فایل رایگان پاورپوینت اصالت وجود سازگار با کثرت تشکيکي

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت اصالت وجود سازگار با کثرت تشکيکي :

چکیده

اصالت وجود یکی از مباحث مهم فلسفی است که از زمان صدرالمتألهین به جد در کتب فلسفی مطرح شده است. می توان گفت این اصل ستون فقرات حکمت متعالیه را تشکیل می دهد، و دیگر اصول حکمت متعالیه از آن نشئت می گیرند. بحثی که در پیش روی داریم، لازمه اصالت وجود از نظر وجوب وجود و وحدت آن است. آیا با پذیرش اصالت وجود باید به وجوب وجود و وحدت شخصی آن بدون هرگونه شائبه کثرتی ملتزم شد؟ از نظر صدرالمتألهین اصالت وجود به تنهایی نافی امکان و کثرت وجودی نیست. اما در مقابل، ادعا شده که اصالت وجود با وجوب وجود ملازم است و لازمه آن این است که کثرت از امور مجازی است.

کلیدواژه ها:

اصالت وجود، وحدت شخصی وجود، کثرت تشکیکی وجود، وجوب وجود، مواد ثلاث، وجوب، امکان و امتناع.

اصالت حقیقت وجود و وجوب وجود آن

حقیقت وجود بدون آنکه به وحدت و کثرت آن نظر کنیم یعنی خواه واحد باشد خواه کثیر یا موجود است یا معدوم؛ و بر اساس اصل امتناع تناقض، حقیقت وجود با عدم جمع نمی شود. حقیقت وجود، معدوم نبوده، و ممکن نیست معدوم باشد. بنابراین حقیقت وجود، واجب الوجود است؛ خواه واجب الوجود بالذات خواه ممکن الوجود بالذات. جز حقیقت وجود چیزی موجود نیست؛ بنابراین ماهیات موجود نیستند، زیرا هر یک از ماهیات مانند انسان در صورتی موجود است که به وجود مقید شده باشد؛ یعنی انسان بما هو انسان موجود نیست، چون انسان بما هو انسان نه اقتضا وجود دارد و نه اقتضای عدم. بنابراین "الانسان الموجود موجود" و ممکن نیست چنین نباشد. پس انسان به واسطه وجود موجود است، اما وجود، بی واسطه موجود است. بنابراین، اصالت با وجود است؛ یعنی وجود بی واسطه در عروض و بدون شائبه مجاز موجود است، و ماهیت، با واسطه در عروض وجود و با شائبه مجاز موجود است. پس "حقیقه الوجودِ موجودٌ بالذات من دون ایّ واسطه من الوسائط فی العروض".

حقیقت وجود خواه واحد باشد خواه متکثر یک جا و بی آنکه به وحدت و کثرت آن نظر شود در موجودیت خود به غیر وابسته نیست؛ چراکه غیر از حقیقت وجود و بیرون و مقابل آن جز عدم چیزی نیست. بنابراین حقیقت وجود واجب الوجود بالذات است و معلول غیر نیست. پس "حقیقه الوجود موجود بالذات، اَی بدون الواسطه فی العروض و موجود بالذات ای بدون الواسطه فی الثبوت".

اگر حقیقت وجود از جمیع جهات واحد بوده، هیچ جهت کثرتی در آن راه نداشته باشد، باید گفت این حقیقت واحد شخصی است و واجب الوجود بالذات. اما اگر حقیقت وجود به جهتی از جهات متکثرباشد، آیامی توان گفت هریک از این متکثرها وجود واجب الوجود بالذات است؟ در مباحث آتی معلوم می شود که هر یک از این متکثرها نمی تواند واجب الوجود بالذات باشد.

وحدت شخصی واجب الوجود بالذات

حقیقت واجب الوجود بالذات یا موجود است یا معدوم. اما چون این حقیقت نمی تواند معدوم باشد، لاجرم موجود است. حقیقت واجب الوجود بالذات یا واحد است یا متعدد؛ و چون این حقیقت ممکن نیست متکثر باشد، واحد است. تقریر این استدلال چنین است: اگر حقیقت واجب الوجود بالذات متعدد و دست کم دو تا باشد، هر یک از دو واجب الوجود در حقیقت وجوب وجودشان از دیگری ممتازند. پس هر یک از این دو، کمالی دارد که دیگری فاقد آن است، و بنابراین حقیقت هر یک از دو واجب الوجود بالذات در قیاس با کمال دیگری واجب الوجود نیست، بلکه یا ممکن الوجود است یا ممتنع الوجود و این دو با وجوب بالذات ناسازگار است. در نتیجه فرض دو یا چند واجب الوجود بالذات ممکن نیست. پس واجب الوجود بالذات واحد شخصی است.

