیمز دیویس و تدگار)، جامعه شناسی (جانسون، اسملسر، جسوپ و هاکوپیان)، سیاسی (چارلز تیلی، هانتینگتون و امان) و... درباره انقلاب ها ارایه کردند. نسل سوم که تئوری پردازان عمده آن پایژ،[17] آیزنشتات،[18] تریم برگر[19] و اسکاچ پل می باشند بیشتر به نقد و بررسی نظریات نسل دوم پرداختند و تلاش کردند تا تحلیل های جایگزینی را در مورد وقوع انقلاب ها اجتماعی مطرح کنند. این تحلیل ها از سویی، تا حدّ قابل توجهی حتی بیش از تحقیقات نسل اول تاریخی می باشند و از سویی، مبتنی بر نگاه هایی کلی نگر (بدین معنی که علاوه بر بررسی علل بروز انقلاب ها اجتماعی، در پی تبیین برون دادهای مختلف انقلاب ها نیز هستند) می باشند.[20]

اسکاچ پل متعلق به نسل سوم تئوری پردازان انقلاب در قرن بیستم می باشد. از اینرو، باید در فهم اندیشه وی تا حدّ قابل توجهی به شرایط تاریخی طرح نظریه وی و نیز طیفی از دیدگاه هایی که دارای همان خاستگاه بوده اند، تفطن داشت.

21. اسکاچ پل؛ پیرو یا پیشرو

أ. در طرح نظریات ساختاری

نخستین بار، مارکسیست ها، تحولات تاریخی و از جمله انقلاب های اجتماعی را بر اساس ساختارهای کلان تحلیل می کردند. مارکسیسم ارتدوکس (اولیه)، در تحلیل پدیده ها به نوعی جوهرگرایی تقلیلی معتقد بود و همه تحولات را برخاسته از یک ماهیت و یک علت، به نام اقتصاد می دانست. در این نگرش، روابط تولید، ابزار تولید و شیوه تولید، هویت اصلی و زیرساخت تحولات به حساب میآمد و سایر حوزه های بشری به عنوان ساخت های رویین و فرعی قلمداد میگردید. در میان پدیده های اجتماعی سیاسی، انقلاب نیز با تمام اجزا و عناصرش (شکل، گستردگی، پیام، اهداف، خاستگاه رهبران، استراتژی و تاکتیک) ماهیتی کاملاً اقتصادی به خود میگرفت و در هیچ قالب و الگوی دیگری نمی گنجید. اسکاچ پل و دیگر هم عصران ساختارگرای وی (از جمله پیتر بلاو، رابرت مرتون، ویلیام گود، تام باتامور، لوییس کوزر)[21] در حقیقت، ادامه دهنده نگرش ساختاری مارکسیستی از نوع جدید آن (نئومارکسیسم) می باشد. به رغم این، نگرش ساختاری اسکاچ پل با نگرش ساختار مارکسیستی دارای تمایزاتی می باشد که مهم ترین آن ها عبارت است از اینکه مارکسیست های اولیه تحت تأثیر جنبش کارگری و سوسیالیستی بیش از آن که درباره ساخت دولت سرمایه داری تأمل کنند، به انقلاب و شرایط وقوع آن می آندیشیدند. با پیدایش ساخت دولت رفاهی و نقش اساسی دخالت دولتی در حفظ ثبات نظام سرمایه داری، برخی مارکسیست های غربی در این مرحله، تأکید خود را از انقلاب، به ساخت دولت معطوف کردند و به بحث در مورد ساخت و پویایی دولت سرمایه داری پرداختند.[22] بجز گرامشی که هژمونی فرهنگی دولت و تأثیر نیروهای فرهنگی اجتماعی ماقبل سرمابه داری را بر وجه تولید سرمایه داری بررسی کرده است، در خط اصلی اندیشه مارکسیستی، تا دهه 1960 م توجه چندانی به مسأله مهم بوروکراسی و دستگاه دولت نمی شد.[23] تحولاتی که طی قرن بیستم در رابطه میان دولت و نیروهای جامعه مدنی پیش آمد، نیازمند چشم اندازهای نظری تازه ای بود. در حقیقت، مارکسیسم ساخت گرای دهه های 1960 و 1970 م که کوششی نظری برای کاربرد نظریه مارکسیسم در مورد شرایط سیاسی و فقدان نیروهای

کارگزار تاریخی در نیمه قرن بیستم و محصول دوران افول جنبش های انقلابی است برای نجات اندیشه مارکسیستی از برخی تعارضات، بررسی ساخت دولت را در دستور کار خود قرار داد. اسکاچ پل نیز دغدغه اصلی خود را بررسی ساخت دولت و نقش آن در تحولات اجتماعی قرار داده بود، در عین حال، تفاوت مهم وی با این گونه از مارکسیست های غربی در این است که:

اولاً اسکاچ پل اگرچه موضع مارکسیسم ساختاری را درباره استقلال نسبی دولت می پذیرد، اما از نظر وی، درجه استقلال و آزادی دولت از نظارت طبقاتی، از یک محیط به محیطی دیگر تفاوت می پذیرد.[24]

ثانیاً مارکسیسم ساخت گرا از لحاظ روش شناسی تحت تأثیر مکتب اصالت ساخت بود که در دهه 1960 م در فرانسه رواج گسترده ای داشت[25] و عمدتاً با ساخت اندیشه و زبان سروکار داشت و به همین علت، در برابر مکتب اصالت ساخت در سنت آمریکایی که اسکاچ پل در این زمره قرار دارد قرار می گیرد. در اصالت ساخت آمریکایی، دانشمندان اجتماعی به شیوه ای تجربی، توجه خود را بر رفتار و روابط افراد متمرکز می کنند تا از آن راه، ساخت جامعه را دریابند. در حالی که در اصالت ساخت فرانسه که دو چهره برجسته آن کلود لوی استروس و میشل فوکو می باشند هدف، کشف ساخت ها از روی زبان و اندیشه مردم است.[26] به عبارت دیگر، ساختارگرایی به دو الگوی تبیینی تقسیم می شود: الگو ی اول گونه ای از تبیین علّی است که ساختارهای اجتماعی مانند صورت های مختلف دولت، سیستم اقتصادی و ... را علت اصلی پدیده های اجتماعی می داند و بر این اساس، مقومات ساختار اجتماعی عبارت است از:

الف) پیوستگی زمانی (ساختار، خصیصه ای از سیستم اجتماعی است که در طول مدتی طولانی پایدار می ماند)؛

ب) استقلال ساختار از افرادی که درون آن قرار دارند؛

ج) قید زدن ساختار بر آزادی افراد درونش.

الگوی دوم، از اصل، احتیاج تبیین به رابطه علّی را منکر است و در عوض، شؤون مختلف پدیده های اجتماعی را چنین تبیین می کند که نشان می دهد آن شؤون چگونه با ساختارهای انتزاعی زیرین جفت می شوند. الگوی تبیین در اینجا مأخوذ از تئوری زبان شناسی است.[27] بدین معنی که زبان شناسان قائل به نظریه تولید،[28] از جمله چامسکی نشان داده اند که دسته ای از قواعد تبدیلی ساده و منتزع، مولد همه گفتنی های درست اند. لذا می توان گفت که رفتار زبانی بر حسب دستور زبانی زیرین که مولد جملات است، تبیین می شود. به همین نحو، ساختارگرایان تحلیل گر اجتماع می خواهند دستور زبان زیرین پدیده های اجتماعی را که همان نظم زیرین پدیده هاست، به چنگ آورند.[29] اسکاچ پل متعلق به الگوی اول و مارکسیست های ساختارگرا بیشتر متعلق به الگوی دوم می باشند.

در هر حال، آن چه اسکاچ پل از مارکسیسم ساخت گرا متأثر است این عقیده است که این ساخت است که پتانسیل علّی دارد و میتواند علت تغییر و تحولات اجتماعی قرار گیرد. البته این ساخت، انحصاری در اقتصاد ندارد و می تواند هویتی سیاسی یا فرهنگی به خود بگیرد.[30] و بلکه اسکاچ پل تلاش می کند تا این را آشکار سازد که گرچه در چارچوب سنت مارکسیستی کار می کند، ولی گرایش به تأکید بر عوامل سیاسی دارد و نه عوامل اقتصادی. هرچند وی بارها به تعبیرهای اقتصادی (طبقاتی ) روی می آورد.[31] در حقیقت، اسکاچ پل با وارد کردن برخی مؤلفه های جدید[32] و یا با بهم زنیِ نسبتِ میان آن ها از مارکسیست های ساخت گرا و حتی مارکسیست های دیگر متمایز گشته است. مارکسیست های جدید نیز با تأکیدشان بر آگاهی طبقاتی و سازمان حزب و نیز، علاقه نشان ندان شان به یافتن پاسخ هایی برای سؤالاتی در مورد نقش شرایط ساختاری در انقلاب ها، به گونه دیگری از وی متمایز گشته اند.

ب. در روش مقایسه تاریخی در تحلیل انقلاب های اجتماعی

از آنجا که شرایط تاریخی طرح نظریه اسکاچ پل و نیز نوع طرح و تبویب و تدوین وی، به ویژه سبک نسبتاً موفق وی در بررسی و نقد انقلاب ها و تئوری های تبیین گر آن ها، در مجموع باعث شد تا وی، در میان نظریه پردازان ساختارگرا و نیز در به کارگیری سبک و روش مقایسه تاریخی خود در تحلیل انقلاب های اجتماعی، از شهرت خاصی برخوردار شود،[33] برخی را گمان بر این است که اسکاچ پل در این نظریه و روش، فرید و بلکه پیشرو است. خانم فریده فرهی که خود، شاگرد اسکاچ پل بوده است در نقد چنین دیدگاهی می نویسد:

نمی توان اسکاچ پل را فردی نوآور و مبدع دانست؛ زیرا اشخاص دیگری نیز بوده اند که این انتقادها را به طرق مختلف اظهار کرده اند و حتی در آثار جامعه شناسان بزرگ مثل توکویل هم این انتقادها وجود دارد. اهمیت کتاب اسکاچ پل در این بود که تمام این موارد را کنار هم قرار داد و همه را با هم مطرح کرد و همین امر باعث شد تا نظریات او تا این اندازه پراهمیت جلوه کند و گرنه کسانی مثل برینگتون مور و اریک ولف واقعاً در مورد خیلی از مسائل، از دید تاریخی صحبت کرده بودند؛ ولی کاملاً مشخص نکرده بودند که معنای سخنان آنان و یا معنای نظریه های انقلاب چیست. و گرنه برینگتون مور، در کتاب معروفش به وضوح می گوید که یک نظریه مشخص انقلاب وجود ندارد، راه های مختلف نوسازی وجود دارد و انقلاب یک راه آن است. یا اریک ولف همین طور درکتاب «جنگ های دهقانی قرن بیستم» همین گونه با این موضوع برخورد می کند. منتها چون دید انتقادی نسبت به نظریه های دهه شصت ندارد، نظریه اش به اندازه کافی مهم جلوه نمی کند. و در عین حال این معروفیتی که کتاب اسکاچ پل پیدا کرد، پیدا نمی کند.[34]

2. کتاب اسکاچ پل (دولت ها و انقلاب های اجتماعی)

12. شرایط تاریخی طرح و انتشار نظریه و کتاب اسکاچ پل

شرایط تاریخی انتشار کتاب اسکاچ پل با عنوان دولت ها و انقلاب های اجتماعی، به گونه ای بود که متفکران، بیشتر متمایل بودند تا به مباحث اجتماعی بپردازند تا مباحث سیاسی. از همین روست که اسکاچ پل نیز، تلاش کرده است تا انقلاب ها را بیشتر به عنوان پدیده ای اجتماعی و نه صرفاً سیاسی مورد مطالعه قرار دهد. البته با گذشت زمان و تغییر شرایط مزبور، تلاش های زیادی از جانب متفکران از جمله اسکاچ پل در حوزه مطالعات سیاسی برداشته شد، به طوری که خود اسکاچ پل نیز توجهش به مسایل سیاسی از جمله مسأله دولت (به ویژه دولت آمریکا) معطوف شد. البته این مطلب بدان معنا نیست که بحث در مورد انقلاب ها به ویژه با رویکرد اجتماعی دیگر مطرح نباشد، بلکه بدین معنی است که چنین مباحثی بیشتر جنبه منطقه ای به خود گرفته است و کمتر به صورت جهانی مطرح شده است.

از سوی دیگر، نباید از تأثیر شرایط تاریخی انتشار کتاب اسکاچ پل بر شهرت آن غفلت کرد. «از آنجا که طرح این نظریات از سویی، مقارن با وقوع انقلاب هایی چون انقلاب ایران و نیکاراگوئه در جهان بود و از سوی دیگر، امکان شکل گیری انقلاب درکشورهایی چون السالوادور و یا شبه انقلاب در فیلیپین می رفت، زمینه ای ایجاد شد تا بحث های پرسروصدایی، در مورد انقلاب های جهانی، در میان جامعه شناسان و علمای علم سیاست درگیرد»،[35] و این امر تا حدّ قابل توجهی در عطف توجه هرچه بیشتر به کتاب هایی در این زمینه، از جمله کتاب اسکاچ پل تأثیر داشته است.

22. موضوع پژوهش کتاب

موضوع پژوهش کتاب اسکاچ پل که در سال 1979 به طبع رسید انقلاب های اجتماعی می با شد. شرایط تاریخی تألیف کتاب اسکاچ پل همچنان که گذشت به گونه ای بوده است که به تحلیل انقلاب های اجتماعی بیش از انقلاب های سیاسی بهاء داده می شده است. بدین معنی که بیشتر تلاش می شده است تا انقلاب ها از منظر اجتماعی و نه ضرورتاً سیاسی مورد مطالعه قرار گیرند. در خصوص توضیح موضوع پژوهش کتاب اسکاچ پل ذکر موارد ذیل حایز اهمیت است:

1) اسکاچ پل در این کتاب، به تفاوت میان انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی قایل شده است. از نظر وی، یک انقلاب سیاسی با تغییر حکومت، بدون تغییر در ساختارهای اجتماعی همراه است. هم چنین، منازعات طبقاتی و دهقانی نقشی در آن ندارد. انقلاب های سیاسی ساختار حکومت را تغییر می دهند ولی ساختار اجتماعی را تغییر نمی دهند، و ضرورتاً نیز ناشی از تعارضات طبقاتی نیستند. این روند صنعتی شدن است که می تواند ساختار اجتماعی را تغییر دهد، بدون آنکه با شورش بزرگ سیاسی همراه شود. اما یک انقلاب اجتماعی عبارت است از انتقال سریع و اساسی دولت و ساختارهای طبقاتی یک جامعه که با اغتشاشات طبقاتی از پایین جامعه مثل دهقانان همراهی می شود. علاوه بر این، باعث دگرگونی های ریشه دار در ساختار طبقاتی و اجتماعی می شوند. این انقلاب ها به دلیل دارا بودن دو ویژگی مهم (الف) انطباق تغییر ساختار اجتماعی با شورش های طبقاتی و (ب) همزمانی تغییرات سیاسی و اجتماعی با سایر تغییرات و تحولات، متمایز هستند. شورش ها می توانند با موفقیت همراه باشد و انقلاب طبقات مختلف جامعه را در پی داشته باشند، اما باعث تغییرات ساختاری نمی شوند، تغییرات سیاسی و اقتصادی واقعی در ساختار تغییرات طبقات بخشی از ویژگی های یک انقلاب اجتماعی است. انقلاب های اجتماعی موفق از ساختارهای کلان و زمینه های تاریخی گوناگون با تغییرات و تحولات گوناگون به وجود می آیند، این در حالی است که بیشتر انقلاب های ناموفق با تغییرات عمده و اساسی در طبقات اجتماعی همراه نیستند. (الف، ص 21 22)

2) اسکاچ پل در خصوص اهمیت انقلاب های اجتماعی می نویسد: انقلاب های اجتماعی به ندرت شکل می گیرند اما رخدادهای مهمی در تاریخ به شمار می روند. انقلاب های اجتماعی تنها به لحاظ ملی دارای اهمیت نیستند، در برخی موارد این انقلاب ها باعث رشد الگوها، اندیشه ها و خواست های بزرگ بین المللی می شوند، به ویژه اگر این تحولات در کشورهایی روی دهد که از نظر جغرافیای سیاسی مهم و از نظر وسعت پهناور باشند. نتایج حاصله از انقلاب فرانسه از ژنو تا سنت دومینگ و از ایرلند تا آمریکای لاتین و هند را دربرگرفت و بر نظریه پردازان انقلاب از بوف تا مارکس و لنین و تا چهره های ضد استعماری در قرن بیستم اثر گذاشت. انقلاب روسیه سرمایه داری غرب را مبهوت کرد، و این باور را در کشورهای تازه شکل گرفته به وجود آورد که می توان در پناه انقلاب اجتماعی، یک کشور عقب مانده روستایی را به مقام و مرتبه دومین قدرت صنعتی و نظامی جهان رساند. الباکی هرماسی[36] معتقد است که انقلاب ها نه تنها بر افکار سایر کشورهایی که می خواهند از انقلاب ها الگوپذیر باشند، اثر می گذارند، بلکه بر کشورهایی که با ایده های انقلابی مخالفند نیز تأثیر دارند. ویژگی های شناخته شده انقلاب های اجتماعی، حاکی از تأثیر آشکار آنها در ماوراء مرزهاست. به طور حتم، انقلاب های اجتماعی تنها عامل دگرگون کننده در عصر حاضر نبوده اند؛ سایر عوامل مانند سوداگری، صنعتی شدن، ظهور دولت های ملی، ظهور دولت های جدید اروپایی، شورش و ناآرامی های سیاسی، همه و همه در تغییرات و تحولات جدید نقش داشته اند، اما به هر حال نقش انقلاب های اجتماعی به دلیل ارائه الگوهای متمایز در زمینه تغییرات سیاسی و اجتماعی کاملاً برجسته و قابل توجه است. (الف، ص 19 21)

3) اسکاچ پل در خصوص شرایط فهم انقلاب ها اجتماعی می نویسد: در درجه اول، فهم مناسب انقلاب های اجتماعی نیازمند آن است که تحلیل گر به طور غیراختیاری به علل و فرآیند آنها بپردازد، اگرچه تمامی تحلیل ها به نحو اختیاری به چگونگی رخدادها و انقلاب ها می پردازند. در درجه دوم، انقلاب های اجتماعی نمی توانند بدون در نظر گرفتن تحولات تاریخی و ساختار بین المللی تبیین و تفسیر شوند. و در درجه سوم، برای تبیین علل و فرآیند انقلاب های اجتماعی دولت ها به عنوان سازمان های اداری و لشکری در نظر گرفته می شوند. (الف، ص 31)

4) اسکاچ پل تعریف خود را یک تعریف بدیع و تازه از انقلاب های اجتماعی می داند و معتقد می شود که «این مفهوم از انقلاب اجتماعی با بسیاری از تعاریف موجود متفاوت بوده و از نظر تاریخی نیز نمونه های چندانی ندارد. این قبیل تعاریف به جای پرداختن به ابعاد مختلف انقلاب، تنها به یک صورت تحلیلی مانند خشونت و یا منازعات سیاسی می پردازند. (الف، ص 21)

32. روش شناسی کتاب

روش اسکاچ پل در کتاب «دولت ها و انقلاب های اجتماعی» به تبعیت از برینگتون مور در کتاب «ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی»، اریک ولف درکتاب «جنگ های دهقانی قرن بیستم» و جان دان درکتاب «انقلاب های مدرن»، تجزیه و تحلیل تاریخی و مقایسه ای به هدف صورت بندی نظریه در خصوص علل شکل گیری و نیز نتایج و برون دادهای انقلاب ها اجتماعی است[37] و در این رابطه، انقلاب های فرانسه (1788 1800 م)، روسیه (1917 1921 م) و چین (1911 1949 م) را به عنوان انقلاب های اجتماعی برگزیده است. اسکاچ پل روش خود را در محورهای ذیل توضیح می دهد:

1) «در این روش سعی بر آن است که وقایع و ساختار داخلی انقلاب ها با در نظر گرفتن حکومت و دولت مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد». وی، این روش را در برابر روش کسانی چون ریچارد تیلی و نیز چارلز لوییس در کتاب «قرن شورش ها» (1830 1930 م) که سعی دارند اثبات کنند که یک مدل عمومی برای تمامی انقلاب ها وجود دارد و نیز رینهارد بندیکس و پری اندرسون که سعی دارند وجوه افتراق انقلاب های اجتماعی را با استفاده از روش مقایسه تاریخی تبیین کنند، معرفی می کند. (الف، ص 55) از نظر اسکاچ پل، روش مقایسه وی با نوع مقایسه هایی که در این خصوص انجام گرفته است تفاوت دارد. وی مدعی می شود: «بسیاری از محققان و پژوهش گران انقلاب های اجتماعی برای بررسی انقلاب ها از غرب به شرق کشیده شده اند. آن ها انقلاب روسیه را با انقلاب فرانسه و یا انقلاب چین را با شوروی مقایسه کرده و به تحلیل آن پرداخته اند. من در روش مطالعاتی خود راه دیگری را در پیش گرفتم: ابتدا به بررسی و تحلیل انقلاب چین و سپس فرانسه پرداختم و آن گاه به مطالعات خود در خصوص توسعه سیاسی در غرب اروپا روی آوردم. ابتدا اعتقاد داشتم که فرانسه قبل از انقلاب، کم و بیش شبیه انگلستان بوده است، اما مطالعات و بررسی بیشتر مرا به این باور رساند که فرانسه بیشتر به چین شباهت شباهت داشت تا انگلستان». (الف، ص 11)

2) اسکاچ پل دلیل انتخاب روش مقایسه ای را ضعف دیگر روش ها و تئوری ها در تحلیل انقلاب ها معرفی می کند. وی در این خصوص می نویسد:

من بر خلاف جامعه شناسان، مطالعات فراوانی پیرامون تاریخ انقلاب ها انجام داده ام. حتی بسیاری از کتاب های نظریه پردازان جامعه شناسی را نیز مورد مطالعه دقیق قرار دادم. پس از مطالعات فراوان و با کمال تعجب مشاهده کردم که روند گسترش انقلاب های اجتماعی با آنچه که در تاریخ آن ها آمده است، مغایرت هایی دارد. برای من تعجبی نداشت که می دیدم اکثر این تئوری ها کمک مؤثری به درک فهم علل وقوع انقلاب ها و دستاوردهای آن در جوامع کشاورزی با حکومت های دیکتاتوری و [دارای] طبقه اجتماعی روستایی نمی کردند. بر اساس تجربیاتی که از مطالعات و بررسی های خود داشتم، به این نتیجه رسیدم که سه انقلاب مذکور را به روشی مقایسه ای مورد ارزیابی و تحلیل قرار داده و نقاط اختلاف آن ها را با سایر انقلاب های اجتماعی کشف کنم. با اتکاء به روش اخیر به ضعف نظریه های موجود در انقلاب های اجتماعی واقف شدم. در مقایسه با سایر نظریه هایی که مورد مطالعه و ارزیابی قرار دادم، روش مقایسه تاریخی را بهترین روش برای بررسی مطالعه انقلاب ها یافتم. (الف، ص 11 12)

از سوی دیگر، می توان ادعا کرد که حتی خاستگاه سؤال اسکاچ پل درباره علت وقوع انقلاب ها نیز می تواند تا حدّ قابل توجهی وی را به روش تحلیل مقایسه تاریخی رهنمون کند. اسکاچ پل در کتاب معروف خود، به دنبال این سؤال است که:

نارضایتی، اختلاف طبقاتی، توسعه ناموزون در همه جوامع وجود دارد، پس چرا در برخی جوامع انقلاب اتفاق می افتد و در برخی جوامع اتفاق نمی افتد؟ چرا در آفریقای جنوبی که این همه نارضایتی وجود دارد، انقلابی اتفاق نمی افتد؟ چرا در السالوادوری که کاملا ً واضح است نیروهای بسیج شده دولت و مخالفین با هم مساوی هستند و سال ها با هم می جنگند، انقلاب اتفاق نمی افتد؟ ولی در نیکاراگوئه که در همسایگی آن است، جنگ چریکی رخ می دهد و دولت از هم می پاشد.[38]

ناگفته پیداست که نحوه سؤال نخستین اسکاچ پل از علت تحقق انقلاب ها تا اندازه ای وی را به رویکرد مقایسه ای وامی دارد.