حقیقت وجود و حقیقت واجب الوجود بالذات

آیا حقیقت وجود که اصیل و واجب الوجود بالذات است، همان حقیقت واجب الوجود بالذاتی است که وحدت شخصی آن به اثبات رسیده است؟ واجب الوجود بالذات در فلسفه از دو نوع واسطه مبراست: واسطه در عروض؛ و واسطه در ثبوت. اما آیا هر حقیقت وجود مفروض از این دو واسطه مبراست؟

در مباحث قبلی روشن شد که حقیقت وجود یک جا از دو واسطه فوق مبراست، اما معلوم نگشت که هر یک از حقیقت وجودهای مفروض نیز چنین اند. اگر نشان داده شود که هر یک از آن ها از دو واسطه مزبور مبراست معلوم می گردد که حقیقت وجود واحد است، و همان واجب الوجود بالذات است، و در این صورت برهان بر حقیقت وجود با برهان واجب الوجود بالذات یکی است، و بدین ترتیب بنابر اصالت وجود کثرت از امور مجازی خواهد بود.

به دیگر سخن، برهان وحدت واجب الوجود بالذات نشان می دهد که در عرض واجب الوجود بالذات، فرض واجب الوجود بالذات دیگر معقول نیست. اما آیا در طول واجب الوجود بالذات فرض موجود ممکن الوجود معقول است یا خیر؟ برهان وحدت واجب الوجود بالذات این نوع وجود را نفی نمی کند. معنای این استنتاج آن است که اصالت وجود یعنی موجودیت وجود بالذات و بدون واسطه در عروض فی الجمله مستلزم نفی موجودیت وجود بالذات و بدون واسطه در ثبوت است. به عبارت دیگر، بعضی از وجودهای اصیل و بدون واسطه در عروض، مستلزم واجب الوجود بالذات بودن و بدون واسطه در ثبوت بودن خودشان نیستند.

وحدت و کثرت موجودات

از آنجا که "وجود موجود است" یا "اشیا موجودند" نمی توان عالم را هیچ و پوچ دانست. پس موجود یا موجوداتی هستند. اما آیا وجود واحد است یا کثیر؟ اگر حقیقتا وجود واحد باشد، راهی جز این نیست که کثرات را اموری اعتباری بدانیم و در این صورت باید منشأ اعتبار کثرت را جست وجو کرد.

اگر ماهیت اصیل باشد، همه کثرات ماهوی حق و واقعیت اند. بر این اساس، دار هستی نه تنها هیچ و پوچ نیست، بلکه مملوّ از ماهیات مختلف است. بنابراین دار هستی را ماهیات پر کرده اند. انسان حقیقتی از حقایق است و دیگر ماهیات از سنگ و کلوخ گرفته تا موجودات فضایی و دریایی و غیره همگی موجودند. بنابر این دیدگاه در عالم هستی کثرت حکم فرماست.

اما اگر وجود اصیل باشد، که پیش تر نشان دادیم چنین است، دیگر نمی توان به کثرات ماهوی ملتزم بود؛ چراکه این نوع کثرات از ماهیات اعتباری برخاسته و بنابراین اعتباری اند.

فیلسوفانی که به اصالت وجود معتقدند خود به دو دسته تقسیم می شوند. گروهی بر آن اند که ماهیات متکثر ِ اعتباری از وجوداتی برخاسته اند که هر یک مباین با دیگری است، و همگی در یک امر جامع عرضی متحد و مشترک اند. بنابراین نظر کثرات اصیل اند و دار هستی را حقایق وجودی متکثر پر کرده است.