3) اسکاچ پل اعتراف می کند که در روش تحلیل مقایسه تاریخی سرآغاز نبوده است، بلکه معتقد است روش «تحلیل مقایسه تاریخی از سابقه طولانی در علوم اجتماعی برخوردار است و اول بار توسط جان استورات میل به کار گرفته شد. روش فوق توسط تحلیل گران تاریخ مانند الکسیس دوتوکوویل[39] و مارک بلاش[40] و برخی از تاریخ نویسان معاصر مانند برینگتون مور نیز مورد بهره برداری قرار گرفت. روش مقایسه تاریخی برای بررسی تحولات و انقلاب های ویژه و نادر در طول تاریخ روش پسندیده و مناسبی به نظر می رسد. روش مذکور برای بسیاری از پدیده های اجتماعی از کاربرد کمتری برخوردار است، چه، این روش، در واقع در شرایطی که تغییرات و تحولات متنوع باشند از کاربرد بیشتری برخوردار است». (الف، ص 55)

4) اسکاچ پل معتقد است که نظریه مقایسه تاریخی وی از جهات ذیل، متفاوت از نظریات تاریخ طبیعی می باشد[41] که افرادی چون لی فورد ادواردز، کرین برینتون، جورج پیته ارایه کرده اند:

نظریه پردازان مقایسه تاریخی، به علل وقوع انقلاب می پردازند، ولی نظریه پردازان تاریخ طبیعی، به مسائلی چون ترتیب وقوع حوادثی که منجر به پیروزی انقلاب می شود، توجه دارند.

تاریخ نویسان طبیعی سعی دارند با جای دادن برخی موارد تاریخی فرایند انقلاب یا تمامی موارد آن، به صورت استعاره ای به تحلیل طبیعی تاریخ انقلاب ها دست یابند. آن ها از آنجا که حداقل برخی فرضیه های نظری (ولو در قالب استعاره) را در مورد علل وقوع انقلاب ارائه می دهند، کمتر به مقایسه شرایط تاریخی انقلاب ها با یکدیگر می پردازند.

روش مقایسه تاریخی سعی بر ارائه وجوه اشتراک در انقلاب های اجتماعی نداشته و همان طور که از اسم آن برمی آید، بیشتر در مقایسه نقاط مثبت یا منفی انقلاب ها با یکدیگر تلاش می کند و حتی می توان گفت که به وجوه افتراق آنها نیز عنایت خاصی می کند. البته وجوه افتراق مانع از دسترسی به تبیین و تفسیر انقلاب نمی شود. (الف، ص 56 57)

5) اسکاچ پل معتقد است که روش مقایسه تاریخی مشکلات و محدودیت های خاص خود را دارد. برخی از مشکلات و محدودیت هایی که وی در این خصوص برمی شمارد، چنین است:

یکی از مشکلات مهم و شایع روش مقایسه تاریخی، وجود اختلافات غیرقابل اجتناب است، به گونه ای که اغلب پیدا کردن دقیق یک واقعه تاریخی معین برای مقایسه بسیار سخت و مشکل است. حتی هنگامی که وقایع مناسبی یافت شوند، نمی توان به راحتی همه تغییرات و ویژگی ها را بر آن منطبق دانست. بنابراین چاره ای جز گمان بردن و حدس زدن در مورد علل وقوع برخی وقایع و میزان تأثیر مثبت و منفی آنها در روند انقلاب نیست.

یکی دیگر از مشکلات روش مقایسه تاریخی، پرداختن به انقلاب ها به صورت جداگانه و پذیرش آنها به عنوان یک پدیده مستقل و بدون ارتباط با یکدیگر است. پدیده انقلاب در یک کشور به صورت یک واقعه تاریخی و در ارتباط با ساختار بین المللی و شرایط زمانی، نمی تواند کاملاً مستقل از سایر تحولات در کشورهای دیگر باشد. در روش مقایسه تاریخی، استقلال پدیده انقلاب علی رغم وابستگی های آن به سایر عوامل، امری غیرقابل اجتناب است. این در حالی است که واقعیت این است که انقلاب ها نمی توانند مستقل از شرایط تاریخی بین المللی زمان خود باشند.

در آخر باید اذعان داشت که نظریه مقایسه تاریخی نمی تواند به عنوان نظریه جایگزین نظریات عام موجود در تحلیل انقلاب ها پذیرفته شود؛ زیرا در واقع، نظریه مذکور تنها با استفاده از سایر نظریه ها و فرضیه ها قابل استفاده خواهد بود. این روش نمی تواند دقیقاً ما را به سمت یک پدیده تاریخی مشخص و معین راهنمایی کند و حتی نمی تواند فرضیه های مربوط به علل وقوع حوادث و پدیده ها را به روشنی تبیین کند. پرداختن کامل به انقلاب های اجتماعی مسلماً با استفاده و کمک از روش های مختلف امکان پذیر خواهد بود. البته، در نظریه های مختلف، از روش مقایسه تاریخی می توان به منزله رابط میان نظریه و تاریخ بهره جست. روش مذکور از یک طرف، موجب شکل گیری نظریه ها یا تغییر شکل آنها می شود و از طرف دیگر، دیدگاه های جدیدی به مسائل تاریخی صرف را ارائه کند. (الف، ص 57 59)

6) اسکاچ پل، دلیل انتخاب سه کشور چین، روسیه و فرانسه را برای بررسی تاریخی مقایسه ای خود را وجود موارد مشترک قابل توجه د راین سه انقلاب معرفی می کند:

از نظر اسکاچ پل، در هر سه نظام یاد شده، «حکومت های قدرتمند سلطنتی» حاکم بودند یعنی حکومت هایی که به صورت مرکزی و با حفظ سلسله مراتب قدرت به ویژه در ارتش و تحت فرمان سلطنت، اداره می شدند. هیچ کدام از این حکومت ها به طور کامل دیوان سالار نبوده و به عنوان یک دولت ملی مدرن حکومتی پرقدرت و پرطرفدار به شمار نمی رفتند. به عبارت دیگر؛ هیچ کدام از سه حکومت مذکور نه تنها قادر به شناسایی و کنترل روابط اقتصادی اجتماعی کشاورزی خود در داخل نبودند، بلکه خود را به طریقی با تغییرات و تحولات هماهنگ کرده و در این محدوده گام برمی داشتند. حکومت های سلطنتی بوربون ها در فرانسه، ر‎مانف ها در شوروی و منچوها در چین، تا حدّ بسیار زیادی «متکی بر اقتصاد کشاورزی» بودند. در همه این نظام ها به طور طبیعی اکثر طبقات ثروتمند از زمینداران و قشرهای بالای جامعه بودند. اقتصاد بازار در هر سه نظام رونق فراوان داشت و سر و سامان دادن به اقتصاد به طور عمده بر عهده کارگران و شهرنشینان بود. درگیری های بنیادی هر سه نظام ناشی از درگیری طبقات تجاری و صنعتی طبقات زمیندار اشرافی نبود، بلکه بیشتر میان دو گروه عمده تولید کننده و گروه حاکم و همچنین میان زمینداران بزرگ ودستگاه سلطنت بود. به هر دلیل، طبقه زمینداران تا سال ها قبل از بروز انقلاب در این کشورها به صورت آگاهانه خود را با ارتش و حکومت مرکزی درگیر نمی کردند. طبقه حاکم به طور طبیعی و با اتکاء به عوامل داخلی نمی توانست در مقابل طغیان های طبقه زیردست از خود دفاع کند؛ زیرا تمامی طبقات اجتماعی علی رغم تفاوت های آشکار موجود میان آنها، دستگاه حکومت را حافظ و نگهدارنده جامعه خود می دانستند و مهم تر اینکه طبقات حاکم و قدرتمند به جمع آوری ثروت در بخش خصوصی و از طریق بخش حکومتی عادت کرده بودند. (الف، ص64 66)

42. منابع کتاب

در خصوص منابع کتاب اسکاچ پل می توان به نکات ذیل اشاره کرد:

1) نویسنده معتقد است که در خصوص حوزه مطالعاتی کتاب خود، با انبوه کتاب های از قبل نوشته شده روبرو بوده است. وی به رغم اینکه بر این باور است که «حجم گسترده مطالعات و تحقیقات می تواند یک نکته منفی برای مطالعه و تحلیل زمینه های کشف ناشده یا کمتر مطالعه شده به حساب آید»، مدعی می شود از آنجا که روش مقایسه ای محدود به منابعی است که تا زمان مطالعه محقق منتشر شده باشند، برای یک مطالعه مقایسه ای، وجود انبوه کتاب های از قبل نوشته شده نه تنها معضل آفرین نیست، بلکه بسیار هم مطلوب می باشد؛ زیرا «وظیفه محققی که به روش مقایسه ای کار می کند این نیست که اطلاعات جدید تاریخی برای مطالعات تاریخی اجتماعی ارایه دهد، بلکه بیشتر بحث و بررسی درباره علل وقوع انقلاب های اجتماعی در شرایط مختلف تاریخی است، چرا که محقق مذکور برای ورود به مباحث فوق، نه وقت کافی دارد و نه مهارت لازم». (الف، ص 12 13)

البته توصیه اسکاچ پل استفاده صرف از منابع تاریخی نمی باشد، بلکه معتقد است که در یک مطالعه و تحقیق مقایسه ای، نویسنده ضمن پرداختن به تاریخ نگاری باید به تحلیل نظریات ارایه شده در خصوص حوزه مباحث تحقیق مورد نظر نیز توجه داشته باشد.

2) نویسنده هم چنین در خصوص کثرت منابع کتاب خود می نویسد: «من در این اثر سعی کرده ام تا آنجا که ممکن بود، منابع و اطلاعات لازم در مورد سه کشور فرانسه، روسیه و چین را مورد مطالعه و استفاده قرار دهم. منابع، شامل کتاب ها، جزوات و مقالات به دو زبان فرانسه و انگلیسی بوده است. در مجموع سعی شده است از کتاب ها و مقالات مفید و باارزش و منابعی که در روش مطالعاتی و تحقیقاتی مقایسه تاریخ مورد استفاده و استناد قرار گرفته اند استفاده شود». (الف، ص 12 13)

3) نویسنده در نگارش کتاب خود همچنان که خود بدان تصریح می کند از برخی افراد و کتاب های خاص آن ها به گونه ای ویژه و بیشتر استفاده کرده است. این افراد عبارتند از: برینگتون مور در کتاب «ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» و تیم برگر[42] در کتاب «انقلاب از بالا». وی در این خصوص می نویسد:

بیشتر از هر کس مدیون برینگتون مور هستم، چرا که در خلال سال های تحصیل، کتاب ارزنده او مرا در مسیر مطالعات مقایسه ای درباره انقلاب های اجتماعی قرار داد. و باز مطالعه همین کتاب به من آموخت که ساختار کشاورزی و درگیری های آن از عوامل کلیدی و مهم هستند. یکی دیگر از کسانی که از کتاب او استفاده شایان توجهی کرده ام، الن کی تیم برگر می باشد که در کتاب ارزنده خود، جوامع ژاپن و ترکیه را مورد ارزیابی و مطالعه قرار داده است. (الف، ص 12 13)

وی علاوه بر این افراد، از دیدگاه های افراد دیگری هم چون: سوزان ایکشتاین، لین هانت، امانوئل والرشتاین[43] و... نیز استفاده برده است.

52. توجه کتاب به بررسی و نقد نظریه های معروف و عام درباره انقلاب ها

اسکاچ پل برای تبیین تمایز و تفاوت دیدگاه خود درباره انقلاب های اجتماعی با سایر دیدگاه های مطرح شده در این خصوص، به دسته بندی آن دیدگاه ها می پردازد. از نظر وی، نظریه های علمی و اجتماعی معاصر به طور عمده متأثر از چهار نظریه متعلق به مارکس در کتاب «سرمایه» (که انقلاب ها را از زاویه روابط اقتصادی و شیوه تولید بررسی می کند)،[44] تدگار[45] در کتاب «چرا مردم شورش می کنند» و کتاب «وجوه روان شناسی» (که انقلاب ها را از نظر انگیزه روان شناسانه مردم و نقش آنان در خشونت های سیاسی یا پیوستن به جنبش های مخالف تبیین می کند)،[46] چالمرز جانسون در کتاب «تغییرات انقلابی» (که انقلاب ها را به عنوان پاسخ خشونت بار جنبش های عقیدتی به نابرابری های اجتماعی تفسیر می کند)[47] و چارلز تیلی[48] در کتاب «از جنبش تا انقلاب» (که درباره تعارضات میان حکومت و گروه های سازمان یافته مختلف بحث می کند)[49] می باشد. (الف، ص23 25)

وجه مشترک نظریات چهارگانه فوق این است که اولاً بر اساس آن ها، ابتدا تغییرات در نظام های اجتماعی باعث پیدایش نارضایتی اجتماعی و بسیج عمومی می شود و سپس جنبش توده ای به کمک ایدئولوژی و سازمان های وابسته، به صورت آگاهانه، نسبت به سرنگونی رژیم حاکم اقدام می کند و پس از درگیری و پیروزی، برنامه های خود را به مرحله اجرا می گذارد.

ثانیاً تمام نظریه های انقلاب که بر تغییر در ساختار اجتماعی تأکید می کنند معتقدند، فرایند نوسازی باعث ناراحتی، نابسامانی و از دست دادن ارزش ها می شود. البته ممکن است افراد مختلف، از جمله دورکیم، وبر، توکویل و مارکس بر موارد متفاوت تأکید کنند، اما همه آن ها بر اینکه فرایند نوسازی ساختار اجتماعی را متزلزل می کند، متفق القولند.[50] (الف، ص 32 33)

اسکاچ پل نظریات فوق را مخدوش و قابل نقد می داند. برخی از مهم ترین نقدهای وی بر این نظریات به شرح ذیل است:

نقد اول)

مطابق نظریه های فوق، نظم اجتماعی به رضایت یا موافقت اکثریت افراد جامعه وابسته است. بنابراین، شرط لازم و کافی برای به وقوع پیوستن تمام انقلاب ها عقب نشینی کردن اکثریت افراد جامعه از این نظم است. اما واقعیت این طور نیست؛ زیرا بسیاری از رژیم های سیاسی جهان، از جمله آفریقای جنوبی، اصلاً مشروعیت ندارند، اما سال های متمادی به حکومت خود ادامه می دهند. علت اصلی این است که اینگونه رژیم ها دارای قدرت سرکوب بالایی هستند، این در حالی است که نظریه های جامعه شناختی، به طور کلی، به قدرت سرکوب توجه کافی نمی کنند، بلکه عمده توجه این نظریه ها به ویژه نظریه های کارکردگرا به این است که به چه شکل از طریق ارزش ها می توان نظم اجتماعی را پایدار نگاه داشت؟ در فرایند تحلیل، یک باره این رأی صادر می شود که چون این رژیم وجود دارد و هنوز به زندگی خود ادامه می دهد پس حتماً مشروعیت دارد. چنین تحلیلی صحیح نیست. بنابراین، قائل شدن به تشابه کلی درمورد نظریه های انقلاب غلط است.

نقد دوم)

اسکاچ پل معتقد است که توجه به عزم یا اراده راسخ جنبش انقلابی ما را درمورد علل و روند انقلاب دچار اشتباه می کند. جمله معروف او این است که «انقلاب را انقلابیون نمی سازند، بلکه انقلاب پیش می رود و اتفاق می افتد». بنابراین، وی، به جای اینکه به مشروعیت توجه کند، بر تزلزل حکومت تأکید می کند. یعنی می گوید که به دلیل وجود شرایط ویژه در جامعه، اول حکومت ها متزلزل می شوند، بعد اکثر مردم مستقیماً و به طور خودجوش وارد دایره سیاست می شوند و سپس انقلاب رخ می دهد؛ آنچه مهم است این تزلزل اولیه است.

نقد سوم)

با توجه به اینکه عزم یا اراده راسخ، ما را در مورد نتایج انقلاب دچار اشتباه می کند، باید گفت که نتایج انقلاب را منافع، مقاصد و انگیزه های انقلابیون تعیین نمی کند، البته نه بدین معنی که انقلابیون منافع، انگیزه و مقاصد نداشته باشند. مسأله این است که این مقاصد، تعیین کننده نیست. درواقع، نظر اسکاچ پل این است که شرایط انقلابی، گروه های مختلف را رو در روی هم قرار می دهد و باعث کشمکش می شود و این کشمکش ها شرایط ساختاری داخلی وشرایط خارجی را شکل می دهند و نتایج انقلاب را هیچ گروهی یا شخصی کنترل نمی کند بلکه، تعامل فرایندهای مختلف و کشمکش های مختلف یک نتیجه و راهی را پیش می آورد.[51]

نقد چهارم)

این تئوری ها عموماً کلی و عام هستند، این در حالی است که انقلاب ها معمولاً از پایین به بالا به وقوع می پیوندد، فلذا این تحولات از نظر تاریخی بسیار نادر و انگشت شمار هستند. هر کدام از این انقلاب ها از نظر ساختار اجتماعی و شرایط بین المللی دارای ویژگی های خاص خود هستند. به همین علت است که مطالعه و بررسی کلی انقلاب های اجتماعی در سال های اخیر در آمریکا متوقف شده است، چرا که صاحب نظران معتقدند این انقلاب ها را باید از دیدگاه ها و منظرهای مختلف مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار داد.تاریخ دانان طبیعی مانند لی فورد ادوارد،[52] کرین بریتون[53] و جرج پته[54] سعی کرده اند با استفاده از نمونه های تاریخی تعریف و تحلیلی جامع و مشترک و کلی از انقلاب های اجتماعی ارائه دهند. هاری اکستاین[55] در مقدمه کتاب «جنگ داخلی در سال 1964»، سعی دارد با الگوبرداری از یک مجموعه پدیده ها، آنها را در سایر تحولات و انقلاب ها عمومیت بخشد. (ر.ک: الف، ص 52 53)

در نهایت، اسکاچ پل از میان نظریات چهارگانه عام درباره انقلاب ها به تلفیقی از دو «نظریه مارکسیستی» و «نظریه تنازع سیاسی» دست می زند. وی در این خصوص می نویسد:

برای فهم بیشتر برخی از منازعات در انقلاب های اجتماعی، به صورت گسترده از نظریه های مارکس و نظریه تنازع سیاسی استفاده شده است. به عقیده من، مفهوم مارکسیستی روابط طبقاتی وسیله ای است برای تعریف یکی از اصلی ترین انواع تضادها در جامعه. روابط طبقاتی همواره یک منبع بالقوه در روابط اجتماعی و سیاسی، تنازع طبقاتی و تغییرات موفقیت آمیز انقلابی هستند [اما] فهم این مطلب که چرا و چگونه این منازعات طبقاتی، در طول انقلاب شکل گرفت، از نکات مهمی است که به همین منظور، تحلیل طبقاتی می بایست با آراء نظریه پردازان تنازع سیاسی تکمیل شود. در دیدگاه مارکسیستی نکته هایی قابل توجه وجود دارد و آن تنازعات بالقوه در روابط طبقاتی و چگونگی ایجاد درگیری طبقاتی برای کسب منافع است. (الف، ص 30)

3. مقاله اسکاچ پل (دولت تحصیل دار)

13. سنخ شناسی نظریه مقاله

تا کنون انقلاب اسلامی ایران از منظر رهیافت های مختلفی مورد مطالعه قرار گرفته است[56] با کمی مسامحه، این رهیافت ها را به گونه اجمالی ذیل می توان دسته بندی کرد:

1. فرهنگی:[57]

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: نیکی کدی در کتاب «ریشه های انقلاب ایران»،[58] آصف حسین در کتاب «ایران اسلامی؛ انقلاب و ضد آن»،[59] افسانه نجم آبادی در مقاله «درباره انقلاب ایران»،[60] علی دوانی در کتاب «نهضت روحانیون ایران»،[61] جلال الدین فارسی در کتاب های «انقلاب تکاملی اسلام، فلسفه انقلاب اسلامی، چهار انقلاب و دو گرایش مکتبی و دنیا دولتی»،[62] سعید امیرارجمند در کتاب «عمامه به جای تاج»،[63] عباس علی عمید زنجانی در کتاب های «انقلاب اسلامی و ریشه های آن، انقلاب اسلامی ایران و...»،[64] حامد آلگار در کتاب های «ریشه های انقلاب اسلامی و انقلاب اسلامی در ایران»،[65] حمید عنایت در کتاب «مذهب در قالب ایدئولوژی سیاسی»،[66] الویه روا در کتاب «تجربه سیاسی اسلام»،[67] ژان پیر دیگارد[68] و....