گروه دیگر، به تشکیک در وجود عقیده دارند و مدعی اند دار هستی را وجودها پر کرده اند، و این وجودها با یکدیگر تباین ندارند، بلکه اختلافشان به اتحادشان باز می گردد و به عکس. بنابراین دار هستی را وجودهای متکثری پر کرده اند که به وحدت تشکیکی بر می گردند. در این دیدگاه هم وحدت تشکیکی وجود حقیقی است و هم کثرت تشکیکی وجود. بنابراین، قول به اصالت وجود با کثرت تباینی وجود نیز می تواند سازگار باشد؛ چه اینکه با تشکیک در وجود می تواندسازگار باشد، و ظاهرا قول به اصالت وجود به تنهایی برای وحدت تشکیکی کافی نیست.

حال با فرض کثرت تشکیکی وجود می توان به وحدت شخصی وجود نیز قایل شد. ولی باید توجه داشت که صرف تشکیک در وجود برای وحدت شخصی وجود کافی نیست.

فیلسوفانی که به اصالت وجود معتقدند با افزودن اصل علیت و تفسیر آن بر اساس اصالت وجود به اینکه معلول عین ربط به علت است، به وحدت شخصی وجود رسیده اند. بنابر این دیدگاه، وجود واحد شخصی است که کثرت تشکیکی نیز دارد. براین اساس باید گفت: کثرت اعتباری نیست.

در مقابل وحدت شخصی در عین وحدت تشکیکی وجود، عرفا معتقدند که وجود، واحد شخصی غیر تشکیکی است.

اکنون باید تحقیق کرد که آیا لازمه عقیده به اصالت وجود، وحدت شخصی وجود است، به گونه ای که اصالت وجود مساوی بلکه مساوق با وحدت شخصی وجود باشد به گونه ای که کثرت به طور کلی اعتباری گردد؟

نقد ملازمت اصالت وجود با وحدت شخصی محض

گفته اند التزام به اصالت وجود مستلزم وجوب ذاتی وجود، یعنی وحدت شخصی وجود بدون شائبه کثرت است. نویسنده گران قدر مقاله "ملازمت وجود با وجوب ذاتی آن"(1) بر وحدت شخصی وجود بدون شائبه کثرت تأکید ورزیده اند، و خود، بر این ادعا افزون بر استدلال قیصری، چند دلیل آورده اند و حتی در تأیید این ادعا به دو عبارت از صدرالمتألهین استشهاد کرده اند. به نظر می رسد که نه دو عبارت صدرالمتألهین شاهد بر مدعای ایشان است و نه هیچ یک از ادله او مدعایش را اثبات می کند. گفتنی است بحث بر سر آن نیست که آیا وحدت شخصی عرفا حق است یا خیر، بلکه سخن در این است که آیا با صرف اصالت وجود می توان آن را پذیرفت یا خیر؟ بنابراین در هر یک از ادله ای که مرور خواهیم کرد، باید به این نتیجه رهنمون شویم که وجود، واحد شخصی محض است، و این وحدت جز از اصالت وجود برنمی خیزد؛ و گرنه ملازمه بین اصالت وجود با وجود ذاتی اثبات نشده است.

نقد استشهاد به عبارت صدرالمتألهین

نویسنده مقاله یاد شده مدعی است از نظر صدرالمتألهین بین نفی واسطه در عروض و نفی واسطه در ثبوت در دو عبارت زیر ملازمه وجود دارد، و بلکه از نظر صدرالمتألهین مناط وجوب ذاتی، نفی واسطه در عروض است. ایشان شاهد نخست را از کتاب مبدأ و معاد ارائه می دهد:

کل ما یغایر شیئا بحسب الذات و المعنی ففی صیرورته ایاه او انضمامه الیه او انتزاعه منه او اتحاده به او حمله علیه او ما شئت فسمه یحوج الی عله و سبب بخلاف ما اذا کان شی ء عین الذات او جزأ مقوّما له فان توسیط الجعل و تخلیل التأثیر بین الشی ء و ذاته و بین الشی ء و ما هو ذاتی له بدیهی الفساد و اوّلی البطلان. فتبیّن لک مما تلوناه ان ما هو مناط الوجوب الذاتی لیس الا کون الشی ء فی مرتبه ذاته و حد نفسه حقا و حقیقه و قیّوما و منشأ لانتزاع الموجودیّه و مصداقا لصدق مفهوم الموجود.(2)

نویسنده محترم می گوید: از نظر صدرالمتألهین "مناط وجوب ذاتی این است که شی ء در مرتبه ذاتش و به حسب خودش منشأ انتزاع موجودیت و مصداق مفهوم "الموجود" باشد؛ یعنی برای اینکه چیزی واجب الوجود بالذات باشد کافی است که در حمل "موجود" بر آن به واسطه در عروض نیاز نداشته باشیم. بر این اساس باید گفت هر وجودی بنابر اصالت وجود چنین است."(3)

به نظر می رسد که این برداشت مطابق متن منقول از صدرالمتألهین نیست. وجوب ذاتی باید فاقد دو واسطه باشد: هم واسطه در عروض و هم واسطه در ثبوت. در عبارت پیش گفته، صدرالمتألهین مناط وجوب ذاتی را این می داند که شی ء در مرتبه ذاتش حق، حقیقت، قیوم، منشأ انتزاع موجودیت و مصداق برای صدق مفهوم وجود باشد. آیا قیّوم بودن و منشأ انتزاع موجودیت یا مصداق برای صدق مفهوم وجود بودن به یک معناست؟ قیّوم یعنی شیئی که به علت نیاز ندارد. اما آیا مصداق بودن برای صدق مفهوم وجود، به این معناست که شی ء به علت نیاز ندارد؟ یا واسطه در عروض ندارد، خواه واسطه در ثبوت داشته باشد یا نداشته باشد. بنابراین مفهوم قیوم اخص از دو مفهوم اخیر است، و نمی توان گفت از نظر صدرالمتألهین مناط وجوب ذاتی آن است که موجودیت شی ء واسطه در عروض نداشته باشد، بلکه افزون بر آن شی ء باید قیّوم نیز باشد، یعنی موجودیت شی ء واسطه در ثبوت نیز نداشته باشد. بنابراین از عبارت صدرالمتألهین برنمی آید که صرف صدق موجودیت بر شیئی کافی است تا آن شی ء واجب الوجود باشد.

نویسنده مقاله یادشده در برابر این اشکال که مفاد استدلال صدرالمتألهین در عبارت مزبور امتناع جعل ترکیبی وجود است، نه امتناع جعل بسیط وجود، بنابراین ممکن است وجودی مجعول به جعل بسیط باشد، یعنی واسطه در ثبوت داشته باشد، واکنش نشان داده و در پاسخ می گوید:

این اشکال را چنین می توان پاسخ گفت که وقتی موجودیت وجود جعل ناپذیر است، خود وجود نیز جعل ناپذیر خواهد بود؛ زیرا بنابر اصالت وجود، موجودیت هر چیزی همان وجود آن است. در این صورت جعل ناپذیری موجودیت وجود بدین معناست که خود وجود جعل ناپذیر است؛ چون موجودیت وجود چیزی جز خود وجود نیست. به عبارت دیگر، چون بنابر اصالت وجود، واقعیت همان وجود است و بین وجود و موجود بر حسب ذات اختلافی نیست، و جعل ناپذیریِ یکی، عین جعل ناپذیری دیگری است، زیرا جعل مرکب در اینجا عین جعل بسیط است و در نتیجه هیچ وجودی علت ندارد و هر وجودی به سبب اصالتش واجب الوجود خواهد بود.(4)

اولاً، این پاسخ اگر درست هم باشد، استشهاد به کلام صدرالمتألهین را کَاَنْ لم یکن می سازد؛ زیرا صدرالمتألهین به صراحت منکر جعل تألیفی موجودیت وجود است و جعل تألیفی را به روشنی در مقابل جعل بسیط قرار می دهد.

ثانیا، نویسنده محترم در پاسخ جعل تألیفی موجودیت وجود را عین جعل بسیط موجودیت وجود دانسته و با نفی جعل تألیفی، جعل بسیط را نفی کرده است؛ در حالی که جعل تألیفی وجود در قضیه "الوجود موجودٌ" این است که وجود در ناحیه محمول غیر از وجود در ناحیه موضوع است، و فعل جاعل سبب می شود، محمول موجود عارض بر موضوع شود، مانند عروض سفیدی بر کاغذ، و از آنجا که وجود با چنین جعلی مجعول واقع نمی شود، جعل تألیفی نفی شده است. اما جعل بسیط وجود در قضیه "الوجود موجود" به این معناست که وجود در موضع محمول عین وجود در موضع موضوع است، و بدین معناست که فعل جاعل سبب می شود مفهوم موجود بر مجعول صادق باشد نه اینکه محمولی بر موضوع عارض شده باشد. بنابراین یکی انگاشتن این دو جعل درباره موجودیت وجود ناموجه می نماید.