2. اقتصادی:[69]

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: رابرت لونی در کتاب «ریشه های اقتصادی انقلاب ایران»، مسعود کارشناس در کتاب «دولت و صنعتی شدن در ایران»، همایون کاتوزیان در کتاب «اقتصاد سیاسی ایران»، تدا اسکاچ پل در مقاله «دولت تحصیل دار و اسلام شیعی در انقلاب ایران» و...[70]

3. روان شناسانه:[71]

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: ماروین زونیس در کتاب «شکست شاهانه»،[72] جیمز دیویس، تد رابرت گار، حسین بشیریه،[73] فرخ مشیری در کتاب «دولت و انقلاب اجتماعی در ایرن»[74] و....[75]

4. سیاسی:

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: جرالد گرین،[76] آبراهامیان در کتاب های «ایران بین دو انقلاب» و «مسایل ساختاری در انقلاب ایران»، مارک گاریوروسکی در کتاب «دیپلماسی آمریکا و شاه»،[77] میثاق پارسا در کتاب «ریشه های اجتماعی انقلاب ایران»،[78] و...

5. عوامل خارجی:

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: محمدرضا پهلوی در کتاب «مأموریت برای وطنم»، ولیان گریفیت در کتاب «خلیج فارس و اقیانوس آرام در سیاست جهانی»، رابرت گراهام در کتاب «ایران؛ سراب قدرت»، مهدی بازرگان در کتاب «ایران؛ انقلاب در دو حرکت» و...[79]

6. چندعلتی:

عمده کسانی که در این دسته جای می گیرند، عبارتند از: فرد هالیدی در کتاب «دیکتاتوری وتوسعه سرمایه داری در ایران» و در مقاله «توسعه ناهمگونی و مردم گرایی مذهبی»، جان فوران در کتاب «مقاومت شکننده»، فریده فرهی در مقاله «فروپاشی دولت و بحران انقلابی در شهرها؛ تحلیل مقایسه ای ایران و نیکاراگوا»، منصور معدل در کتاب «طبقه، سیاست و ایدئولوژی»، علی بنوعزیزی در مقاله «رهیافت اجتماعی روان شناسانه به توسعه سیاسی»، ادموند برک و پل لوبک در مقاله «جنبش اجتماعی در دو کشور نفت خیز»، فریدون هویدا در کتاب «سقوط شاه» و...[80]

نظریه اسکاچ پل در مقاله «دولت تحصیل دار و اسلام شیعی در انقلاب ایران» در زمره رهیافت اقتصاد سیاسی و نظریه اصلی وی در کتاب «دولت ها و انقلاب های اجتماعی» در طیف نظریات ساختارگرایانه درباره انقلاب ها قرار می گیرد. عمده این نظریات در دهه 70 قرن بیست نوشته شده است. به طور کلی، در تئوری ساخت گرایی به گرایش های مختلفی برمی خوریم که گرچه همگی در اصول با یکدیگر اشتراک نظر دارند، اما هر کدام به و جهه ای از ساخت اجتماعی، سیاسی و یا اقتصادی تأکید بیشتری می ورزند. برخی از مهم ترین این گرایش ها عبارتند از:

گرایش نخست:

این گرایش، ساخت دولت و رابطه آن با ساخت اجتماعی و طبقات را مبنای تبیین خود قرار می دهد. نظریه پردازان معروف این گرایش، ایزن اشتات، تریم برگر و اسکاچ پل می باشند.

گرایش دوم:

برای این گرایش، فاکتورهای روابط بین الملل از اهمیت ویژه ای برخوردار است. این پرسش که جامعه انقلابی، تحت چه فشارهای جهانی عمل کرده است، مهم ترین پرسشی است که نظریه پردازان مهم این گرایش از جمله گولد فرانک، پیچ، والستون و هرماسی خود را در پاسخ بدان ملزم می بینند.

گرایش سوم:

از آنجا که انقلاب های کلاسیکی که توجه نظریه پردازان را به خود جلب کرده، در ساخت جوامع دهقانی رخ داده است، نظریه پردازان مهم این گرایش، از جمله برینگتون مور، ولف، میگدال و پاپکین، ممیزه دهقانی بودن را مهم ترین عامل انقلاب تلقی کرده اند.[81]

تیموتی ویکام کراولی نیز سنخ شناسی دیگری از نظریه اسکاچ پل ارایه می دهد. بر اساس دسته بندی وی، برای فهم انقلاب:

نظریه هایی که به جای عوامل فرهنگی، بر عوامل اجتماعی تکیه می کنند، روی پیوستاری قرار می گیرند که در یک سوی آن مناسبات ساختاری پایدار رفتار انسانی، و سوی دیگر آن، تحولات و رویدادهای کوتاه مدت رفتار انسانی قرار دارد. به عبارت دیگر، یک طرف آن «کنش اجتماعی» و طرف دیگر آن «کارگزاری اجتماعی» جای دارد (که این دو واژه ریشه لاتینیِ واحدی دارند). نظریه های مهم تدا اسکاچ پل و جفری پیچ، برخلاف تفاوت های بنیادی ای که با هم دارند، در یک طرف این نوشتار قرار می گیرند. شرح داستان گونه ماجراهای انقلابی که روش معمول تاریخ دان هاست، به ویژه آنها که به گفته فرناند براودل[82] به تاریخ وقایع نگار (آن هم کوتاه مدت) علاقه دارند در سمت دیگر پیوستار قرار می گیرد. طرفداران نگرش «تاریخ طبیعی» انقلاب، مانند جورج پتی و کرین برینتون[83] به قطب کنشی پیوستار نزدیک تر هستند و آثار من بیشتر به قطب ساختاری نزدیک است. نظریه پردازانی مانند چارلز تیلی و جک گلدستون، شاید در حد وسط این پیوستار جای بگیرند.[84]

23. منابع مقاله

منابع مقاله اسکاچ پل تا حدودی متفاوت از منابع کتاب وی می باشد. همان گونه که خود اسکاچ پل ادعا می کرد، وی برای نوشتن کتاب خود از منابع متعدد و قابل ملاحظه ای بهره برده است، اما به نظر می رسد برای نگارش مقاله خود، از چنین توفیقی بی بهره بوده است. چه، در این مقاله، عمده منابع نویسنده، نظریه پردازان غرب از جمله مایکل فیشر،[85] نیکی آر. کدی، فرد هالیدی، حامد آلگار و... می باشند و تنها از مستندات معدودی از نویسندگان ایرانی مقیم غرب از جمله شاهرخ اخوی، حسین مهدوی و سعید ارجمند که تحقیقاً تحلیل های آن ها تا حدّ قابل توجهی بر خلاف نوع تحلیل هایی است که نظریه پردازان داخلی ایران درباره انقلاب اسلامی ارایه می دهند، استفاده کرده است. ناگفته پیداست که چنین چینشی از منابع، در تحلیل انقلابی بزرگ مانند انقلاب ایران، به وضوح خواننده را به جهت دار بودن هرچه بیشتر نویسنده رهنمون می سازد.

ب) چارچوب نظری

1. بستر شکل گیری انقلاب های اجتماعی

به نظر اسکاچ پل، انقلاب های اجتماعی تنها در جوامع کشاورزی[86] نسبتاً ثروتمند و دارای روابط سنتی که در گذشته تحت سلطه کشورهای استعمارگر نبوده اند و نیز به لحاظ حکومتی دارای تشکیلات دیوان سالاری متمرکز بوده اند، رخ می دهد. اسکاچ پل این کشورها را اصطلاحاً دیوان سالار کشاورز می نامد.

دیوان سالاری های کشاورزی به جوامعی اطلاق می شوند که اولاً کشاورزی منبع و روش مهم تولید آنها به شمار آید و از اینرو، اکثریت مردم آن ها در مناطق روستایی زندگی می کنند و زمین وسیله اصلی امرار معاش آن ها می باشد. ثانیاً یک حکومت مرکزی همراه با دستگاه های نسبتاً مشخص اداری و نیز، ارتشی سازمان یافته به عنوان ابزار اصلی سرکوب در آن ها وجود دارد. خصوصیت این حکومت ها این است که نسبت به حکومت های ملی مدرن ضعیف هستند.

این حکومت ها که ناگزیر از رقابت در ساختار بین المللی هستند، خواسته یا ناخواسته پا به میدان رقابت های نظامی و تسلیحات بین المللی می گذارند و به تبع آن با سه بحران اساسی روبرو می شوند:

عدم توانایی و قدرت دولت مرکزی برای اداره امور مملکت؛ 2) شورش و طغیان وسیع طبقات پایین جامعه، به ویژه روستاییان و کشاورزان؛ 3) اتحاد و یکپارچگی رهبران گروه های سیاسی مختلف برای پدید آوردن نظام های انقلابی. (الف، ص 60)

2. پیش زمینه های تحقق انقلاب ها اجتماعی

پیش زمینه های تحقق یک انقلاب اجتماعی از دیدگاه اسکاچ پل را در دو سطح ساختار داخلی و خارجی، در مراحل ذیل می توان خلاصه کرد:

11. در سطح ساختار داخلی

أ. بحران سیاسی دولت:[87]

در جوامع دیوان سالار کشاورز، دولت ها تحت فشار شرایط بین المللی، ناگزیر به نوسازی مبادرت می ورزند. از آنجا که افراد رده بالای اداری، لشکری و کشوری از طبقه فئودال هستند، دولت منابع مالی برای نوسازی را نمی تواند از آنها تامین کند. دهقانان نیز تا حد مرگ استثمار می شوند و تجار نیز گروهی کوچک و فاقد منابع گسترده مالی هستند. در نتیجه دولت دچار بحران می شود.[88]

البته، دغدغه اسکاچ پل این است که باید این بحران دولت را به صورت ساختاری فهمید وگرنه، به عقیده وی، «تمام کسانی که درباره انقلاب مطالبی به رشته تحریر آورده اند، می دانند که انقلاب های اجتماعی با بحران های سیاسی آشکار آغاز می شود. بر همگان روشن است که انقلاب های اجتماعی از طریق درگیری احزاب سیاسی و انجمن های با نفوذ شکل می گیرد. هیچ کس نمی تواند واقعیت جنبه های سیاسی انقلاب های اجتماعی را انکار کند». لیکن مسأله این است که «اکثر نظریه های انقلاب، بحران های سیاسی را که منجر به پیدایش انقلاب می شوند، پدیده هایی داخلی و منتج از رژیم های موجود می دانند و با همین استدلال، گروه های سیاسی درگیر انقلاب را نیز نماینده گروه های سیاسی جامعه به حساب می آورند». از نظر اسکاچ پل، مشکل این نوع تجزیه و تحلیل ها این است که در آن ها «ساختار سیاسی و درگیری ناشی از آن، تا حدّ نیروهای اقتصادی و اجتماعی و درگیری های میان آنها تقلیل می یابد و کشورها در این تحلیل، به عنوان محل بروز درگیری های اجتماعی و اقتصادی در نظر گرفته می شوند». البته اسکاچ پل معتقد است که خود نظریه پردازان این گونه تحلیل ها نیک می دانند که بحران ها فقط داخلی نیستند و بلکه ترکیبی از علل داخلی و خارجی که در قالب یک ساختار اولویت بندی می شوند، آن ها را به وجود می آورند، به رغم این مسأله، دست اندرکاران انقلاب برای جذب توده های مردم ناگزیر از طرح شعارهایی خلاف آن چه معتقدند می باشند. (الف، ص 43)

ب. شورش از پایین:

[89] اسکاچ پل می گوید عامل تعیین کننده در شورش از پایین، ساخت داخلی[90] روستاست. در برخی مناطق، که کل روستا به عنوان یک واحد تولیدی و خان، مسؤول آن است، این نوع ساخت ، به نوعی استقلال نسبی روستا می انجامد و در چنین ساختی است که دهقانان به خوبی در می یابند که خان، دشمن مشترک شان است و این وضع، زمینه را برای شکل گیری شورشی دهقانی مساعد می سازد.[91] اسکاچ پل معتقد است که عوامل بنیادین در تبیین صحیح شورش های روستایی عبارتند از: الف) الگوهای نهادی رابطه دهقانان با یکدیگر، با ابزارهای شان و با زمین در روستا؛ ب) الگوی نهادی رابطه دهقانان با مالکین؛ ج) توانایی یا ناتوانی دولت در فرونشاندن شورش ها.

البته سازمان یافتن طبقه کشاورز و اعتصابات و شورش های آن ها در مناطق متفاوت می تواند به شکل های متفاوت و در شرایط متفاوتی صورت گیرد. به عنوان مثال؛ هنگامی که روستاییان در موقعیت کاملاً ضعیفی به سر می برند، قادر به شورش نیستند. آنها برای آغاز شورش به نوعی اهرم قدرت (internal leverage) و یا فضای مناسب مانور

(tactical mobility) یعنی توانایی سازماندهی شده برای جنگ گروهی علیه ملاکین احتیاج دارند. برخلاف نظر ولف که معتقد است «طبقه متوسط دهقانان» انقلابی ترند، اسکاچ پل اظهار می دارد که با تکیه بر طبقه متوسط دهقانان یا خرده مالکین نمی توان شورش دهقانی را تبیین کرد.[92] یا این مطلب که در اکثر انقلاب ها، شرایط غیرعادلانه و سخت، در انقلابی کردن دهقانان نقش مهمی دارد. به همین علت، اسکاچ پل از سرکوب خان به عنوان عامل دیگری در ظهور شورش های دهقانی نام می برد، به ویژه اگر خان در سرکوب دهقانان به نیروی دولت مرکزی وابسته باشد، احتمال شکل گیری شورش دهقانی گسترده، زیادتر می شود. از سوی دیگر، در جوامعی که روستا به عنوان یک واحد مستقل، مسؤول تولید، بهره برداری از زمین، استفاده از ابزارها، تقسیم کار، اجازه ها و دیگر مطالبات باشد، سازمان یافتن کشاورزان برای یک شورش سهل تر خواهد بود.

در خصوص شورش ها و اعتصابات شهری نیز، اسکاچ پل معتقد است که اگرچه شورش هایی که در مناطق شهری صورت می گیرد در انقلاب های اجتماعی نقش مهمی داشته اند، ولی در مقایسه با شورش های دهقانی از اهمیت کم تری برخوردار هستند و در مقابل، اگرچه به شورش های روستایی نسبت به عوامل دیگر، کمتر توجه شده است، این شورش ها در کلیه انقلاب های اجتماعی که در گذشته رخ داده همان گونه که اریک ولف نیز معتقد است[93] نقش مهمی داشته اند.

ج. مشارکت نخبگان حاشیه ای:[94]

نخبگان به سبب دیدگاه ملی خود می توانند جنبش های محلی دهقانی را در سطح ملی سازمان دهند و با سقوط رژیم حاکم، از جمله دولت سازان رژیم جدید باشند. معمولاً هنگامی که نظریه پردازان اجتماعی نقش نخبگان را در انقلاب های اجتماعی مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند، به پیشینه اقتصادی اجتماعی نخبگان می پردازند و چنین استنباط می کنند که نخبگان نماینده طبقات یا گروه های معینی هستند که به دنبال منافع گروه یا طبقه خود می باشند. اسکاچ پل معتقد است شناخت پیشینه های کلی نخبگان، چندان کمکی به پیش بینی های معتبر و منطقی وقوع انقلاب اجتماعی یا نتایج حاصل از آن نمی کند. به نظر وی، در تجزیه و تحلیل نقش نخبگان در انقلاب اجتماعی، باید دولت را کانون توجه قرار داد. او به نخبگان به عنوان دولت سازان آینده که توجه اصلی آنان معطوف به عقلانی کردن، متمرکز نمودن و دیوانی کردن قدرت دولت است، می نگرد نه صرفاً به عنوان نماینده یک گروه یا طبقه معین در جامعه که در جستجوی منافع خود یا طبقه خود هستند.[95]

از سوی دیگر، اسکاچ پل با بیشتر نظریه های غیرمارکسیستی که فقدان مشروعیت حاکمیت را عاملی مهم در بروز انقلاب ها اجتماعی می دانند، مخالفت می ورزد و بلکه تلاش می کند تا درکنار فقدان مشروعیت حاکمیت در نزد توده مردم، نارضایتی نخبگان را نیز مطرح کند:

اگر سازمان های دولتی و حکومتی به آنچه که ادعا می کنند عمل کنند، مشروعیت آنها در نزد توده مردم بیشتر خواهد بود. در این حالت، تنها حمایت توده مردم مهم نیست، بلکه حمایت گروه های قدرتمند سیاسی و اقتصادی جامعه از حکومت نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است. از دست دادن مشروعیت حکومت به خصوص نزد گروه های قدرتمند جامعه، دولت را به سرعت با بحران روبرو می کند. دولت در صورت از دست دادن مشروعیت خود، می تواند کماکان به حیات خویش ادامه دهد، مشروط بر اینکه حکومت مرکزی با قدرت در صحنه حاضر و ناظر باشد. (الف، ص 51 52)

اسکاچ پل این سؤال را که «چرا نخبگان با گرایش های ایدئولوژی مشابه در فرآیندهای انقلابی، کاملاً متفاوت عمل کرده و در نتیجه، پیامد کاملاً متفاوتی نسبت به آنچه که در وهله اول به آن معتقد بوده اند، حاصل شده است؟» نیز بر اساس مدل تحلیل ساختاری خود پاسخ می گوید. وی معتقد است که مشارکت نخبگان نیز از آنجا که محدود به موقعیت های ساختاری اجتماعی، زمینه های تاریخی جهانی و بین المللی می باشد، رفتار سیاسی آن ها حتی به رغم داشتن گرایش های ایدئولوژیکی متفاوت خواهد بود. وی در این خصوص می نویسد:

به نظر من انقلاب های اجتماعی توسط نهضت های انقلابی حقیقی که در آنها یک رهبری ایدئولوژی حمایت توده ای را برای خلع ید از یک نظام موجود تحت عنوان یک جانشین جدید جلب کند، به نتیجه نرسیده اند، به خوبی روشن است که رهبران انقلابی معمولاً تا هنگام فروپاشی یا اصلاً حضور نداشته اند و یا شخصیت سیاسی حاشیه ای بوده اند و گروه های مردمی به ویژه دهقانان، از طریق شورش در دگرگونی های انقلابی برای رسیدن به آرمان های خاص و اهداف خود که مورد حمایت رهبران انقلابی قرار گرفته مشارکت نموده اند. (ب، ص 187)

به نظر اسکاچ پل، جمع این سه شرط، خبر از آمدن انقلاب می دهد. انقلاب ربطی به تصمیم آگاهانه افراد یا گروه ها ندارد و این تلاقی تصادفیِ شروط مذکور است که انقلاب ها را به دنبال خود می آورد، انقلاب ها ساخته نمی شوند، انقلاب ها می آیند.[96]

21. در سطح ساختار بین المللی

به نظر اسکاچ پل، در تحلیل انقلاب های اجتماعی نمی توان تأثیر به سزای شرایط بین المللی بر تکوین، روند و تشدید آن ها را نادیده گرفت. اسکاچ پل با آنکه اهمیت عوامل درون ملی را می پذیرد، اما بر اهمیت عوامل فراملی یا بین المللی بیش از اندازه تأکید می کند، در عین حال خود را از والرشتاین که چشم انداز همانندی را اتخاذ کرده بود، دور نگه داشته است؛ والرشتاین بر روابط اقتصادی بین المللی تأکید دارد، در حالی که اسکاچ پل بر عوامل سیاسی بین المللی تکیه می کند و ضمن پذیرش کنش متقابل دو عامل سیاسی و اقتصادی و نیز وابستگی نظام دولتی به سرمایه داری جهانی، این نظام را هرگز به سرمایه داری تقلیل نمی دهد.[97]

برای نیل به این منظور، باید در حقیقت، از تنیدگی شرایط داخلی و خارجی (بین المللی) سخن گفت؛ چرا که «اگر دیدگاه ساختاری را تمرکز بر روی روابط، معنی کنیم،[98] این تمرکز می بایست شامل روابط فراملی و روابط میان گروه ها در جوامع معلوم (مفروض) نیز باشد. ارتباطات فراملی در پیدایش تمامی بحران های انقلابی اجتماعی سهم دارند و به طور ثابت به تعارض و پیامدهای انقلابی کمک کرده اند. آغاز و انجام تمام انقلاب ها در جوامع مدرن، می بایست در یک ارتباط نزدیک با نابرابری های بین المللی ناشی از توسعه اقتصاد سرمایه داری و در مقیاس جهانی در قالب دولت ملت دیده شود. متأسفانه نظریه های موجود انقلاب، به طور صریح این منظر را دربرنداشته اند.در نظریه پردازی آن ها انقلاب ها مربوط و وابسته به جوامع مدرن هستند، اما این امر موجب شده که نزاع ها و خیزش های اقتصادی اجتماعی به صورت متمرکز و انحصاری در سطح جوامع ملی مورد بررسی قرار بگیرد». (الف، ص 36)

به نظر اسکاچ پل تکیه صرف بر جوامع مدرن در تحلیل انقلاب های اجتماعی، تحلیل گر را تنها به تجربه جوامع اروپایی محصور می کند چرا که« همه مفاهیم مربوط به فرایندهای مدرن، از تجربیات اروپای غربی برخاسته اند» (ص 37) و انقلاب های ملی، اقتصادی و تجاری نیز از همان جا نشأت گرفته است. بر این اساس، حتی اگر تحلیل گر بخواهد یک انقلاب اجتماعی در خارج از دنیای اروپا را هم تحلیل کند همان گونه که مارکس در 1867 م گفته بود که کشورهای توسعه یافته تنها تصویرآینده خود را به کشورهای توسعه نیافته ها نشان می دهند ناگزیر از تحلیل آن بر اساس یک تجربه اروپایی خواهد بود و این امر نمی تواند ماهیت انقلاب های اجتماعی را تبیین کند.