ایشان شاهد دوم را از عبارات صدرالمتألهین در کتاب اسفار آورده است:

ثم بعد تسلیم ان الوجود امر اعتباری لاغیر، لانسلم ان مصداق حمل الموجود علی الماهیات انما هو نفس تلک الماهیات کما قالوا و ان کان بعد صدورها عن الجاعل، کیف و لو کان کذلک یلزم الانقلاب عن الامکان الذاتی الی الوجوب الذاتی فان مناط الوجوب بالذات عندهم هو کون نفس حقیقه الواجب من حیث هی منشأ لانتزاع الموجودیه و مصداقا لحملها علیه.(5)

باز به نظر می رسد این عبارت گویای آن نیست که صدرالمتألهین تلازم اصالت وجود با وجوب ذاتی را پذیرفته باشد؛ زیرا عبارت فوق درباره کسانی است که وجود را اصیل نمی شمارند، و صدرالمتألهین می گوید معیار وجوب ذاتی نزد این گروه آن است که نفس حقیقت واجب من حیث هی منشأ انتزاع موجودیت باشد. صدرالمتألهین بر آنان اشکال می گیرد که آیا می توان موجودیت را بدون هیچ حیثیتی، از حقیقت ماهیت بعد از جعل جاعل انتزاع کرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد که بنابر اصالت ماهیت چنین است ماهیت ممکن، به واجب بالذات منقلب می شود؛ زیرا همان گونه که موجودیت، از حقیقت واجب بدون هیچ حیثیتی انتزاع می شود، و او واجب الوجود بالذات است از حقیقت ممکن نیز بدون هیچ حیثیتی انتزاع می گردد، زیرا مجعول خود ماهیت است، و وجود پس از جعل ماهیت بدون هیچ حیثیتی انتزاع از آن می شود و بر او قابل حمل است. از این روی، صدرالمتألهین در عبارت خود می فرماید: "عندهم"، و مقصود وی کسانی اند که ماهیت را اصیل می دانند. اما اگر وجود از حقیقت ماهیت با حیثیت ارتباطش به جاعل انتزاع شود، همان حیثیت اصیل است، که از آن به اصالت وجود تعبیر می شود، و صدرالمتألهین همین نظر را تأیید می کند. در این صورت اصالت وجود مستلزم وجوب وجود ذاتی نیست؛ زیرا انتزاع وجود از حقیقت وجود به حیثیت تعلیلی است. بنابراین از موجودات امکانی، با حیثیت تعلیلی وجود انتزاع می شود، نه بدون هیچ حیثیتی. از همین روی صدرالمتألهین در ادامه می گوید:

و لایجدی الفرق بین حمل الذاتی و حمل الموجود بان الذاتی للشی ء ما یصدق علیه بلاملاحظه حیثیه تعلیلیه او تقییدیه و حمل الموجود یحتاج الی ملاحظه صدور الماهیه عن الجاعل.

لانا نقول کون الماهیه صادره او مرتبطه بالعله او غیر ذلک اما ان یکون مأخوذا مع الماهیه فی کونها محکیا عنها بالوجود او لا؟ فان لم یکن عاد المحذور و هو الانقلاب عن الامکان الذاتی الی الوجوب الذاتی و ان کان مأخوذا فیکون داخلاً فی المحکی عنه بالوجود و مصداق حمل الموجود فیکون الصادر عن الجاعل و اثره المترتب علیه المجموع المسمی بالماهیه و تلک الحیثیه فلیکن وجود الماهیه تلک الحیثیه ...(6)

بنابراین از نظر صدرالمتألهین بر مبنای اصالت ماهیت، هر ماهیتی باید واجب الوجود بالذات باشد، اما بنابر اصالت وجود، هر حقیقت وجودی واجب الوجود بالذات نیست.

استدلال شیخ اشراق و قیصری

این دلیل را هم شیخ اشراق مطرح کرده است و هم قیصری؛ با این تفاوت که شیخ اشراق آن را مطرح می سازد تا با لازمه آن، که از نظر وی پذیرفتنی نیست، اصالت وجود را نفی کند و اعتباریت آن را نتیجه بگیرد، ولی قیصری آن را اقامه می کند تا با لازمه آن، که به نظر او قابل قبول است، وجوب ذاتی وجود اصیل را نتیجه بگیرد.«لو کان (الوجود) موجودا لکونه وجودا فکان لماهیته کذا فلا یتصور ان ینعدم.»(7) اگر وجود، چون وجوداست، موجود و اصیل باشد، پس به جهت ماهیت و حقیقت وجودش است. بنابراین متصور نیست که معدوم گردد. اما انعدام وجود متصور است؛ زیرا هر وجودی واجب الوجود نیست. شیخ اشراق با فرض جواز انعدام وجود نتیجه می گیرد که وجود اصیل نیست.

استدلال قیصری از این قرار است:

«الوجود لاحقیقه له زائده علی نفسه و الا یکون کباقی الموجودات فی تحققه بالوجود و یتسلسل و کل ما هو کذلک فهو واجب بذاته لاستحاله انفکاک ذات الشی ء عن نفسه.»(8)

وجود، حقیقتی زاید بر خودش ندارد وگرنه تحققش، مانند باقی موجودات، به واسطه وجود خواهد بود، و این امر مستلزم تسلسل است. و هر چیزی که حقیقتی زاید بر خودش ندارد، به ذات خود واجب است؛ زیرا انفکاک ذات شی ء از خودش محال است.

صدرالمتألهین پس از تثبیت اصالت وجود، به این شبهه اشاره می کند که اگر وجود بالذات موجود باشد و در موجودیتش واسطه در عروض نخواهد، هر وجودی باید واجب الوجود بالذات باشد، در حالی که هر وجودی واجب الوجود بالذات نیست. او خود در پاسخ می گوید موجود بالذات، یا به تعبیر ایشان موجود بنفسه، دو اطلاق دارد: گاه می گویند واجب الوجود بنفسه موجود است و این بدان معناست که به علت فاعلی و قابلی نیاز ندارد؛ گاه نیز در بحث اصالت وجود گفته می شود وجود بنفسه موجود است، و مفهوم آن این است که هر گاه وجود به ذات خودش تحقق یابد که در واجب چنین است و یا به واسطه فاعل تحقق یابد، در تحققش به وجود دیگری که بدان تکیه کند، نیاز ندارد؛ بر خلاف غیر وجود:

فان قیل: فیکون کل وجود واجبا اذ لامعنی للواجب سوی ما یکون تحققه بنفسه.

قلنا: معنی وجود الواجب بنفسه انه مقتضی ذاته من غیر احتیاج الی فاعل و قابل، معنی تحقق الوجود بنفسه انه اذا حصل اما بذاته کما فی الواجب او بفاعل لایفتقر تحققه الی وجود آخر یقوم به، بخلاف غیر الوجود، فانه إنما یتحقق بعد تأثیر الفاعل بوجوده و اتصافه بالوجود.(9)بدین ترتیب از منظرصدرالمتألهین خلط بین دو معنای بالذات موجب طرح این اشکال شده است. نویسنده محترم در مقاله پیش گفته مدعی است که نه شیخ اشراق و نه قیصری دو معنای بالذات را خلط نکرده اند، بلکه با برهان به این نتیجه رهنمون شده اند که بین عدم واسطه در عروض و عدم واسطه در ثبوت ملازمه هست.(10) یعنی هرگاه شیئی در موجودیت واسطه در عروض نداشته باشد، واسطه در ثبوت نیز نخواهد داشت. بنابراین باید بررسی کرد که بین اصالت وجود و وجوب ذاتی ملازمه ای هست یا خیر. استدلال از این قرار است که:

اگر وجود بالذات موجود است، عدم پذیر نیست، و اگر وجود عدم ناپذیر است، واجب الوجود بالذات خواهد بود. حال شیخ اشراق با عدم پذیری بعضی از وجودها، یعنی وجودهای ممکن، اصالت وجود را نفی می کند، و قیصری با عدم ناپذیری وجود، واجب الوجود بالذات بودن آن را نتیجه می گیرد. پس بنابر اصالت وجود، هم شیخ اشراق و هم قیصری می پذیرند که وجود واجب الوجود بالذات است، چرا که وجود عدم پذیر نیست.

لینک کمکی