از سوی دیگر، نظریاتی که انقلاب های اجتماعی را بر محور جوامع مدرن تبیین می کنند، ناگزیر از به کار گیری نظریات نوسازی که اغلب بر تجارب کشورهای غربی مبتنی هستند[99] خواهند بود. نظریات نوسازی به عنوان یک تحرک اقتصادی اجتماعی بین المللی با مفهوم انقلاب ها به عنوان جنبش های هدفمند در توسعه اجتماعی، به خوبی هماهنگ هستند و حتی شاید توسعه سریع و پراکنده انتظارات توده های مردم را بالا برده و به ظهور نارضایتی گسترده و خشونت های سیاسی منجر شود و در نهایت حکومت را نیز منقرض سازند و یا تمرکز نظام اجتماعی را که براساس وفاق ارزشی بنا شده است را نابود کند و نیز، ممکن است زایش یک وجه جدید تولید، پایه ای برای ظهور طبقه جدید، که وجه جدیدی از تولید را از طریق انقلاب ایجاد می کند، فراهم آورد، به رغم این:

مفهوم نوسازی به عنوان یک فرایند اقتصادی اجتماعی بین المللی که به طور موازی و از کشوری به کشور دیگر راه می یابد، نمی تواند «تغییرات ریشه ای» را در اروپا توجیه کند. از همان ابتدا روابط بین الملل و تأثیر آن بر ساختار طبقاتی و سیاسی، زمینه ساز تحولات جدید در کشورهای مختلف می شود. البته ضرورتی ندارد که ما این استدلال را بی چون و چرا بپذیریم که توسعه اقتصاد ملی در چارچوب نظام جهانی سرمایه داری شکل گرفته و معنی می دهد. اما می توانیم این بخش از واقعیت را بپذیریم که توسعه روابط اقتصادی بین المللی از نظر تاریخی تأثیر فراوان و غیرقابل انکاری بر توسعه اقتصاد ملی داشته است. (الف، ص 38)

در هر حال، تغییرات بنیادین و ریشه ای در انقلاب های اجتماعی را با صرف تکیه بر تبیین های ناظر بر تحولات ساختار داخلی و یا صرف تکیه بر نظریات انتزاعی و کلی نوسازی[100] بدون مراجعه و تأمل در ساختار بین المللی نمی توان تبیین کرد. از اینرو، برای تحلیل انقلاب های اجتماعی، در مرحله اول باید به نقش کشورها در ساختار اقتصاد جهانی و بین المللی آنها و در مرحله دوم به تغییرات ناشی تأثیر ارتباطات میان کشورها بر انقلاب ها و تغییرات اجتماعی پرداخت.

ارتباطات کشورها با کشورهای درگیر با انقلاب های اجتماعی امری غیرقابل اجتناب است. رقابت های تاریخی میان کشورها، در ساختار طبقات اجتماعیِ کشورهای متأثر از انقلاب اجتماعی اثر مستقیم داشته است. اکثر انقلاب های نوین اجتماعی در کشورهایی به وقوع پیوسته، که از نظر موقعیت بین المللی، در محرومیت به سر می بردند. به طور مشخص، عقب ماندگی نظامی و وابستگی های سیاسی، از عوامل مهم بروز انقلاب در کشورها است. توسعه نامتعادل اقتصادی نیز که ریشه در زمینه های بین المللی از قبیل شکست در جنگ ها، حملات و یا درگیری برای حفظ مستعمرات داشته، از عوامل مهم بروز انقلاب های اجتماعی محسوب می گردد. روند توسعه اقتصادی که متأثر از عوامل بیرونی است در تضعیف قدرت حاکمه و هموار کردن راه ورود انقلاب های اجتماعی بی تأثیر نیست. تعادل بین المللی و درگیری های نظامی، فضای مناسبی را برای پیروزی انقلاب های اجتماعی فراهم می کند. به طور کلی، انقلاب های اجتماعی نه تنها تحت تأثیر سیاست بین المللی، بلکه متأثر از فشار اقتصاد جهانی و نظام های تازه تأسیس حکومتی نیز قرار داشته اند. همواره این احتمال وجود دارد که دست اندرکاران انقلاب های مدرن از انقلابیون گذشته تأثیرپذیر باشند. به عنوان مثال؛ انقلابیون چین تحت تأثیر انقلابیون بلشویک قرار داشته و تا مدت ها تابع دستورالعمل ها و راهنمایی های آنان بودند. به علاوه، ممکن است اتفاقات و وقایع خاص مانند انقلاب صنعتی یا سازمان مدیریت حزب کمونیست در شوروی، در روند انقلاب های دیگر اثر بگذارد. با توجه به مراتب فوق الذکر فرصت های جدید پدید آمده می تواند در شکل و محتوای انقلاب ها اجتماعی نوین تأثیر فراوان داشته باشد، چرا که بعضی از این فرصت ها در انقلاب های گذشته حاصل نمی شد. بنابراین از محل تلاقی رژیم قدیم و رژیم جدیدی که همسو با روند تحولات بین المللی در حرکت است، امید به پیدایش انقلاب اجتماعی شکل می گیرد. بر این اساس است که هیچ یک از نظریه های انقلابی نمی توانند منکر نقش تحولات بین المللی و تاریخی در روند انقلاب های اجتماعی باشند. (الف، ص 41 42)

در مجموع می توان گفت که از نظر اسکاچ پل، انقلاب های اجتماعی معلول و برآمد ساختار داخلی و بین المللی به شرح ذیل می باشد:

أ. ساختار داخلی:

1أ) ساختار اجتماعی دهقانان:

جامعه و کشاورزی سازمان یافته با خصوصیات مستقل، خودمختار و دارای روابط سنتی؛

2أ) ساختار دولت:

دولتی با خصوصیات تمرکز در نظارت و دیوان سالاری پیچیده؛

3أ) ساختار نخبگان:

مشارکت نخبگان حاشیه ای در بسیج انقلابی با خصوصیات استقلال و دارای اهرم های فشار.

ب. ساختار بین المللی:[101]

1ب) تهاجم بازارهای سرمایه داری علیه سازمان های داخلی؛

2ب) رقابت تسلیحاتی (فشارهای مالی و نظامی بر منابع دولت)؛

3ب) توزیع منابع در میان مدعیان قدرت.[102]

به طور کلی، اسکاچ پل در این رابطه، توجه به پنج متغیر را مورد تأکید قرار می دهد: 1) اقتصاد کشاورزی ماقبل سرمایه داری یا در حال تبدیل شدن به کشاورزی سرمایه داری؛ 2) امکان بهره گیری از مازاد سود در نوسازی (دست یابی به مازاد سود متضمن گرفتن منابع و امکانات از مالکین کشاورزی است)؛ 3) ماهیت حکومت و رابطه آن با مالکان زمین (حکومت فراگیر بوروکراتیک یا نیمه بوروکراتیک و تحت کنترل مالکان مقتدر)؛4) فشارهای شدید یا خفیف از سوی کشورهای سرمایه داری؛ 5) پتانسیل انقلابی دهقانان.[103]

اسکاچ پل نظریه خود را با تمام جزئیات آن در مورد انقلاب های چین، فرانسه و روسیه تطبیق می دهد: در چین، طبقه اشراف حاکم بر مناصب حکومتی تکیه زده، مازاد سود کشاورزی را جذب می کردند. وقتی در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، حکومت برای مقابله با توسعه طلبی اروپائیان تحت فشار قرار گرفت، مجبور شد مخارج آن را از اشراف تهیه کند. این تحولات به سقوط سال 1911 انجامید. اما به دلیل کنترل محلی شدید توسط ملاکین، بلافاصله شورش های دهقانی صورت نگرفت و این شورش ها بعد از مدتی به تحریک حزب کمونیست آغاز شد.

در فرانسه، مازاد سود دهقانان را طبقه صاحب زمین تصاحب می کرد. این طبقه حاکم، تا حدودی به حکومت نیمه بوروکراتیک و مطلقه سلطنتی وابسته بود و نفوذ قابل توجهی در آن داشت. از سوی دیگر؛ به دلیل مقاصد امپریالیستی و رقابت های اقتصادی، حکومت به دفاع از آمریکایی ها در جنگ با انگلیس پرداخت. سیستم کشاورزی سنتی قادر به سوددهی مازاد برای تأمین مخارج جنگ و توسعه نبود. حکومت به امتیازات طبقات مرفه چشم دوخت و این امر حمایت آن ها را از دولت دریغ کرد و بحران سیاسی نظامی پدید آمد. در نتیجه کشاورزان که پتانسیل قوی انقلابی داشتند، شوریدند.

در روسیه، دولت، توان سوددهی مازاد برای تأمین مخارج نوسازی را نداشت و طبقه مالکان و اشراف پس از اصلاحات پطرکبیر به ضعف گراییده بودند. بنابراین، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، حکومت که سعی می کرد در مقابل فشارهای اقتصادی و نظامی دولت های اروپایی به نوسازی بپردازد، مشکل درگیری با اشراف و ملاکین متمرد دارای قدرت سیاسی را نداشت. از سوی دیگر، روند سریع صنعتی کردن از بالا، حمایت دهقانان و مهاجران شهرها را از دولت، دریغ کرد. در نتیجه، جنگ و بحران تشدید شد و به دنبال آن، انقلاب به وقوع پیوست.[104]

3. مهم ترین نتیجه گیری اسکاچ پل از نظریه خود (نقد نظریه ذهنیت هدف مند)

اسکاچ پل نظریه ساختاری خود را بر بنایی قرار می دهدکه می توان آن را به عنوان نتیجه نظریه وی نیز تلقی کرد. بناء مذکور، چنین است :

حقیقت این است که هیچ انقلابی از نظر تاریخی صرفاً از طریق بسیج عمومی شکل نگرفته است. جرمی برشر[105] در این مورد می نویسد: «جنبش انقلابی به ندرت با یک قصد انقلابی آغاز می شود و تنها در جریان برخورد است که رشد و توسعه می یابد». توده های شورشی اغلب خودجوش و به صورت مستقل عمل کرده اند. در این خصوص جمله وندل فیلیپس[106] که می گوید: «انقلاب ها ساخته نمی شوند، آنها می آیند» جمله ای قابل تعمق و دقیق است. (الف، ص 34 35)

وی در مقاله « حکومت تحصیل دار» خود نیز می نویسد:

من در کتابم به نام «دولت ها و انقلاب های اجتماعی» بدون استثنا از تمامی نظریه هایی که پذیرفته اند که انقلاب ها آگاهانه توسط نهضت های انقلابی متکی به جنبش های توده ای اجتماعی ساخته می شوند. انتقاد کرده ام: به جای این نظریه ها من بر یک برداشت ساختاری که برای درک تاریخی نقطه تلاقی تلاش ها و مساعی گروه ها با انگیزه ها و موقعیت های گوناگون ضروری می باشد تأکید ورزیده ام. (ب، ص 188)

بر این اساس، وی، انقلاب ها را محصول اراده و فکر انسان ها نمی داند، بلکه به صورتی جبرگرایانه آن ها را معلول ساختارهای عمدتاً بیرون از تحت قدرت انسان می داند. وی از ایده کسانی که برای اراده و اختیار ا نسان ها در شکل دهی رخدادهای تاریخی سهم قایل هستند، تحت عنوان نظریه ذهنیت هدفمند یاد می کند و معتقد است که این ایده از جهات متعددی قابل خدشه می باشد:

ایرادهای نظریه ذهنیت هدفمند چیست؟ [مهم ترین ایراد نظریه ذهنیت هدفمند این است که گمان صاحبان این نظریه بر این است که] اگر نیازهای اکثریت برآورده شود نظم اجتماعی باقی می ماند. این تصور که اگر توده ها به طور آگاهانه ناراضی باشند، دیگر هیچ رژیمی نمی تواند به حیات خود ادامه دهد، مورد قبول [نیست]. برای مثال؛ شرایط اصلی برای بروز انقلاب در رژیم های غیرقانونی چون آفریقای جنوبی وجود دارد اما آنها طی سال های طولانی بدون پیدایش انقلاب به حیات خود ادامه دادند. (الف، ص 34)

وی، ایده ذهنیت هدفمند را که درک و فهم فرایند و پیامدهای انقلاب ها را در فعالیت ، علایق یا منابع گروه های کلیدی جستجو می کند یک بدفهمی درباره فرایند و پیامدهای انقلاب های تاریخی و بروز آن ها تلقی می کند. به همین علت معتقد می شود که پیامد هیچ انقلابی را قبل از تحقق آن نمی توان پیش بینی کرد :

در انقلاب های تاریخی گروه های مختلف با انگیزه های متفاوت در تنازعات چندگانه و پیچیده شرکت دارند. منازعات مذکور تحت شرایط اقتصادی اجتماعی و بین المللی موجود شکل می گیرند و طبقه خاص یا گروه مشخصی آنها را کنترل نمی کنند. همچنین تمامی پیامدهای انقلاب نیز به طور طبیعی توسط هیچ یک از گروه های دیگر قابل پیش بینی نیستند. بنابراین تلاش برای درک پیامدهای انقلاب، آن هم با مطالعه نظرات یا مطالعه رفتار نخبگان، یا سازمان های ذی ربط، به سادگی امکان پذیر نخواهد بود. (الف، ص 35)

وی، از همین منظر، حتی نقش و توان ایدئولوژی ها را در پیش بینی و تحلیل آینده و حتی براندازی رژیم ها مورد انکار قرار می دهد و معتقد می شود که برداشت نادرستی از نقش ایدئولوژی در میان دانشمندان اجتماعی و به ویژه سیاست مداران وجود دارد؛ آن ها بر این باورند که «جهت گیری ایدئولوژیکی رهبری، عامل بسیار مهمی در براندازی رژیم پیشین و شکل گیری دولت جانشین آن می باشد. ایدئولوژی، خط مشی هایی را که رهبری در برابر رژیم پیشین در پیش می گیرد و همچنین دستورالعمل و استراتژی های عملی برای جانشینی آن را تأمین می کند. در غیر این صورت، نمی توان وجود الگوهای گوناگون در مورد براندازی حکومت ها و نتایج متفاوت آنها را تشریح کرد».

اسکاچ پل در برابر ادعای این گروه از دانشمندان، به تجارب تاریخی متمسک می شود و استدلال می آورد که الگوی براندازی حکومت و نتایج انقلاب های اجتماعی که در گذشته رخ داده است، کاملاً از آنچه یک ایدئولوژی خاص و رهبری متعهد و معتقد به آن ادعا می کند متفاوت می باشد. بلکه واقعیت تاریخی این است که به علت تحول ساختارهای موجود در جوامع و زمینه های بین المللی و تاریخی جهانی، رهبری انقلاب ها به نوبه خود مجبور به تطبیق ایدئولوژی خود با موقعیت به وجود آمده بوده اند و حتی می توان ادعا کرد که چنین تطبیقی است که به آنها در به دست آوردن، نگهداری و گسترش قدرت شان کمک کرده است. بر این اساس، اصل، ساختار داخلی و بین المللی می باشد و ایدئولوژی برای ماندن و بقای خود ناگزیر از تطبیق دادن خود با این ساختار می باشد. با این همه، اسکاچ پل به طور کلی منکر ایفای هرگونه نقشی برای ایدئولوژی نمی باشد، بلکه از نظر وی، نقش و وظیفه ایدئولوژی عبارت است از:

1) تأسیس و حفظ به هم پیوستگی[107] و انسجام کادر رهبری متعهد به آن ایدئولوژی؛ 2) تأمین یک خط مشی یا چهارچوب مناسب برای متحد کردن جماعت متفرق با پیشینه های خاص (قومی، مذهبی، نژادی و غیره)؛ 3) توجیه اعمال و اهداف رهبری و ابزار دستیابی به این اهداف از یک سو و اطاعت بی چون و چرا و قبول و تعهد توده ها نسبت به درخواست های رهبری.[108]

اسکاچ پل حتی برای اثبات صحت ادعای خود مبنی بر خدشه دار بودن ایده ذهنیت هدفمند، به آرای دیگر ساختارگریان متمسک می شود و تلاش می کند تا نشان دهد که وی در این ایده تنها نمی باشد. وی می نویسد :

اریک هابسبان[109] می گوید، اهمیت نقش بازیگران در یک درام، به این معنی نیست که خود آنها ضرورتاً کارگردان، صحنه پرداز، و ... باشند. هابسبان معتقد است که باید با آراء و نظریه هایی که تأکید بیشتری بر عناصر داوطلب یا عناصر ذهنی دارند، با احتیاط بیشتری برخورد کرد. در این خصوص گردون وود[110] می گوید مسئله تنها این نیست که انگیزه های مردم مهم نیستند، آنها در واقع حوادث انقلاب را به وجود می آورند، اهداف مردم در انقلاب بسیار پیچیده، متنوع و در پاره ای موارد متناقض است. هنگامی که این اهداف و انگیزه ها در کنار یکدیگر قرار می گیرند، حاصلی دارند که هیچ یک از گروه ها پیش بینی آن را نمی کردند. بررسی انگیزه ها و اهداف متفاوت مذکور است که مورد توجه بسیاری از تاریخ نویسان و اهل نظر قرار گرفته است. نظریه هایی که فاقد این دقت نظر باشند، تنها به بازی بازیگران پرداخته و سایر عوامل را مورد توجه قرار نمی دهند، بنابراین کاربرد چنین نظریاتی به طور طبیعی محدود خواهد بود. (الف، ص 35 36)

اسکاچ پل مبنای روان شناسانه ایده ذهنیت هدف مند را این گونه بیان می دارد که:

البته این [ایده ذهنیت هدف مند] امری منطقی است، چرا که تاریخ انقلاب را کسانی می نویسند که آن را به پیروزی می رسانند و بنابر این، به نفع آنهاست که تاریخ انقلاب ها را به این طریق بنویسند که از اول یک برنامه ای بوده که انقلاب به اینجا برسد. بنابراین، این برخورد رهبران انقلاب با مسأله انقلاب خیلی مهم است و بخصوص به این منظور که جامعه بعد از انقلاب ساخته بشود. اگر قرار باشد رهبران بگویند که ما هیچ برنامه ای برای انقلاب نداشتیم و هیچ خبری نبود و قرار نبود انقلاب پیروز شود و انقلاب یک دفعه اتفاق افتاد و ... با این طرز تلقی نمی توان جامعه بعد از انقلاب را ساخت.[111]

اسکاچ پل معتقد است که با توجه به مبنای روانی فوق، مطرح کردن هدفمندی انقلاب و رهبران آن منطقی به نظر می رسد، اما مساله اساسی این است که جامعه شناسان نباید این تحلیل ها را قبول کنند.

بالاخره، نتیجه کلی که اسکاچ پل در این خصوص می گیرد این است که «برای تبیین انقلاب های اجتماعی، ابتدا باید به پیدایش (نه ساختن) انقلاب در درون رژیم قبلی پرداخت». (الف، ص 36 )

ج) اسکاچ پل و نظریه دولت تحصیل دار (تحلیل اسکاچ پل از انقلاب اسلامی ایران)

همچنان که در مقدمه نیز گذشت، انقلاب اسلامی ایران باعث شد تا بسیاری از نظریه ها و تئوری ها درباره انقلاب اسلامی از اساس باطل و یا این که بالضروره تغییر و تعدیل یابد. «در واقع، عدم تطبیق و ناسازگاری پاره ای از تئوری های انقلاب، بر انقلاب اسلامی، نظریه پردازان بسیاری را دچار مشکل کرد و به تعبیر لاکاتوش، آنان را مجبور به رفو کردن و ترمیم های پی در پی و متعددی نمود».[112] از جمله نظریاتی که به تبع انقلاب اسلامی تغییر و تعدیل یافت، نظریه ساخت گرای اسکاچ پل بود. در حقیقت، طرح نظریه «دولت تحصیل دار»[113] که اسکاچ پل آن را پس از پیروزی انقلاب ایران در سال 1982 در مقاله ای با عنوان «دولت تحصیل دار و اسلام شیعه در انقلاب ایران»،[114] بازگشتی بود از تمامیت نظریه پیشین وی درباره انقلاب ها.

در رهیافت اقتصاد سیاسی به دولت از جنبه پیوندهای درونی و بیرونی آن نگریسته می شود. به عنوان مثال؛ در سنت مارکسیستی، دولت ابزار سلطه طبقاتی لحاظ می شود. رهیافت وابستگی نیز نظریه ای را تحت عنوان طبقات وابسته که یک دولت وابسته را به وجود می آورند مطرح می سازد. نظریه دولت تحصیل دار که تلاشی است برای طرح یک نوآوری نسبت به سنت مارکسیستی و رهیافت وابستگی توجه ما را بر ساختار مالیه عمومی (و نه صرفاً روابط طبقاتی) با پیوندهای اقتصادی خارجی متمرکز می سازد. بر اساس این نظریه، هرچند شرایط اقتصادی ممکن است نتواند تمام جنبه های رفتار دولت را تبیین کند، اما ماهیت درآمدی دولت، بر قواعد اساسی زندگی سیاسی در کشور تأثیر می گذارد. علاوه بر این، مفهوم دولت تحصیل دار سبب می شود که به اهمیت توانایی استخراجی درآمد و تأثیر آن بر ائتلاف سازی در ساختار د ولت توجه کنیم. نقطه آغازین چنین تحلیلی این است که تأثیر پدیده نفت بر رونق دولت و رفتار اقتصادی آن به اندازه ای است که یک نوع توجه خاص را توجیه می کند. به عبارت دیگر؛ این ایده که دولت هایی که وابسته به رانت هستند، ماهیتاً متفاوت از دولت های وابسته به مالیات داخلی می باشند، سبب طرح مفهوم دولت تحصیل دار شده است. در نتیجه، مفهوم دولت تحصیل دار انتخاب شده است تا نشان دهنده اهمیت درآمدهای نفتی در کشورهای صادرکننده نفت باشد. طبق نظر حسین مهدوی که گفته می شود نخستین محققی است که مفهوم دولت تحصیل دار را در مورد ایران به کار برده است دولت های تحصیل دار دولت هایی هستند که مقادیر قابل توجهی از رانت های خارجی را به شکل منظم دریافت می دارند. این رانت های خارجی به وسیله دولت ها یا بنگاه های خارجی پرداخت می گردد.[115]

معروف ترین نظریه دولت تحصیل دار به عنوان عامل انقلاب ایران، توسط اسکاچ پل عنوان گشته است که می توان از آن به عنوان مهم ترین مفهوم سیاسی اقتصادی به کار رفته در مقاله وی درباره ایران نیز نام برد. بر اساس این نظریه، حکومت ایران بر اثر درآمدهای هنگفت نفتی تبدیل به ساختاری غول آسا می گردد که با اتکا به درآمدهای کلان خود، نوع سرمایه گذاری ها، نوع و اندازه امتیازدهی به گروه ها مانند سرمایه داری نوظهور، مخالفت با سرمایه داری سنتی و نوع متحدین خویش را در داخل و خارج تعیین می کند.

از مفهوم دولت تحصیل دار در نظریه اسکاچ پل می توان دو برداشت به دست آورد:

نخست این که درآمدهای هنگفت نفتی به ویژه بین سال های 1352 1354 سبب وابستگی تام اقشار جامعه به دولت گردید. یعنی دولت از طریق اعطای اعتبارات مالی به سرمایه داری، تأمین نیازهای اقتصادی و رفاهی جامعه مانند آموزش و پرورش رایگان و افزایش یارانه ها، اجرای طرح های عظیم اقتصادی و اشتغال کارگران در این بخش ها که مهاجرت گسترده روستائیان به شهرها را نیز در پی داشت، افزایش تعداد کارمندان و حقوق آنان، افزایش تعداد دانشجویان و امکانات رفاهی برای آنان و... تمامی جامعه را به نوعی وابسته به خود نمود که البته تمامی این ها به خاطر افزایش قیمت نفت بود. بحران مالی دولت بر اثر کاهش قیمت و درآمدهای نفتی به ویژه در سال 1356، بدان خاطر که همه جامعه، وابسته به حکومت شده بودند، تمامی اقشار جامعه را متوجه رژیم نمود. به عبارت دیگر؛ بر اثر بحران مالی ناشی از بحران قیمت نفت، دولت دیگر مانند گذشته که با درآمدهای نفتی تمامی جامعه را خدمات دهی می نمود، قادر به ادامه چنین کاری نبود و به این ترتیب، مشکل اقتصادی کلیه اقشار جامعه آن ها را متوجه رژیم نمود.

تفسیر دیگری که می توان از مفهوم دولت تحصیل دار در اندیشه اسکاچ پل به دست داد، استقلال دولت از جامعه با افزایش قیمت نفت می باشد. طبق این نظریه که از سوی بسیاری از نظریه پردازان انقلاب در مورد انقلاب ایران مطرح شده است رژیم شاه به ویژه در دهه 50 به نوعی استقلال مطلق از طبقات رسیده بود که روند آن از سال 40 شروع شده بود. استقلال دولت از طبقات و جامعه، سبب گردید که رژیم به هر کاری که بخواهد دست بزند، بدون این که از کسی یا نیرویی بترسد. رژیم در دهه 40 و 50 به حدّی از ثروت و قدرت نظامی و انتظامی دست یافته بود که ادعای تبدیل شدن به یکی از قدرت های جهانی را می نمود. بدین علت، دست به کارهایی زده بود که هرگز قبل از این جرأت انجام آن ها را نداشت. برگزاری جشن های 2500 ساله در مقابل چشمان هزاران انسان گرسنه ایرانی، اسلام ستیزی، تغییر تقویم هجری به شاهنشاهی ، فساد مالی، سرکوب سیاسی، شکنجه و آزار مخالفان سیاسی، تجمل، حمایت از طبقات اقتصادی و سیاسی خاص در مقابل طبقات سنتی، تبلیغ شعار و ادعاهای گزاف و غیرقابل دسترسی که هیچ سودی جز افزایش انتظارات در پی نداشت و نظامی گری، همگی نتیجه استقلال رژیم از جامعه و احساس قدرت مطلق ناشی از درآمدهای هنگفت نفتی بود. به عنوان مثال؛ قبل از سال 1352، مالیات از طبقات و مشاغل مختلف جامعه مطابق با نرخ تورم اخذ می شد، ولی با سه برابر شدن قیمت نفت، درآمد دولت از منبع مالیاتی جامعه کم شد و خود را از آن بی نیاز می دانست. بدین دلیل، دیگر خود را مانند قبل، ملزم به مراعات هیچ قشری نمی دانست.[116]

به طور کلی، برای دولت تحصیل دار ویژگی های ذیل را شمرده اند:

1) از آنجا که تمام اقتصادها دارای بعضی اجزا یا مشخصه های رانتی هستند، دولت تحصیل دار باید دولتی تعریف شود که رانت در آن سلطه دارد.

2) دولت تحصیل دار، دولتی است که متکی به رانت های خارجی قابل توجه باشد.

3) در دولت تحصیل دار، تنها تعداد کمی درگیر تولید رانت هستند و بنابراین، اکثریت مردم مشغول توزیع یا مصرف آن می باشند.

حکومت در دولت تحصیل دار، دریافت کننده اصلی رانت خارجی می باشد و نقش اساسی در توزیع آن را میان جمعیت ایفا می کند.[117]

4) در دولت های تحصیل دار، درآمدهای نفتی که به وسیله حکومت های کشورهای تولید کننده و صادر کننده نفت دریافت می شود، ارتباط بسیار ناچیزی با فرایندهای تولیدی در اقتصاد داخلی آن ها دارد. به عبارت دیگر؛ نهادهای اقتصاد داخلی (به غیر از مواد خام) بسیار ناچیز است.[118]

5) یکی از مهم ترین تأثیرات دریافت رانت توسط دولت، تقویت استقلال آن است. در اکثر اقتصادهای غیرتحصیل دار، دولت درآمدهای خود را از طریق مالیات بندی برشهروندان، کالاها و خدمات تأمین می سازد، اما بر عکس، دولت تحصیل دار از اقتصاد داخلی مستقل می شود و نیازی ندارد که به مالیات بندی متکی باشد.

6) از آنجا که درآمدهای دولت تحصیل دار وابسته به تولید داخلی نیست، تصمیم گیرندگان آن ممکن است توجهی به منافع و خواسته های جامعه مدنی نداشته باشند و قادر باشند تا منافع خود را حتی در فرض تعارض با منافع دیگر گروه های اجتماعی برآورده سازند.[119]

مهم ترین مؤلفه ها و فاکتورهایی که اسکاچ پل در توضیح نظریه حکومت تحصیل دار خود درباره ایران به کار می گیرد، چنین است:

1. حکومت پهلوی به مثابه دولتی رانتیر

به نظر اسکاچ پل، دولت پهلوی به مثابه یک دولت رانتیر و تحصیل دار با خصوصیات و ویژگی های ذیل بود:

از سویی، شاه ایران، شخصی مستبد، قدرتمند، دارای ارتشی کاملاً مدرن و نیروی پلیسی مخفی و همه جا حاضر بود. از همین رو، فاصله ای عمیق میان دربار و مردم وجود داشت و نفوذ شاه در میان اقشارجامعه (به ویژه جامعه روستایی) بسیار پایین بود.

و از سویی، شرایط خاص رانتیری بودن دولت ایران، فاصله مردم و دولت را به طور روزافزونی تشدید می کرد و هرچه بیشتر از نفوذ شاه می کاست؛ دولت ایران غوطه ور در دلارهای نفتی و کاملاً هماهنگ با اقتصاد سرمایه داری جهانی شده بود و خصلتی کاملاً رانتیری به خود گرفته بود به گونه ای که درآمد اصلی آن در چرخه اقتصاد کشور توزیع نمی شد و تنها افراد یا گروه های خاصی از آن بهره مند می شدند. این خصیصه، به ویژه پس از اواسط دهه 1960 م که درآمدهای حاصل از فروش نفت سرسام آور شد، باعث شده بود تا دولت هیچ نیازی به دریافت مالیات از اتباع خود نداشته باشد و شاه نیازی به اتکاء به طبقه اجتماعی خاص و یا توده مردمی نداشته باشد. (ر.ک: ب، ص 193)

2. حاشیه ای بودن کشاورزی در حکومت پهلوی

در حکومت شاه، درآمدهای حاصل از فروش نفت، عمدتاً در چرخه صنعت نوین ایران هزینه می شد و به کم ترین میزان در بخش کشاورزی اختصاص می یافت به گونه ای که کشاورزی به صورت بخشی حاشیه ای در اقتصاد کشور در آمده بود. این امر باعث شد تا بسیاری از کشاورزان و دهقانان، روستاها را به قصد کار کردن در کارخانه های صنعتی در شهرها رها کند. اگرچه در بسیاری از انقلاب های اجتماعی، آن دسته از قیام ها وشورش های مردمی که دارای بیشترین اهمیت سیاسی بودند، در محیط های روستایی پا گرفته بودند (اجتماعاتی که تحت تأثیر تغییرات اجتماعی ناشی از نوسازی دچار صدمه و ضربه شده بودند ولی همچنان به عنوان مراکز خودمختار و تشکل های مخالف علیه طبقات حاکم و حکومت اهمیت خود را حفظ نموده بودند)، اما در انقلاب ایران، اجتماعات روستایی دهقانی کشاورزی پایه قیام مردمی را تشکیل نمی دادند؛ زیرا به علت وضعیت محیطی و اجتماعی سیاسی روستاها، دهقانان ایران فاقد قابلیت های لازم برای قیام و شورش مستقل و خود مختار بودند، این در حالی است که حتی اگر آنها دست به شورش هم می زدند، باز هم چندان اهمیتی نداشت؛ زیرا ملاکین در هسته مرکزی رژیم شاه قرار نداشتند و کشاورزی به نحوی فزاینده، به صورت بخشی حاشیه ای درکل اقتصاد کشور در آمده بود و این امر به راحتی می توانست نقطه اصلی و تمرکز قیام را از شخص شاه و به تبع آن از کلیت نظام و حکومت پهلوی به ملاکین و در نتیجه به بخشی از بدنه نظام منتقل سازد. (ر.ک: ب، ص 194)

3. اولویت نوسازی صنعتی و نظامی

به نظر اسکاچ پل، در اوایل دهه 1970 م با افزایش قیمت نفت، شاه ناگهان درآمد هنگفتی را برای صرف در نوسازی صنعتی و نظامی در چنته خود یافت. به همراه افزایش نرخ سودهای تجاری و افزایش حقوق و فرصت های جدید برای اشتغال، طبقات شهری ایران شاهد افزایش فاحش تورم وهجوم کارگران خارجی ماهر به کشور بودند. با کاهش تقاضای جهانی برای نفت ایران در سال های 1975 تا 1977 م، بسیاری از پروژه ها متوقف شد و بسیاری از کارگران کارخود را از دست دادند. کلیه طبقات شهری تقصیر مصائب خود را به گردن حکومت انداخته و شاه که همواره به عنوان سمبل و نماد هسته حکومتی تلقی می شد، مورد بی مهری عمومی قرار گرفت.

بی مهری به شاه، در حقیقت، بی مهری به کل بدنه حکومت، به ویژه ارتش (نقطه اتکاء اصلی شاه) بود. این در حالی بود که افسران ارتش، فاقد همبستگی گروهی برای کنار گذاشتن شاه از طریق یک کودتا و نجات حکومت به بهای قربانی کردن او بودند و لذا پس از این که آمریکا شاه را به ترک ایران در ژانویه 1979 م تشویق کرد، مقامات عالی رتبه دولتی در حفظ اتحاد و همبستگی خود در قبال هجوم انقلاب با دشواری فراوان مواجه شدند. قابل توجه است که یک ژنرال ارتشی مشهور و معاون ساواک، حتی قبل از پایان ماجرا، مخفیانه به آیت الله خمینی پناه آورد. (ر.ک: ب، ص 194 195)

4. ارتباط بازار با روحانیت، به مثابه کانون مخالفت های شهری

از نظر تاریخی، در ایران، محیط اجتماعی اقتصادی بازار هسته مرکزی زندگی شهری را تشکیل می دهد و همواره پیوند نزدیک و محکمی میان بازاریان و تولید کنندگان کشاوری روستایی وجود داشته است. نظر به گسترش سرمایه داری صنعتی در دولت پهلوی، جابه جایی ناشی از نوسازی پرشتاب ، ورود افراد و منابع جدید به همراه اشتغالات و خدمات اجتماعی جدید، شرایط بازار ایران ویژه و خاص شد.

از سویی، بازار با بخش های مدرن رو به رشد و توسعه در جامعه ایران دارای پیوندها و ارتباطاتی بود، بخش هایی که به نظر می رسد در واقع در تضعیف نقش بازار سنتی سهیم باشد. چه، بسیاری از دانشجویان دانشگاه های ایران که به سوی شغل های جدید در بروکراسی یا حرفه های تخصصی سوق داده می شدند، خود فرزندان بازاری ها بودند و نیز، بسیاری از بازاریان ثروتمندتر، در پروژه های صنعتی ایجاد شده توسط دولت سهیم بودند. این شرایط، می توانست به ائتلافی هرچند نه چندان محکم بازار با رژیم شاه بینجامد، اما تشکیلات منسجم بازار و ارتباط وثیق آن با روحانیت مانع از این ائتلاف شد.

از سوی دیگر، بازار صرفاً مجموعه ای بی سازمان و متشکل از میلیون ها مهاجر روستایی تازه به شهر آمده (که صرفاً اشتغال و خدمات دولتی برای راضی نگاه داشتن آنها کافی باشد) نبود، بلکه امکانات وقوع انقلاب در قلمرو مستقل و البته تا حدّی از لحاظ اجتماعی منسجم بازار نهفته بود. قلمروی که با وجود ضربه خوردن در دهه 1970 م همچنان انسجام خود را حفظ نموده بود. کارگران صنعتی مدرن که دست به اعتصاب می زدند به کمک های اقتصادی بازار وابسته بودند و بازار در ائتلاف شدید با روحانیت بود. گروه های اسلامی و مراسمات مذهبی به خصوص در ایجاد پیوند میان تجار، کسبه و کارگران نقش به سزایی داشتند و قادر بود تا آنها را به منزله یک پیکر اجتماعی سیاسی تبلور دهد. حتی طبقات غیرمذهبی مخالف شاه نیز به ائتلاف با رهبران روحانی بازار که می توانستند از طریق شبکه های اجتماعی و اقتصادی تثبیت شده وجا افتاده حمایت توده ای را بسیج نمایند وابسته بودند. اگرچه شاه درطول دهه های 1960 و 1970 م از قدرت حکومت و برنامه های نوسازی برای تهاجم علیه روحانیت شیعه استفاده نمود، اما پیوند اجتماعی بازار و علما همچنان برقرار بود و بازاری ها همچنان، ضمن اینکه وجوهات خود را به طور داوطلبانه پرداخت می کردند، در مسایل سیاسی اجتماعی تابع علما بودند. (ر.ک: ب، ص 197)

5. تأثیر ایدئولوژی شیعه در انقلاب ایران

اسکاچ پل معتقد است که پایگاه مشروعیت و قدرت علما بیش از هرچیز دیگر بر ایدئولوژی خاص شیعه مبتنی بوده است. از آنجا که تشیع به ویژه، یک منبع سمبولیک بارز ی بوده که مقاومت علیه مقتدرین ظالم را توجیه نموده و به رهبران مذهبی در چارچوب رقابت با حکومت، مشروعیت بخشیده است، ایدئولوژی شیعه به عنوان آخرین حلقه مبارزه علیه شاه و تحقق انقلاب اسلامی، نقش ایفا می کند و در این میان، بیش از همه، از اسطوره (!) بنیادین شهادت مشتاقانه امام حسین برای ترسیم راه فراروی خود کمک می گیرد.

اسکاچ پل به نیکی درمی یابد که پتانسیل اصلی فرهنگ مقاوم و مبارز در انقلاب ایران، از امام حسین سرچشمه می گیرد. وی، از همین نقطه برای توضیح تأثیر مکتب و ایدئولوژی در انقلاب ایران استفاده می برد. بر اساس نظر وی، اسطوره امام حسین چارچوبی برای برچسب و واکنش علیه شاه مورد استفاده قرار می گیرد و بدین وسیله، شاه، صریحاً برچسب «یزید خودکامه» می خورد. از آن پس، مناسبات تقویم اسلامی و مراسم چهلمی که برای شهدای انقلاب برپا می شد، به همراه دیگر فرم هایی که به علت قدمت، مردم آنها را به خوبی و عمیقاً درک می کردند، باعث کانالیزه نمودن کنش های سیاسی توده ای شدند.

آنچه برای اسکاچ پل مهم و حائز اهمیت جلوه می کند، توان ایدئولوژی اسلام شیعی در متحد کردن همه ایرانیان (حتی در خارج از مرزها) می باشد، تحلیل خود وی از این توان، چنین است که اسلام شیعه و رهبری اخلاقی علناً سازش ناپذیرش، توانستند یک کانال ملی بومی برای ابراز اپوزیسیون مشترک علیه شاه از منظر آن ها وابسته به خارجی ها ایجاد کنند، «به گونه ای که حتی ایرانیان غیرمذهبی هم می توانستند تحت چنین لوایی گرد آیند.» چه، همه آنها می توانستند در اسطوره امام حسین، جنبه الهام بخش شهادت برای مبارزه با ختناق و ظلم را بیابند. تنها همین علت است که می تواند توضیح دهد که چگونه اغلب مردان کفن پوش، آمادگی خود برای کشته شدن توسط ارتش را به معرض نمایش می گذارند و در جلوی صف تظاهر کنندگان حرکت می کنند. «قطعاً حائز اهمیت بود که مردم، مشتاق مواجهه مکرر با ارتش بودند و در مقایسه با جمعیت های تظاهر کننده در کل تاریخ اروپا، تلفات بیشتری را پشت سر هم قبول و تحمل می کردند».

به طور خلاصه، اسلام شیعه هم از نقطه نظر سازمانی و هم از لحاظ فرهنگی، برای ایجاد انقلاب ایران علیه شاه، نقشی حیاتی را به عهده داشت. روحانیون انقلابی که تابع رهبری انقلاب بودند، عقاید سیاسی ای را تبلیغ کردند که شاه را زیر سؤال برد و سپس، شکبه ها، روش های اجتماعی واسطوره های اصلی شیعه به ایجاد هماهنگی در نهضت توده ای شهری، وخلق اراده اخلاقی در آن برای مقاومت در مقابل اختناق و سرکوب مسلحانه، کمک نمودند. همه اینها بدین معنی بود که یک بخش بسیار سنتی از زندگی ایران که اینک به شکل جدیدی موقعیت خود را در یک صحنه اجتماعی سیاسی مدرن و مستقل پیدا کرده بودند ارایه کننده منابع سیاسی حیاتی برای شکل دادن به یک نهضت انقلابی باچهره ای بسیار مدرن شدند. (ر.ک: ب، ص 204 205)

6. نقش ویژه رهبری در انقلاب ایران

اسکاچ پل در خصوص توان رهبری انقلاب ایران در جذب و ائتلاف بخشی به نیروهای مخالف شاه می نویسد: «رهبری اخلاقی علناً سازش ناپذیر ایران» باعث شد تا «یک کانال ملی بومی را برای ابراز اپوزیسیون مشترک علیه پادشاهی که به خارجیان بیش از حدّ نزدیک بود، فراهم آورد» به گونه ای که «حتی ایرانیان غیرمذهبی می توانستند تحت چنین لوایی گرد آیند». این در حالی است که علاوه بر آیت الله خمینی، شاگردان رادیکال وی نیز، سیاست ضدشاه را تبلیغ می کردند.

از نظر اسکاچ پل، آیت الله خمینی با تکبه بر نوعی تلقی خاص از اسلام که آن را نوعی تمامیت فراگیر که کلیه جوانب زندگی را در بر می گرفت، تفسیر می کردند انقلاب ایران را رهبری می کرد. اسکاچ پل راز توفیق امام خمینی(ع) را در امر رهبری انقلاب اسلامی ایران، به مقدار منابع سیاسی قدرتی می بیند که در اختیار وی قرار دارد. وی در این خصوص می نویسد:

برای درک اینکه کدام رهبری سیاسی در پروسه تحکیم و قدرت حکومت (یا حداقل در مراحل اولیه پروسه) در یک وضعیت انقلاب اجتماعی برنده خواهد شد، نباید پرسید کدام یک از رهبری ها بر حسب استانداردهای غربی و تکنیکی «مدرن تر» می باشند، بلکه باید پرسید که کدام یک دارای منابع سیاسی مناسب در شرایط سیاسی مشخص می باشند و یا اینکه کدام یک می توانند ساده تر به چنین منابعی دست یابند؟ در ایران، پس از سقوط شاه و تجزیه و فروپاشی برخی از بخش های حکومت او، دقیقاً روحانیون رادیکال بنیادگرای شیعه بودند که در پیروی از آیت الله خمینی و سازماندهی شده توسط آیت الله محمد بهشتی تحت لوای حزب جمهوری اسلامی، قادر به دستیابی به منابع لازم بودند تا به عنوان معماران حکومت جدید، به پیروزی نایل آیند. (ب، ص 208 209)

اسکاچ پل منابع فرهنگی و ایدئولوژیکی را دو منبع مهم موجود برای رهبران روحانی انقلاب ایران برمی شمارد. بر این اساس، وی از سویی، نقش امام خمینی به عنوان یک کانون مرکزی برای رهبری انقلابی را «پژواکی از انتظار مداوم مردمی برای ظهور دوباره امام دوازدهم» می داند و از سوی دیگر، بر تفسیر سیاسی خاص امام خمینی از اسلام[120] و نقش رهبری روحانیون که وی معتقد است این ایده توسط امام خمینی بسط و گسترش یافته است تأکید می کند و سپس، اولی را به عنوان مهم ترین منبع فرهنگی و دومی را به عنوان مهم ترین منبع ایدئولوژیکی که در اختیار رهبری روحانی انقلاب ایران بوده است، برمی شمارد. (ر.ک: ب، ص 209)

وی معتقد است که این منابع در اختیار سایر گروه های رقیب قرار ندارد به همین علت، این گروه ها نمی توانند از توان جذب مردم به اندازه روحانیون برخوردار باشند:

ممکن است گروه های لیبرال و احزاب چپ گرا از حمایت در دانشگاه ها، در میان اقشار میانی جامعه، و بخش های سازماندهی شده در میان نیروی کار صنعتی برخوردار باشند، ولی روحانیون دارای کانال های دسترسی غیرقابل رقابت به اکثریت اقشار فقیرتر ایران (کسبه خرده پا، پیشه وران، کارگران، بی کاران و مردم روستایی) از طریق مساجد، دادگاه های اسلامی محلی، و نهادهای محلی غیررسمی برای تعلیمات مردمی و امور رفاهی، بودند. (ب، ص 211)

اسکاچ پل با همین تحلیل از منابع قدرت که معتقد است در اختیار روحانیون بوده است، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اکثریت آرای روحانیت در مجلس اول که وی آنان را نمایندگان اکثریت بی سواد ایرانی می داند و نیز قدرت و حاکمیت داشتن «حزب جمهوری اسلامی» بر نهاد ریاست جمهوری در عهد بنی صدر را توجیه می کند. از نظر اسکاچ پل، میزان قدرتی که روحانیت پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دست آورد، فوق العاده و منحصر به فرد بوده است:

به نحوی بی سابقه و قابل ملاحظه در کل تاریخ مذهب و حکومت در ایران شیعه، هسته مرکزی روحانیت، اقتدار و فعالیت های خود را با خود حکومت ممزوج و حتی «یکسان» نمود. این یک «رجعت به سنت» در ایران نبود، بلکه در واقع یک خروج چشم گیر و بدعت گذار معاصر را رقم می زد که در طی آن، آیت الله خمینی و اطرافیان او نقش محافظین، معماران و کنترل کنندگان حکومت را به عهده گرفتند، نقشی که با نقش «زاکوب ها» در فرانسه بعد از انقلاب، و کمونیست ها در انقلاب چین و روسیه، شباهت وافر داشت. (ب، ص 211 212)

7. ماهیت انقلاب ایران

اسکاچ پل که دغدغه تبیین انقلاب های اجتماعی و نه صرفاً سیاسی را دارد در خصوص ماهیت انقلاب ایران معتقد است که اگرچه این انقلاب مانند دیگر انقلاب ها نمی باشد که به راحتی بتوان ماهیت آن را تشخیص داد، اما به حدّی متکی بر توده ها است و نیز به حدّی دگرگون کننده روابط بنیادی اجتماعی، فرهنگی و اجتماعی اقتصادی می باشد که قطعاً بیشتر در چارچوب الگوی سنتی انقلاب های اجتماعی عظیم تاریخی می گنجد تا در چارچوب یک انقلاب صرفاً سیاسی که در آن صرفاً نهادهای حکومتی دست خوش تحول و دگرگونی شده باشند. (ب، ص 186)

از سوی دیگر، اسکاچ پل با نگاه به انقلاب اسلامی از زاویه پیامدها و نتایج آن، مدعی می شود که انقلاب ایران همچنان در چارچوب نظریه ساختاری وی جای می گیرد:

گرچه آغاز انقلاب ایران در سال های 1977 تا 1979 م، تعمیم هایی که من در کتاب خود به نام «حکومت ها و انقلاب های اجتماعی» ارایه نمودم را زیر سؤال می برد، ولی مبارزه برای قدرت در ایران انقلابی (پس از انقلاب) می تواند به نحوی صریح و مستقیم در چارچوبی که من در بخش دوم کتاب یاد شده در مورد عواقب و پیامدهای انقلاب ترسیم نموده ام، درک گردد. ( ب، ص 208)

وی در جای دیگر می نویسد:

خوشبختانه در کتاب «حکومت ها و انقلاب های اجتماعی» من صراحتاً امکان نتیجه بخش بودن یک تئوری علّی کلی در مورد انقلاب ها را که بتواند در هر زمان و در هر مکان صادق باشد رد کرده ام. بدین جهت من در این موقعیت دشوار قرار نگرفته ام که مجبور باشم بحث کنم که انقلاب ایران در واقع درست مثل انقلاب های انجام شده در فرانسه و چین است ولی من در بخش نتیجه گیری های کتاب خود اشاره نموده بودم که چارچوب تحلیلی بنیانی کتاب باید در قبال انقلاب ها دیگر نیز صادق باشد حتی اگر این انقلاب ها در انواع متفاوت جوامع و تحت شرایط جهانی تاریخی ای که با مورد کلاسیک مورد مطالعه من تفاوت دارند، صورت گرفته باشند. (ب، ص 190)

بر همین اساس، وی معتقد می شود که انقلاب ایران را نیز باید از طریق یک چشم انداز ساختاری مبتنی بر بینش تاریخی و کلان مشاهده نمود: چشم اندازی که ضمن اینکه بتواند روابط متقابل بین دولت و طبقات اجتماعی را مورد بررسی قرار دهد، همچنان بتواند ایران را در چارچوب محتوای سیاسی اقتصادی متغیر و متحول جهانی نیز تحلیل کند. اسکاچ پل نمی خواهد اصرار کند که چون پیش از این، چنین نظریه ساختاری را طرح کرده است، ناگزیر باید انقلاب ایران را نیز جهت تطبیق نظریه اش به شکل ساختاری مطالعه کند، بلکه وی ادعا می کند که تنها از طریق چشم اندازی ساختاری است که می توانیم آسیب پذیری های رژیم شاه، ریشه های اجتماعی، سیاسی متمایز و فراگیر جنبش انقلابی که رژیم شاه را سرنگون ساخت و منازعات و مبارزات قابل ملاحظه در اوایل سال 1979 برای ایجاد سازمان های حکومتی نوین در ایران انقلابی را به خوبی درک کرد.

8. اعتراف به شکست نظریه پیشین وی در تطبیق با انقلاب ایران

اسکاچ پل، انقلاب ایران را از وجوه متعددی ناقض نظریه پیشین خود درباره انقلاب های اجتماعی می بیند. او به راحتی نمی تواند همه آنچه را درباره انقلاب ها تئوری پردازی کرده بود بر انقلاب ایران تطبیق دهد. از قضا آنچه از انقلاب ایران با تئوری وی هم خوانی نداشت، مهم تر از این بود که وی آن ها را نادیده بگیرد. انقلاب ایران مؤلفه هایی را به میان آورده بود که در نظریه اسکاچ پل اساساً روی آن ها بحث نشده بود و بلکه نقش و تأثیر آن ها در انقلاب ها انکار شده بود. از اینرو، اسکاچ پل ناگزیر است تا انقلاب ایران را انقلابی خاص و ویژه و حتی استثناء معرفی کند. برخی از وجوهی که وی برای ویژه بودن انقلاب ایران (و در حقیقت، موارد نقض انقلاب ایران بر نظریه اسکاچ پل) برمی شمارد، به شرح ذیل است:

18. انقلابی ساخته شده

اسکاچ پل به پیروی از وندل فلیپس[121] بارها در کتاب خود تصریح کرده بود که «انقلاب ها می آیند و نه اینکه ساخته شوند». وی بر این اساس، نقش و تأثیر آگاهانه رهبری و ایدئولوژی را در انقلاب ها مورد انکار قرار داده بود. این درحالی است که انقلاب اسلامی ایران به وضوح نشان داد که رهبری و ایدئولوژی می توانند سهمی بزرگ در پیروزی انقلاب ها داشته باشند. وی خود در این خصوص می نویسد:

اگر در واقع بتوان گفت که یک انقلاب در دنیا وجود داشته که عمداً و آگاهانه توسط یک نهضت اجتماعی توده ای «ساخته» شده است تا نظام پیشین را سرنگون سازد، به طور قطع آن انقلاب، انقلاب ایران بر علیه شاه است. تا آخر سال 1978 کلیه بخش های جامعه شهری ایران تحت لوای اسلام شیعه گردآمده بودند و از رهنمودهای یک روحانی عالی قدر شیعه، آیت الله خمینی، در جهت مخالفت سازش ناپذیر علیه شاه و کلیه افرادی که هم چنان به او وابسته باقی مانده بودند پیروی می کردند. مجموعه ای فوق العاده از تظاهرات توده های شهری و اعتصابات آنها که مدام در حال گسترش بود و حرارت انقلابی آنها همواره رو به فزونی داشت و علی رغم سرکوب نظامی مرگ آفرین، بی کاران، کارگران، پیشه وران، بازرگانان، دانش آموزان، دانشجویان و کارمندان طبقه متوسط ایران را علیه رژیم شاه آرایش می داد... انقلاب آنها صرفاً نیامد، بلکه به صورت آگاهانه و منطقی ساخته شد. علی الخصوص در مرحله اولیه آن، یعنی سرنگون ساختن رژیم سیاسی قبلی. بنابراین نباید هیچ تردیدی درمورد خروج قابل ملاحظه فرآیند وقوع انقلاب ایران از چارچوب علّی آنچه در آغاز انقلاب های فرانسه، روسیه و چین رخ داده بود، به خود راه داد... این انقلاب قابل توجه هم چنین مرا وادار می سازد تا به درک خود در قبال نقش بالقوه و محتمل سیستم های عقاید و ادراک های فرهنگی در شکل بخشیدن به کنش های سیاسی، عمق و وسعت بیش تری ببخشم. ( ب، ص 189 191 : با تلخیص)

اسکاچ پل تأکید می کند که در انقلاب های اجتماعی قبل از انقلاب اسلامی یعنی انقلاب هایی که به تعبیر وی «ساخته نشده بودند، بلکه به طور تصادفی اتفاق افتاده بودند» هیچ ایدئولوژی حاکمی که مو فق به حمایت توده مردم شده باشد و آگاهانه به آنها جهت دهد و آینده آن ها را بسازد، حضور نداشته است، اما به نظر وی، انقلاب ایران از این جهت، یک استثناء[122] می باشد، چرا که در ایران، به نحوی منحصر به فرد، انقلاب، «ساخته شد»، اما نه توسط احزاب مدرن و نه توسط چریک های مسلح مارکسیست و نه توسط جبهه ملی لیبرال و لائیک، بلکه توسط مجموعه ای از فرم های فرهنگی و سازمانی که عمیقاً در اجتماعات شهری ایران (که کانون مقاومت مردمی علیه شاه شدند) ریشه داشتند:

هنگامی یک انقلاب به میزان قابل توجهی «ساخته می شود»، که فرهنگ هدایت گر منازعه علیه قدرت حاکم، به همراه شبکه های سیاسی مناسب برای ارتباطات مردمی، در طول تاریخ در تار و پود حیات اجتماعی آن جامعه یافته شده باشد. فرهنگ و شبکه های ارتباطی، به طور خود به خود و اتوماتیک، کنش های انقلابی توده ای را دیکته نمی کنند، بلکه اگر یک مقطع تاریخی پیش آید که در آن یک حکومت آسیب پذیر با گروه های اجتماعی مخالف و دارای همبستگی، خودمختاری و منابع اقتصادی مالی مستقل مواجه گردد، آن گاه آن نوع از سمبل های اخلاقی و صور گوناگون ارتباط اجتماعی که تشیع در ایران ارایه می کند، می تواند به سازمان دهی عمدی و هشیارانه یک انقلاب، دامنه و تداوم بخشد. هیچ خط تبلیغاتی ابداعی که در خلال یک بحران اجتماعی، یک شبه در میان مردم اشاعه یابد، نمی تواند چنین کاربردی را به مرحله اجرا درآورد، اما یک جهان بینی و مجموعه ای از عملکردها و کنش های اجتماعی که از دیرباز وجود داشته اند، می توانند به یک نهضت انقلابی عمدی، دامنه و تداوم بخشند. (ب، ص 205 206)

28. انقلابی پیش بینی ناپذیر و حیرت آور

اسکاچ پل تصریح می کندکه انقلاب ایران هرگز در دستگاه نظریه پردازی غرب قابل پیش بینی نبود، از همین رو، تا حدّ قابل توجهی نظریه پردازان غرب را دچار حیرت و سرگردانی کرد.[123] چه، این انقلاب، از جهات متعددی نظریه های آن ها را زیر سؤال برد.[124] اسکاچ پل در خصوص زیر سؤال رفتن نظریه خودش می نویسد:

سقوط اخیر شاه ایران، و به راه افتادن انقلاب ایران بین سال های 1977- 1979، باعث تعجب ناگهانی ناظران خارجی از دوستان آمریکایی شاه گرفته تا روزنامه نگاران و متخصصین سیاسی و متخصصین علوم اجتماعی از جمله افرادی مثل من که متخصص مسائل «انقلاب» هستم گردید. همه ما با علاقه و شاید بهت زدگی تحقق وقایع جاری را مشاهده کرده ایم. تعدادی از ما به سوی تفحص در مورد واقعیات اجتماعی، سیاسی ایران در ورای این رخ دادها سوق داده شدیم. برای من چنین تحقیقی غیر قابل اجتناب بود. بیش از همه به خاطر این که انقلاب ایران از جنبه های مختلف غیر عادی اش مرا تحت تأثیر قرار داده است. این انقلاب مطمئناً شرایط یک«انقلاب اجتماعی» را دارا می باشد. مع الوصف وقوع آن به ویژه در جهت وقایعی که منجر به سقوط شاه شدند انتظارات مربوط به علل انقلاب ها را که من قبلا در تحقیق تطبیقی تاریخی ام در مورد انقلاب های فرانسه، روسیه و چین تکامل و توسعه بخشیده ام زیر سؤال برد. (ب، ص 185)

نکته جالب توجهی که اسکاچ پل مطرح می کند، سرگردانی و حیرانی تحلیل گران غربی و عدم تحقق پیش بینی های آنها حتی در ادامه و استمرار انقلاب است. وی در خصوص نوع تحلیل ها و پیش بینی های تحلیل گران غرب درباره آینده پس از پیروزی انقلاب ایران می نویسد:

بسیاری از ناظرین غربی امیدوار بودند که لیبرال های متمایل به غرب، رژیم سیاسی جدید را شکل دهند. سپس، در حالی که ماه های سال 1979 سپری می شدند، لیبرال های جبهه ملی در کلیه زمینه ها مغلوب روحانیون و دیگر مردم طرفدار یک جمهوری اسلامی قاطع می شدند. در این جمهوری برای یک رهبر مذهبی عالی، قدرت های فوق العاده در نظر گرفته شده بود. در همین زمان، ناظرین غربی خود را متوجه روشنفکران تحصیل کرده نمودند که در چارچوب یک ائتلاف «غیر هموار» با حزب جمهوری اسلامی (که مملو از روحانیون بود) سعی داشتند تا امور حکومتی را اجرا نمایند. فرض بر این بود که روحانیان، آیت الله و دیگر ایرانیان مکتب رفته، قرون وسطایی بوده، و دارای توان و کارآیی لازم برای اداره یک نظام سیاسی مدون نیستند. به ویژه پس از اینکه عراق به ایران هجوم آورد و لازم بود تا کادر رهبری حرفه ای نظامی احیا گشته و جان تازه ای بگیرد، پیش بینی های مربوط به سقوط قریب الوقوع حکومت روحانیون، رسانه های گروهی غربی را اشباع ساختند. از آنجا که جمهوری خواهان لیبرال ناکام مانده بودند، ممکن بود که مقامات جدید که آموزش های تکنیکی دیده بودند، بتوانند حکومت روحانیون را براندازند یا حداقل قدرت آن را مهار سازند، اما چنین تحولی انجام نگرفت. بنابراین در حالی که روحانیون شیعه و هواداران آنها از 1979 تا 1981 گام به گام در مسیر تحکیم سلطه فرهنگی و سیاسی خود، به عنوان حافظین و وارثین انقلاب به توفیق دست می یافتند، بسیاری از ناظرین غربی در سردرگمی و پریشانی به سر می بردند. (ب، ص 206 208)

38. انقلابی ناشی از نوسازی پرشتاب

اسکاچ پل در نظریه ساختاری پیشین خود معتقد بود که انقلاب های اجتماعی صرفاً ماحصل پروسه نوسازی پرشتاب که منجر به نارضایتی و یأس عمومی می شود، نمی باشند. این در حالی است که وی، خود به شکل متناقض گونه ای به نظریه پردازان «توسعه ناهماهنگ» نزدیک می شود و ادعا می کند که انقلاب ایران، معلول روند نوسازی بیش از حدّ سریع و پرشتاب بوده است:

در طول دهه 1960 و با شتابی فزاینده در طول دهه 1970، جامعه ایران شاهد اصلاحات ارضی، مهاجرت گسترده از روستاها به شهرها (به ویژه به تهران) روند صنعتی کردن بسیار سریع و بسط و توسعه ناگهانی نظام آموزش و پرورش مدرن در سطح دبستان ها، دبیرستان ها و دانشگاه ها بود. هنگامی که انقلاب از راه رسید، کلیه قسمت های جامعه ایران نسبت به وضعیت خود ناراضی به نظر می رسیدند، بنابراین احتمالاً انقلاب مستقیماً ماحصل ناهنجاری و ناآرامی در اجتماع، یأس و از خود بیگانگی اجتماعی عجز و ناتوانی فراگیر در قبال شتاب و سرعت تغییرات و تحولات بود. (ب، ص 188 189)

48. انقلابی در برابر ارتشی مجهّز

بر اساس نظریه پیشین ساختاری اسکاچ پل، انقلاب ها اجتماعی در کشورهایی به وجود می آید که ارتش و پلیس آنها به علت شکست نظامی در یک جنگ به نهایت ضعف و سستی رسیده باشد و علاوه بر این، زیر فشار قدرت های رقیب خارجی نیز قرار داشته باشد، به گونه ای که قدرت سرکوب شورش ها را از دست داده باشد. این در حالی است که به تعبیر اسکاچ پل:

در یک خروج جدا کننده از نظم و مسیر موجود در تاریخ انقلاب ها، ارتش و پلیس شاه، بدون اینکه به علت شکست نظامی در یک جنگ با دشمن خارجی یا فشار از خارج تضعیف شده باشد در طول فرایند انقلابی سال های 1977 تا 1979 فاقد نفوذ و تأثیر شده بود که این امر موجب تضعیف رژیم شاه شد، و یا موجب بروز تضادها و کشمکش های متناقض بین رژیم و طبقات با نفوذ گردید. (ب، ص 189)

با همه این اعترافات، و به رغم اینکه به تعبیر فوران، «اسکاچ پل در بحث از انقلاب ایران، از الگوهای خویش در زمینه انقلاب های اجتماعی فاصله زیادی می گیرد. شاید بتوانیم بگوییم این ناهمخوانی ناشی از تفاوت میان دولت های زراعی دیوان سالاری بزرگ با دولت وابسته کوچک جهان سومی است. هرچند ایران در مدل جهان سومی اسکاچ پل هم نمی گنجد. شاید هم ناهمخوانی ناشی از تفاوت مکانی هر انقلاب در خط زمانی جهانی تاریخی باشد»،[125] وی همچنان بر روش ساختارگرایانه خویش وفادار می ماند و بر صحت آن اصرار می ورزد، نهایت اینکه، ناگزیر، انقلاب ایران را یک استثناء و مورد منحصر به فرد تلقی می کند.[126]

د) نقد و ملاحظات

1. نقدهای درون پارادایمی

برخی از نقدهایی که ناظر به نظریه اسکاچ پل و به طور کلی نظریه ساختارگرایان می باشد، از جانب کسانی ارایه شده است که تا حدّ قابل توجهی با اسکاچ پل و دیگر ساختارگریان به لحاظ اصولی و مبنایی مشترک می باشند و اختلافات آن ها بیشتر در حوزه های خردتر و در جزئیات می باشد. اساساً نوع نظریه پردازان غربی به رغم وابستگی آن ها به نحله های متفاوت و گوناگون در مهم ترین اصول و مبانی، از جمله فلسفه تاریخ، نگرش به دین، انسان شناسی، فلسفه طبیعت، فلسفه علم، فلسفه ابزار (تکنولوژی) و... با یکدیگر مشترک می باشند. از همین رو، اختلاف نظرآن ها که بیشتر در قالب نقدهای متقابل بر یکدیگر نمود می یابد، کمتر ناظر بر مبادی، مبانی، مآلی و متدهای یکدیگر می باشد. با این حال، حسن این گونه نقدها، حداقل در نشان دادن ضعف های نظریه پیشین می باشد، هرچند معمولاً به طرح نظریه های جدیدی که خود نیز به دلیل اتکای شان به همان اصول و مبانی، نوعاً ضعیف بوده و از پاسخ دادن به بسیاری از سؤال ها، عاجز هستند انجامیده است و علاوه بر این، خود این نظریات نیز به گونه ای دیگر ضعیف و ناقص می باشند. تنها برخی از این سنخ نقدها بر نظریه ساختارگرایی به طور عام و اسکاچ پل به طور خاص، به شرح ذیل است:

11. نقد نظریه پردازان رویکرد فرهنگی

همچنان که گذشت، اسکاچ پل متعلق به سومین گروه نظریه پرداز انقلاب در قرن بیستم می باشد. نطفه هر یک از این گروه ها درست در نقطه ضعف گروه پیش از خود بسته می شد. تحولات دهه های 1970 و1980 م، و بروز انقلاب های اجتماعی به ویژه در کشورهای جهان سوم (مشخصاً کشورهای آمریکای لاتین و ایران) نشان داد که نظریات موجود درباره انقلاب ها به راحتی نمی توانند آن ها را تبیین کنند و در تحلیل آن ها از نقص های جدّی برخوردارند. از همین رو، نطفه گروه چهارم نظریه پرداز انقلاب ها نیز در نقطه ضعف گروه سوم (رویکرد ساختارگرایی به انقلاب) بسته شد. این نظریه پردازان که نقطه آغازین حرکت خود را بر نقد نظریه پردازان ساخت گرا قرار داده اند بیشتر به مقولات فرهنگی و نقش آن ها در شکل دهی انقلاب ها توجه کرده اند. برخی از نظریه پردازان رویکرد فرهنگی، نقد خود را معطوف به ساختارگرایان به طور عام بیان می کنند و برخی دیگر، از جمله ویلیان سیوول، لین هانت، اریک سلبین و فورست کلبرن و... مستقیماً نقدهای خود را معطوف به اسکاچ پل داشته اند.[127] آن ها توجه خود را تنها به ویژگی های فرهنگی انقلاب فرانسه معطوف داشته و از همین زاویه، در تحلیل سایر انقلاب ها نیز، جنبه های فرهنگی را اصل و جنبه های ساختاری را فرع قرار داده اند. توفیق آن ها در نقدشان بر رویکرد ساختاری تا جایی موفق بوده است که برخی از نظریه پردازانی که پیش از این، به رویکرد ساختاری نزدیک شده بودند، از جمله جک گلدستون و جف گودوین[128] هم تا حدودی با تحلیل های فرهنگی انقلاب ها هم صدایی کرده اند.

نقدهایی که نظریه پردازان رویکرد فرهنگی به ساختارگرایان دارند، هیچ کدام نافی کلیت رویکرد ساختاری نیستند، بلکه بیشتر، تأکید آن ها معطوف به نقایص رویکرد ساختاری می باشد. برخی از نقدهای نظریه پردازان رویکرد فرهنگی به ساختارگرایان به شرح ذیل می باشد :

1. نظریه پردازان رویکرد ساختاری کم تر به پیامد های انقلاب ها می پردازند، البته اسکاچ پل[129] و سوزان اکستاین3[130] در این زمینه تا حدودی مستثنی هستند،4[131] اما نظریه پردازان رویکرد فرهنگی، به این دلیل که قدرت ایدئولوژی در بازسازی نظم اجتماعی، زمانی بیشترین کارایی را دارد که بی نظمی حاکم است و دولت و جامعه هر دو در تغییر و هرج و مرج هستند، به پیامدها و رویدادهای پس از انقلاب عطف توجه دارند. جان فوران که خود از زمره نظریه پردازان رویکرد فرهنگی می باشد، در این خصوص می نویسد:

منتقدان فرهنگی و نظریه پردازان ساختاری، یکی بحث دیگری را دنبال می کند. رویکردهای فرهنگی انقلاب عمدتاً به این توجه دارند که انقلابیون پس از اینکه به قدرت می رسند، چه کارهایی برای جامعه انجام می دهند، در صورتی که رویکردهای ساختاری بیشتر به این اهمیت می دهند که اساساً انقلابیون چگونه به این موقعیت می رسند. بهترین گواه این قضیه، مباحثی است که نظریه پردازان فرهنگی و ساختاری، در آثارشان مطرح می کنند. برای نمونه، بررسی فرهنگی سلبین با عنوان «انقلاب های نوین در امریکای لاتین»،[132] به بحث درباره منابع، و سرانجام سیاست گذاری های انقلابی می پردازد. سلبین کاری ندارد که نخستین علت وقوع انقلاب در بولیوی، کوبا، نیکاراگوئه و گرنادا چیست. [و یا] فورست کلبرن در کتاب «گرایش انقلابی» مروری بر تاریخ پنجاه سال گذشته کرده و می خواهد بداند چرا کشتی دولت های انقلابی جدید (با همه تفاوت هایی که دارند) در حل مسأله وابستگی، تشکیل دولت، آرام کردن جنبش مردم، جنگ و اجرای سیاست گذاری های خود، به گِل می نشیند. برعکس اینها، از دید اسکاچ پل، جک گلدستون، جف گودوین، اریک ولف و خود من، باید به جای پرداختن به ترکیب سیاست گذاری های انقلابی، علت های وقوع انقلاب را به طور عمده بررسی کرد.[133]

2. کارگزاران انسانی در رویکرد فرهنگی اهمیت عمده می یابند؛ زیرا کنش های انقلابیون که به وسیله مجموعه ای از ایدئولوژی ها راهبری می شود، در تحقق رویدادهای انقلابی سخت مؤثر است، این در حالی است که نظریه پردازان رویکرد ساختاری از آنجا که کارگزاران را در چارچوب ساخت اجتماعی محصور می کنند، به نقش آن ها در تحولات اجتماعی چندان بهاء نمی دهند. به همین جهت است که «اِکِه» می نویسد:

ساختارگرایی را می توان به معنای جستجوی قوانین کلی و تغییرناپذیر بشریت با عملکردی در همه سطوح زندگی بشری، از ابتدایی گرفته تا پیشرفته ترین سطح آن تعریف کرد.[134]

«قوانین کلی و تغییرناپذیر» که در عبارت اکه به کار رفته است به وضوح نشان می دهد که از منظر ساختارگرایی اراده و اختیار انسانی تا چه میزان می تواند در تحولات اجتماعی تأثیرگذار باشد.

3. رویکردهای فرهنگی از آنجا که با توسل به فرهنگ خاص یک ملت، به تشریح پدیده های اجتماعی می پردازند و مؤلفه های خاص همان فرهنگ را در ارزیابی نهایی خود دخالت می دهند، کم تر در دام تعمیم های غیردقیقی خواهند افتاد که در اغلب موارد، رویکرد های ساختاری گرفتار آن هستند.

21. نقد تیموتی ویکام کراولی

از نگاه ویکام کراولی، رویکردهای ساختاری شاید بتوانند، قالب انقلاب های اجتماعی را به درستی تبیین کنند و معلوم کنند که قلمرو و حدود و ثغور یک انقلاب تا کجا کشیده خواهد شد، اما آن ها هرگز نخواهند توانست مشخص کنند که این انقلاب ها با چه مکانیزمی و توسط چه کسانی پیش خواهند رفت:

می توان گفت نظریه های ساختاری، چگونگی شکل گیری «ظرف» انقلاب را به خوبی بیان می کنند، ولی کمتر می توانند درباره طعم «معجون» انقلابی که ظرف را پر کرده ما را آگاه کنند.[135]

ویکام کراولی همچنین به ایده تصادفی بودن انقلاب ها آنچنان که اسکاچ پل بدان قایل است تردیدهایی وارد می کند. وی دلیل می آورد که:

جنبش ها را نمی توان به طور کامل تصادفی دانست، چرا که نیروی محرکه شکل دهنده جنبش ها در آمریکای لاتین، زمانی تحقق یافت که رفتارهای فرهنگی فعالان سیاسی تحصیل کرده دانشگاهی تحت تأثیر انقلاب کوبا بود.

یعنی می توان برای انقلاب ها شرایطی را در نظر گرفت و از مجموع آن ها قانون ساخت. در این صورت، نمی توان گفت، انقلاب ها می آیند، چرا که می توان با فراهم کردن (ساختن) آن شرایط، به راحتی انقلاب ها را ساخت. کراولی ادامه می دهد:

نکته مهم تر اینکه، جنبش ها در حالت کلی و گسترده هم تصادفی نیستند؛ زیرا قدرت گسترش و رشد آنها به ویژگی های ساختاری اجتماع های دهقانی بستگی دارد که در جستجوی راهی برای فعال شدن هستند، یعنی زمانی که آرمان گرایی [ایدئولوژی] مطرح می شود، شرط [یا عامل] دهقانی نقش خود را از دست می دهد. این تحلیل از سوی دیگر، فرهنگی هم هست؛ زیرا چنین شرطی، مربوط به وجود یا عدم وجود فرهنگ طغیان گر در بین گروه های دهقانی است. سرانجام، در آمریکای لاتین، جنبش های انقلابی فقط در جایی قدرت گرفتند که جنبش های چریکی در برابر رژیم های مافیایی باتیستا در کوبا و سوموزا در نیکاراگوئه مقاومت کردند و نیروی نظامی ایالات متحده حمایت خود را از این رژیم ها قطع کرد.[136]

به طور کلی ظاهراً کراولی می خواهد بیان کندکه هرگاه بتوانیم مجموعه ای از شرایط را برای بروز انقلاب ها بیان داریم، در حقیقت، توانسته ایم که برای بروز انقلاب ها قانون ارایه دهیم. البته قابل ذکر است که این قانون، صرفاً قانون توصیف انقلاب محقق شده نیست، بلکه قانون ساختن و خلق انقلاب از طریق محقق کردن شرایط آن نیز هست.

31. نقد چازلز تیلی

همچنان که گذشت، از میان ساختارگرایان، نظریه پردازان معدودی از جمله اسکاچ پل، علاوه بر اینکه به ساخت دولت پیش از انقلاب توجه داشتند، به پیامدهای انقلاب نیز توجه کرده اند. بخشی از رویکرد چارلز تیلی درباره منازعه انقلابی که بیشتر رویکردی فرایندی است به نقد این بخش از دیدگاه اسکاچ پل می پردازد. تیلی به روشنی چنین استدلال می کند:

ما نمی توانیم پیامدهای انقلابی را پیش بینی کنیم، بلکه فقط می توانیم وضعیف های انقلابی را پیش بینی کنیم؛ و از این رو، باید بحث تحلیلی خود را بیشتر بر چگونگی ظهور چالش های منظم پیگیر در برابر حکام زورمند (یعنی منازعه انقلابی) متمرکز سازیم.

به این دلیل است که وی توصیه می کند که باید به فرایندهای سیاسی و نه ضرورتاً به ساختار موجود (آنچنان که اسکاچ پل بدان اشاره می کند) توجه مستمر داشت؛ زیرا ستیزه های سیاسی (که منازعه انقلابی نوع ویژه ای از آن است) از طریق آنها شکل می گیرد و بروز می کند. از آنجا که تیلی پیامدهای انقلابی را مانند معماهایی می داند که راه حل علمی ندارند، آنها را از بحث خود کنار می گذارد.

تیلی در آخرین کتابش با عنوان «انقلاب های اروپایی از 1492 تا 1992» که آن را در 1993 م منتشر کرده است عقیده دارد که در شکل گیری دولت ها، فرایندهایی است که طی آنها اطاعت و تعهد سپاری مردم کشور به دولت نیز شکل می گیرد، و اینها را باید به صورت فرایندهای تصادفی بازشناخت. به نظر تیلی، باید تعهد سپاری به چنین نظم ها و دستورهایی را به مثابه یک فرایند «ساختاری کردن»[137] وقفه ناپذیر مورد بررسی قرار داد.[138]

41. نقد ریچارد لاکمن

ریچارد لاکمن نقد خود بر اسکاچ پل و بلکه همه ساختارگرایان را با این سؤال شروع می کند که خود ساختار چگونه ساخته می شود؟ به نظر وی، ساختارگرایان غالباً به نتایج و تأثیرات یک ساختار بر روابط و پدیده های اجتماعی می پردازند و کمتر به بستر اصلی بحث شان یعنی تبیین کیفیت شکل گیری ساختارها می پردازند. وی معتقد است که باید سطح تحلیل درباره انقلاب ها را به عقب تر برد و پایه تحلیل را بر این سؤال بنا نهاد که چه عواملی در ساخت ساختار (عامل مؤثر بر انقلاب های اجتماعی) تأثیر دارند؟ بر اساس نظر وی:

روابط نخبگان، بهترین مبنا برای سنخ شناسی انقلاب هاست؛ زیرا شدت ستیزه بین نخبگان می تواند در میزان اثربخشی کنش توده ای تعیین کننده باشد... انگاره انقلاب، دو فرایند را با هم می آمیزد که با هم موازی هستند و فقط گاهی اوقات با هم کنش متقابل دارند. این دو فرایند، یکی ستیز نخلگان و دیگری حرکت های گاه به گاه توده مردم است. بسیج توده ای اغلب هنگامی روی می دهد که بین نخبگان ستیزه شدید وجود دارد. کنش توده ای فقط هنگامی پیامدهای ساختاری دارد که غیرنخبگان بتوانند برجریان ستیزه نخبگان اثر بگذارند، و گرنه پیامد ساختاری آن قابل پیش بینی نیست.[139]

در حقیقت، بر اساس نظر لاکمن، ستیزه غیرعادی نخبگان باعث کنش توده ای انقلابی می شود و در گام بعدی، توده مردم و نخبگان با همدیگر، بر روی ساختار پیشین تأثیر گذاشته و نخبگان جدیدی را شکل می دهند. بر این اساس، باید برای تحلیل انقلاب ها یک قدم جلوتر از ساختارها برویم و در حقیقت به عوامل ساختارساز توجه کنیم.

2. نقدهای برون پارادایمی

12. حاکمیت رسوبات و پیش فرض های شرق شناسانه

أ. تردید در توان علمی اسلام برای اداره اقتصادی جامعه

از زمانی که جریان شرق شناسی توسط غربی ها آغاز شده است، تا کنون بیش از 9 قرن می گذرد. در این مدت نسبتاً طولانی، شرق شناسی به شیوه های متفاوتی عمل کرده و دوره های متفاوتی را گذرانده است. رشته اتصال این ادوار، مخالفت و ضدیت با ادیان شرقی به ویژه اسلام بوده است؛ چیزی که از همان اوان کارِ شرق شناسی، به عنوان سرلوحه واستراتژی آن معرفی شد ه است.[140] این مخالفت و ضدیت نیز، خود تابعی از مقتضیات زمانی مکانی غرب بوده است.[141] بدین معنی که مصادیق و نوع این مخالفت و ضدیت را منافع غرب در همان دوره و مقطع خاص تعیین می کرده است. به عنوان مثال؛ در مقطعی که غرب به دنبال القاء برتری علمی خود و سرپوش گذاشتن بر سرقت های علمی[142] خود از دنیای شرق بوده است، به طور طبیعی باید توان علمی شرق (و به ویژه اسلام) را زیر سؤال می برده است. مثلاً رنان (1823 1892 م) در 20 جمادی الاولی سال 1300 ق در دارالفنون سوربن خطابه ای با عنوان «رابطه اسلام و علم» ایراد می کند و طی آن، صریحاً بیان می دارد که اسلام با علم و تمدن منافات دارد.[143] وی در این سخنرانی، به تعبیر ادوارد سعید، اسلام را تا اندازه خیمه و قبیله کوچک کرد و تقلیل داد.[144] این سخنرانی وی، سرآغاز یک سری مجادلات، مباحثات و مناظرات، از جمله مناظره قلمی سید جمال الدین اسدآبادی و محمد عبده با وی در ژورنال دودبا[145] شد. به طور کلی پاسخ های سید جمال الدین به دهری ها و داروینی ها، پاسخ های محمد عبده به هانوتو، رنان و فرح آنطون و نیز تألیفات احمد شفیق، احمد فتحی زغلول و قاسم امین به ویژه در مباحث مربوط به مقوله «پیشرفت» و همچنین کارهای پراکنده حسین الجسر، کواکبی، العظم و رشید رضا، در روشن کردن موضع اسلام نسبت به مسایل حکومت، فلسفه، علم و پیشرفت در عکس العمل به این ایده شرق شناسی عرضه شده اند.[146]

اسکاچ پل نیز، به رغم اینکه معتقد است «رهبران شیعه ایران در مقایسه با ژاکوب های فرانسه، ثابت کرده بودند که بیشتر قادر به استحکام بخشیدن به جمهوری اسلامی خود می باشند»، در عین حال، در توان اداره اقتصادی ایران توسط رهبران شیعه تردید می کند و می نویسد:

رهبران شیعه ایران در اداره تولیدات اقتصاد ملی در کشاورزی یا صنعت هم چندان موفق نبوده ند، حال چه برسد به بسط و توسعه این تولیدات. (ب، ص 214)

و یا اینکه معتقد می شود از آنجا که روحانیون اسلامی «جهان بینی و مهارت های آنان چیزی برای ارایه در چارچوب توسعه تولیدی اقتصاد ایران در بر ندارد»، بعید است که بتوانند قدرت را در یک کشور امروزی جهان مدرن حفظ نمایند؟ (ب، ص 214 )

به نظر می رسد این نوع نگاه به اسلام به مثابه دینی شرقی و نیز به عنصر ایرانی به مثابه انسان شرقی، ناشی از همان خودبرتربینی شرق شناسانه اسکاچ پل باشد. پیش فرض این نوع قضاوت آن ها این است که «در فرهنگ غربی ظرفیتی برای درک ، فهم و تصرف در همه فرهنگ های غیرغربی وجود دارد». و نیز اینکه «فرهنگ های غیرغربی که مشخصاً فرهنگ های شرق اصطلاحی می باشند نه تنها توان درک، فهم و تصرف در فرهنگ غربی را ندارند، بلکه آن ها از درک، فهم و تصرف در خودشان نیز بدون استمداد از غرب، عاجزند.

ب. تقلیل نمادهای اسلامی به نمادهای اسطوره ای

نگاه شرق شناسی به دین و آموزه های دینی درشرق، بر کلیشه دین مسیحیت در غرب مبتنی بوده است. ابتنای انحصاری آموزه های قرون وسطایی آیین مسیحیت بر فلسفه ارسطو به گونه ای که پذیرش هرگونه گزاره علمی غیرهماهنگ با آن را دشوار می نمود با وجود تعداد کثیری از کشفیات علمی غیرهماهنگ با آموزه های دینی مسیحی و غیرمنطبق با فلسفه ارسطویی، ضرورت بیشتری را برای حل این ازمه و بحران بر دانشمندان دیندار مسیحی تحمیل می کرد؛ دانشمندانی که نه می خواستند از آموزه های علمی شان (که از نظر آن ها یقینی تلقی می شد) دست بردارند و نه می توانستند از آموزه های دینی شان دست بردارند. راه حل های پیشنهادی برای حل این بحران، قابل توجه بود:

الف) تفکیک میان دو حوزه دین و علم؛

ب) تفکیک میان رسالت دین و علم (دین، متکفل تولید ارزش و علم، متکفل تولید دانش)؛

ج) تقسیم آموزه های دینی به ذاتی (اصیل و غیرمعارض با دستاوردهای علمی) و عرضی (غیراصیل و عمدتاً معارض با دستاوردهای علمی)؛

د) تاریخی خواندن آموزه های عرضی دین (ضرورت داشتن تأویل آیات تاریخی به متناظرهای هر عصر)؛

ه ) اسطوره ای تلقی کردن بسیاری از آموزه های تاریخی؛

و)....

از این میان، پیشنهاد اخیر که بر اساس آن، برخی از آموزه های دین به سطح اسطوره تقلیل می یابند مربوط به بحث ما می شود. اسکاچ پل در تحلیل نخست خود از انقلاب های اجتماعی، اساساً جایی برای فرهنگ، ایدئولوژی، رهبری و دیگر عناصر فرهنگی باز نکرده بود. انقلاب ایران بنا بر آن چه خود وی اعتراف می کند او را واداشت تا به این مقولات نگاه جدّی تری داشته باشد و در تحلیل های اخیر خود به ویژه درباره انقلاب ایران، به بررسی سهم فرهنگ، ایدئولوژی و رهبری در انقلاب نیز بپردازد. لیکن وی حتی در این نگرش اصلاحی خود، با نوع نگاه ویژه ای که به فرهنگ داشته است و به عبارت دیگر با نوع پایگاه خاصی که فرهنگ را بر آن مبتنی کرده است (اسطوره و نه دین[147]) باز هم نتوانسته است که ماهیت فرهنگ شیعی را درک کند و به تبع آن، نتوانسته است که سهم واقعی آن را در مراحل مختلف انقلاب ایران شناسایی کند. مهم ترین اشکال اسکاچ پل نیز به همین نکته بر می گردد که انقلابی را که خود، ریشه های آن را با هویتی فرهنگی و ایدئولوژیک گره می زند، نتوانسته است ماهیت فرهنگ آن را بشناسد و به جای آن که آن را به آموزه های دینی آن فرهنگ گره زند، به آموزه های اسطوره ای گره زده است.

نویسنده نمی خواهد اثبات کند که اسکاچ پل درصدد بوده تا با اثبات اسطوره بودن امام حسین، دینی بودن آن را از وی سلب کند، بلکه با فرض و یا حتم نگاه دینی وی به امام حسین، باز هم اشکال کماکان بدون هیچ تنزلی به قوت خود باقی است؛ زیرا ادعای نگارنده این است که تغییر در نوع نگاه به یک آموزه دینی (مثل تنزل آموزه دینی به اسطوره)، به سهولت می تواند در نتایج آن نیز تغییر ایجاد کند. بر همین اساس، جهت تبیین تفاوت میان آموزه های اسطوره ای و آموزه های دینی، تفطن به نکات ذیل ضروری به نظر می رسد:

1) برخلاف نظر اگوست کنت، اسطوره سازی، خاص ملل باستانی و اقوام ابتدایی نیست؛ صور زیادی از آن، به نوعی دیگر در جوامع به اصطلاح پیشرفته و جدید امروزی هم به وضوح قابل مشاهده است و حتی به مراتب، بیش از گذشته در زمینه های متفاوت فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و... مؤثر و کارساز واقع می شود. با این تفاوت که اسطوره های باستانی، ابعاد فرهنگی اصیل تری دارند و به گونه ای بر ریشه های قومی روحی ملل دلالت می کنند که به راحتی می توان به واسطه آن ها به اعتقادات کهن و گرایش های ذوقی ادبی آنها نیز پی برد.[148]

همچنان که اسطوره های کنونی را نمی توان به آموزه های دینی کنونی تقلیل داد، در هر مقطع تاریخی و از جمله در صدر اسلام و نیز در زمان تحقق انقلاب 57 نیز چنین کاری باطل خواهد بود. چه اینکه، همچنان که کارایی اسطوره های کنونی در نسبت با آموزه های دینی در جهت آنچه از دین انتظار می رود کمتر است، کارآمدی اسطوره های گذشته نیز در قیاس با آموزه های دینی گذشته، پایین تر بوده است.

2) از اسطوره، معانی مختلفی اراده شده است: گاهی مراد از اسطوره داستانی توهمی و افسانه ای است که در عین حال، خارق العاده نیز به نظر می رسد؛ گاهی مراد از اسطوره داستانی است که اولاً خارق العاده به نظر نمی رسد و ثانیاً چنان است که به ظاهر به نظر می رسد که در حال بیان یک واقعه تاریخی است که در گذشته دور یا نزدیک رخ داده است. ثالثاً معنی حقیقی آن در ظاهر الفاظش نهفته نیست و آن را باید در قالب یکی از معانی مجازی، استعاری، تمثیلی، رمزی و کنایی جست.

به رغم اختلاف فاحشی که این دو معنی از اسطوره دارند، می توان مشترکات و متشابهاتی را نیز میان آن دو برشمرد. برخی از این مشترکات عبارتند از:

الف) اسطوره پدیده ای رمزی است و به همین علت، ضروری است که در هر عصری متناسب با همان عصر تأویل شود؛

ب) خاستگاه تاریخی اسطوره نامعلوم است هرچند در قالب قضیه ای تاریخی بیان می شوند؛

ج) اصل وقوع اسطوره یقینی نیست و بلکه حتی مهم هم نیست که داستان اسطوره ای، واقعی یا غیرواقعی باشد؛

د) اسطوره به دنبال تبیین حقیقتی است، در عین حال، نوع دوم با واسطه کم تری قادر به تبیین حقیقت خواهد بود و به همین علت، نسبت به نوع اول از قابلیت پذیرش بالاتری برخوردار می باشد.

به نظر نمی رسد که منظور اسکاچ پل از «اسطوره امام حسین»، اسطوره به معنی دوم باشد. هرچند با توجه به آنچه که از مشترکات این دو معنی ذکر شد، به راحتی می توان به نقایص دیدگا ه اسکاچ پل پی برد. چه، بر اساس لوازم دیدگاه وی، همواره می توان داستان امام حسین را به تأویل و قرائت های مختلف برد و از هر تأویل و قرائتی، حقیقتی را که بیشتر دل خواه تأویل کننده خواهد بود[149] اراده کرد. این در حالی است که به طور ضمنی اساس واقعیت امام حسین و کربلای وی نیز در معرض شک و تردید قرار گرفته است! شاید به همین علت است که تیلیش دین پژوه مشهور معاصر، معتقد است که متون مقدس باید اسطوره زدایی[150] شوند.[151]

3) شناخت اسطوره ای غیر از شناخت غیراسطوره ای است.[152] در شناخت اسطوره ای آن گونه که گفته اند «مرزهای جداساز در میانه شناسنده (که انسان اسطوره ای است) با زمینه شناخت (که جهان برون یا جهان فراخود است) از میانه بر می خیزد. هرچه ما از جهان اسطوره می گسلیم و به جهان دانش می پیوندیم، فرد و آزمون های فردی را وامی نهیم تا به جمع و آموزه های فراگیر برسیم. بر این اساس، آزمون، گونه ای از شناخت و آگاهی است که هر کس تنها در جهان درون خویش می تواند بدان برسد، اما آموزه ، دستاوردی است فرهنگی که همگان آن را می پذیرند. به عبارت دیگر، هرچه انسان از فردیت خویش بیش گسیخته است و به جمعیت پیوسته است، از شناخت اسطوره ای به شناخت علمی نزدیک شده است».[153]

شاید به جرأت نتوان ادعا کرد که اسکاچ پل متوجه لوازم معرفتی دیدگاه خود بوده است، ولی به هر حال، به لحاظ معرفتی همان گونه که نقل شد شناخت اسطوره ای یک شناخت فردی است، این در حالی است که بر پایه مبانی انسان شناختی شیعه، انسان ها دارای سه حیثیت فردی، اجتماعی و تاریخی هستند و رفتارهای انسانی نیز به تبع انسان، دارای این سه حیثیت می شود. همان گونه که قوی ترین حضور انسان در هستی، حضور تاریخی او می باشد، تأثیرگذارترین رفتار وی نیز، رنگ تاریخی شدیدتری خواهد داشت. حضور تاریخی انسان و رفتار وی، به لحاظ رتبه در مرتبه عالی تری از حضور و رفتار اجتماعی وی قرار دارد. از همین رو، تأثیرگذاری تاریخی امام حسین را باید بالاتر از تأثیرگذاری اجتماعی وی دانست (هرچند به لحاظ وجودی این سه حیثیت فردی، اجتماعی و تاریخی انسان ها بُعد یکدیگرند و به یکدیگر متقوم اند)، پس، شناخت کامل امام حسین جز در شناخت حیثیت اجتماعی و سپس تاریخی وی محقق نخواهد شد و این امر، جز با یک شناخت اجتماعی تاریخی میسر نخواهد بود، چیزی که دقیقاً خلاف شناخت اسطوره ای خواهد بود.

مسأله ای که بر این بحث نظری نسبتا ً دقیق مترتب می شود این است که کارآمدی اسطوره امام حسین که بلوغی فردی دارد با کارآمدی امام حسین در حیثیت تاریخی اش به مراتب متفاوت خواهد شد؛ زیرا بنا بر آنچه گذشت غایت رسالت یکی سرپرستی فرد و غایت رسالت دیگری تاریخ می باشد و چه بسیار متفاوت است که انقلاب اسلامی ایران را معلول اسطوره امام حسین بدانیم آن چنان که اسکاچ پل دانسته است تا نهایتاً به تکاملی فردی تفسیر شود، یا آنکه آن را معلول سرپرستی تاریخی امام حسین که بنا بر فرض، خود موجودی با حیثیت تاریخی است بدانیم آن چنان که ما معتقدیم تا انقلاب اسلامی را در امتداد تکامل تاریخی جبهه دیندار حق طلب بدانیم.[154]

4) از طریق اسطوره، تخیل بر اساس ضرورت درونی، خود را از قید مقولات متداول رها می سازد و در گسترش تصویری خود، بیانی برای برملاسازی ترس ها و آرزوهای فردی و قومی به دست می آورد. از این لحاظ، اسطوره، قبول آن جنبه از سرنوشت است که در چارچوب هیچ نوع استدلال و برهان عقلی نمی گنجد و به همین دلیل در عین حالی که صلابت و قدرت انکارناپذیر سرنوشت را نمایان می سازد، وسیله تصعید و تعدیل آن را نیز آماده می نماید [و بدین سان] امکان تحمل سرنوشت را فراهم می آورد.[155]

این تفسیر از اسطوره شاید بیش از هر چیزی با مبنای انسان شناختی اسکاچ پل به ویژه با اعتقاد وی درباره اراده تأثیرناگذار انسانی بر سرنوشت خودش سازگاری داشته باشد. به عبارت دیگر، تفسیر اراده های ا نسانی به انفعال در برابر ساختار که اسطوره می تواند ضمیمه مکمل آن قلمداد شود حقیقتاً از فعل و رفتار انسان برهان زدایی می کند وسؤال از تعلیل رفتار را به پوچی می کشاند.

آن چه به طور کلی می توان در خصوص تقلیل آموزه های دینی به اسطوره توسط اسکاچ پل بیان داشت، این است که:

اولاً کارآمدی یک آموزه اسطوره ای در نسبت با کارآمدی آموزه های دینی (با نگاه غیراسطوره ای) در نتایجی مثل ایجاد ائتلاف و وفاق جمعی، راه انداختن جنب و جوش و حرکت و پویایی، قابلیت دوام و استمرار در عقیده و ذهن مردم و... بسیار متفاوت است.

ثانیاً اسطوره ها به رغم این که حاملان پیام هایی حقیقی اند، عموماً در ارتکازات مردمی اموری غیرواقعی اند، این در حالی است که اعتبار آموزه های دینی در ارتکازات عمومی به واقعی بودن آنهاست. به همین علت است که هیچ مسلمانی مگر نوادر و شواذّ آن ها آموزه های دینی را اسطوره تلقی نکرده اند.[156]

ثالثاً آموزه های اسطوره ای از آنجا که خاستگاه تاریخی نامعلومی دارند و صرفاً از آن ها انتظار بیان حقیقتی خاص می رود، عموماً غیرمدلل هستند، این در حالی است که حتی اگر مسلمانان هم آموزه های دینی خود را مدلّل فرانگرفته باشند، دین اسلام، آموزه های خود را به صورت برهانی اقامه کرده است. حتی آموزه هایی که به «تعبدیات» مشهور هستند، مسبوق به براهین فلسفه تعبد هستند.

رابعاً شناخت غایی و نهایی اسطوره، در شکل فردی آن میسور خواهد بود، در حالی که شناخت غایی و نهایی آموزه های دینی در شکل اجتماعی تاریخی آن ها محقق می شود.

ج. تحلیل مادی از حیات

بر اساس مبانی دینی، تحولات ماندگار تاریخی، تحولاتی خواهند بود که ناظر به درون و باطن عالم انسانی باشد و بلکه به عبارت دیگر، مسبوق به تحول باطنی و روحی بشر باشد و اساساً حقیقت تاریخ تمدن بشر را جز با مطالعه این تحول باطنی نمی توان شناخت. تاریخ گذشته، ترکیبی از فرهنگ ها و تمدن ها می باشد، دانشمندانی که درباره تمدن و فرهنگ تحقیق کرده و قلم زده اند، این هر دو مقوله را مقولاتی انسانی نامیده اند و اگر هم گاه سخن از فرهنگ و یا تمدن حیوانی زده می شود، منظور، فرهنگ و تمدنی است که توسط انسان ها، لیکن مناسب با خوی و حیث حیوانی آن ها ساخته شده است. وگرنه، بنا به تعریف مشهور درباره نسبت فرهنگ و تمدن، مبنی بر اینکه فرهنگ، ناظر به امور معنوی و فردی و تمدن، ناظر به امور مادی و اجتماعی بشر است، هر دو مقوله، مقولاتی انسانی مفروض گرفته شده اند.[157] آنچه در انسان اصالت دارد، روح و نه جسم اوست، از اینرو، تحولات تاریخی را باید بر محور تأثرات آن ها از روح بشر مطالعه کرد و به تبع آن به تفسیر تغییرات مادی نشست.

برخلاف این، مطالعه درباره دو مقوله فرهنگ و تمدن، به ویژه پس از رنسانس و تقلیل انسان به مثابه پدیده ای طبیعی و ابزاری مادی، کاملاً با رویکردی مادی صورت گرفته است. به عبارت دیگر؛ انسان جدید، برای تسلّی دادن خود از راه غلطی که با سرعت هرچه بیشتر داشت طی می کرد، تصمیم گرفت تا گذشته خود را نیز با عینک امروز خود نگاه کند، از اینرو، تلاش کرد تا معیارهای امروزی خود را بر گذشته و تفسیر آن، تحمیل کند. اگر انسان امروزی تنها موجود طبیعی صرفی بود که به دنبال تمتع هرچه بیشتر خود از چیزهایی که آن ها را در ردیف خود می پنداشت می گشت، تاریخ گذشته خود را نیز باید این چنین بازخوانی و بازنویسی می کرد. به تعبیر یکی از محققین معاصر:

تاریخ تمدن، آن سان که غربی ها نگاشته اند، تاریخ غلبه انسان ها بر طبیعت است در جهت تمتعی مسرفانه. آنان، به اقتضای همین روح عصیان گری که در بشر امروزه دمیده شده است، انگاشته اند که پیشینیان نیز غایتی جز این نداشته اند و لذا از حقیقت وجود انسان بر کُره خاک غفلت کرده اند. حیات انسان در این سیاره کوچک که سفینه ای آسمانی بر پهنه اقیانوس بی کرانِ اثیری است، تاریخ دیگری نیز دارد که تاریخ حیات باطنی اوست؛ تاریخ تمدن، تاریخ حیات ظاهری انسان است و تاریخ انبیا، تاریخ حیات باطنی او.آنچه که در این روزگار به نام تاریخ تمدن خوانده می شود یک صورتِ و همی و بدون واقعیت است که بشر جدید آن را بر گذشته خویش تیز اطلاق بخشیده است و لذا از انبیاء و اسباط ایشان در آن نشانی نیست. تاریخ سلاطین نیز، تاریخ قدرت طلبی ها و تعارض هایی است که بر خودبینی و خودپرستی و استکبار انسان ها بنا گشته است و این تاریخ نیز از آنجا که متعرّض حیات باطنی انسان ها نمی گردد نمی تواند موجودیت انبیاء و اوصیاء و اسباط ایشان و معماران خانه حقیقت را معنا کند.[158]

شاید یکی از علت های اصلی اینکه نظریه پردازان غرب از مطرح کردن حیات باطنی ای که انقلاب اسلامی آن را برای جهان معاصر خود به ارمغان آورد، این باشد که جهان غرب، آن قدر از اندیشه و فهم عالم ملکوت محروم است که یک نمونه مجسمی از حیات دینی به راحتی می تواند باطن او را به تحرک در آورد و شالوده های چندقرنه آن را به هم ریزد.

اصالت یافتن ماده در اندیشه انسان غربی که ضرورتاً همان ماده انگاری و ماده باوری نمی باشد و با خداباوری حداقلی نیز قابل جمع است باعث شده است تا به رغم اینکه هنوز هم میلاد مسیح و هجرت پیامبر سرآغاز تاریخ نوین بشر تلقی می شوند، باز هم تاریخ ما به تبع تطور ابزار تقطیع و زمان بندی می شود و ما همچنان گذشته تاریخی خود را با عناوین عصر سنگ، آهن، مفرغ، مس، پنبه، کشاورزی و... و زمان حال خود را با عناوین عصر تکنولوژی، ارتباطات، اطلاعات، الکترونیک، فضا و... می شناسیم.

نباید فراموش کرد که تاریخ تمدن، چیزی جز تسرّی اندیشه انسان مورّخ در گذشته تاریخی اش نیست. اندیشه مادی، هر حوزه و حتی عنصر خرد تمدنی را نیز به صورت مادی تحلیل می کند. به عنوان مثال؛ می توان به تحلیلی که تفکر غربی از مقوله قدرت در دنیای امروز ارایه می دهد اشاره کرد. آنچه در این خصوص می توان گفت این است که هرچند نگرش مادی به قدرت، از دیر باز در تاریخ حضور داشته است، اما در غرب جدید، قدرت مادی در یک سیر پیش رونده، به ترتیب در آثار ماکیاولی، هابز، نیچه، فوکو و... نهادینه شد. شرق شناسی نیز که مراحل سیستمی شدن خود را درست در شرایط تکوین و نضج مکاتب کاملاً مادی گرایی چون امپریسم و پورینیویسم و... می گذراند، نمی توانست از آن ها متأثر نباشد. شاهد مدعی این که، در نوع تحلیل هایی که از جانب شرق شناسان درباره نسبت شرق و غرب ارایه شده است، قدرت مادی غرب پررنگ مطرح شده است. اساساً ایده برتری نژادی غرب نسبت به سایر نژادها که بسیار هم در کتب شرق شناسی مطرح شده و حتی برخی از شرق شناسان مثل ارنست رنان، گوبینیو و... بیشتر از زاویه همین چهره نژادپرستانه شان شناخته می شوند تا دیگر چهره های خود معلول این برتری مادی و پیش فرض گرفتن آن می باشد. ادوارد سعید در تحلیل پاسخی که آرتور جیمز بالفور نخست وزیر انگلیس به سؤال ژ. م. رابرتسون وکیل ناحیه تی نساید از وی در مجلس عوام انگلیس در تاریخ 13 ژوئن 1910 م، مبنی بر اینکه «شما چه حقی دارید که درباره مردمی که به انتخاب خود شما شرقی خوانده شده اند این طور با برتری و تفوق صحبت کنید» می پرسد، به زیبایی و ظرافت، نوع نگرش دستگاه شرق شناسی به قدرت را به خوبی نشان می دهد.[159]

اسکاچ پل نیز در تحلیل خود از قدرت، خواسته یا ناخواسته در دام پیش فرض های شرق شناسانه و تحلیل مادی آن ها از قدرت افتاده است. وی در شکل گیری انقلاب های اجتماعی سخن از فشارهای نظامی بین المللی، قدرت سرکوب دولت، منابع اقتصادی (نفت) و... به میان آورده است. ضمن پذیرش تأثیر فی الجمله این عوامل به طور کلی (نه ضرورتاً بنا بر آن چه اسکاچ پل گقته است)، می توان سخن از عوامل دیگری به میان آورد که مورد غفلت اسکاچ پل قرار گرفته است. به عنوان مثال؛ می توان از سنن لایزال و ثابت الهی و تأثیر آن ها در تحولات تاریخی، قدرت اراده های ایمانی و توان آن ها برای خلق و تصرف در پدیده های اجتماعی، پدیده غیب و نقش آن در تغییر مناسبات برنامه ریزی شده و... نام برد که تماماً مورد غفلت قرار گرفته اند.

این مطلب، یکی از مهم ترین اشکالات نظریه اسکاچ پل و البته سایر نظریه پردازان غربی است که نتوانسته اند ماهیت و ظرفیت دینی انقلاب اسلامی و نقش آن در تحولات پس از خود در سه مقیاس جهانی، منطفه ای و داخلی را درک کنند. این مطلب زمانی به خوبی درک خواهد شد که بدانیم فرایند تقلیلی و تنزیلی دین در سده پیش از تحقق انقلاب اسلامی چگونه و با چه سرعتی در حال شکل گرفتن بوده است و انقلاب اسلامی با روح دینی خود چگونه توانست این موج را مهار و به جای آن موج بیداری دینی را حتی در عالم مسیحیت و یهودیت در مقیاسی بسیار زیاد که شامل نویسندگان، سیاست مداران، شاعران و... می شود، ایجاد کند.[160] تا جایی که آنتونی گیدنز جامعه شناسی مشهور انگلیس می نویسد:

لینک کمکی