فایل رایگان پاورپوینت حکمت صدرايي ماهيت و مختصات/ در گفتگو با جوادي آملي، عبدالله

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت حکمت صدرايي ماهيت و مختصات/ در گفتگو با جوادي آملي، عبدالله :

اشاره:

استاد علامه آیت اللّه عبداللّه جوادی آملی حفظه الله برجسته ترین مدرّس و مفسّر فلسفه ی صدرایی در روزگار ما هستند، تألیفات و شاگردان استاد به مثابه آثار تدوینی و تکوینی ایشان در حوزه های فلسفه، عرفان و تفسیر، شریعه های فرات زلال وجود معظم له اند که جان تشنگان معارف عقلی، شهودی و وحیانی را سیراب و در بسیط کویر زمانه مرغزاران و بساطین بارور می پروراند، محضر درس استاد کانون حضور فضلای فهیم و دانش پژوهان مستعد و بالنده ای است که شور و نشاط علمی آنان آینده ی شکوفا و شکوهمند حوزه های علمیه ی شیعی را نوید می دهد. منظومه ی آثار حکمی، عرفانی و تفسیری معظم له جایگاه نمایانی را در کهکشان معارف اسلامی احراز خواهد کرد. مجموعه ی «رحیق مختوم» که افزون بر سی جلد خواهد شد و در دست تدوین و نشر است مبسوط ترین و کاملترین شرح حکمت متعالیه بشمار است، همچنین «شرح تهمیدالقواعد» استاد گسترده ترین مجموعه ی عرفان نظری خواهد شد، چنانکه سلسله ی تفسیر موضوعی که هشت جلد آن انتشار یافته و نیز تفسیر ترتیبی که در حال آماده سازی برای طبع است و نوید انتشار جلد نخست آن را هم امروز شنیدیم وللّه الشّکر المیزان دیگری است. البته در ظرف عصری خود و ان شاءاللّه پس از المیزان استادش معارف قرآنی را گامی فراپیش خواهد راند. ما برای استاد از بارگاه احدیت سلامت و طول عمر توأم با کامیابی مسئلت می کنیم. برای تبیین مسائل و مباحث حکمت صدرایی و به قصد هر چه غنی تر ساختن این شماره قبسات که به صورت ویژه به حکمت صدرایی پرداخته است به محضر معظم له مشرف شدیم و پرسشهایی را طرح و نظرات استاد را جویا شدیم. ایشان بزرگوارانه ما را پذیرفتند و همان گونه که در شأنشان است عالمانه به پرسشها پاسخ فرمودند.

دانشوران ارجمند جناب حجت الاسلام علی اکبر رشاد

رییس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه ی اسلامی و مدیر مسئول قبسات، جناب حجت الاسلام احمد واعظی معاون پژوهشی حوزه ی علمیه ی قم و عضو هیئت علمی مؤسسه ی آموزشی و پژوهشی امام خمینی، جناب آقای دکتر عبدالله نصری عضو هیئت علمی دانشگاه علامه ی طباطبایی و از نویسندگان قبسات، در این گفت و گو قبسات را یاری کردند. بدین وسیله از این عزیزان نیز تشکر می کنیم.

اینک ضمن سپاسگزاری از معظم له حاصل گفت و گو را تقدیم خوانندگان قبسات می کنیم:

قبسات: ضمن تشکر از محضر استاد نخستین پرسش را مطرح می کنیم: چه سنخیتی میان دین و حکمت و مشخصا اسلام و فلسفه وجود دارد که آن دو در فلسفه ی اسلامی در کنار هم می نشینند؟

مستحضرید: حکمت اسلامی را با همه مشارب متنوع آن برخی جزء تمدن اسلامی و نه تدین اسلامی خوانده، فلسفه ی مسلمانانش می نامند، و برخی دیگر آن را یونانی تبار دانسته از آموزه های اسلامی یا دینی جدا می انگارند یا حتی مبانی و محاصیل آن را با تعالیم محض وحیانی ناسازگار می پندارند، نظر مستطاب عالی در این باب چیست؟ مسلمین در معرفت عقلانی و شهودی دارد از یونان و اسکندریه و مصر و ایران چه کردند که کاربرد پسوند «اسلامی» در عنوان فلسفه های رائج در جهان اسلام طی افزون بر یک هزار سال را مجاز یا ملزم می سازد؟

آیت اللّه جوادی آملی : بسم الله الرحمن الرحیم وقتی فلسفه را می توان اسلامی دانست که اولاً معنی فلسفه روشن شود و ثانیا اینکه ماهیت و محتوای مکتب اسلام روش شود.

فلسفه یعنی جهان بینی، یعنی اینکه چه هست و چه نیست. فلسفه از «بود و نبود» خبر می دهد. در قبال «بود و نمودی» که عرفان از آن سخن می گوید و در قبال «باید و نبایدی» که فقه و حقوق مطرح می کند. فلسفه درباره ی بود و نبود فتوا می دهد و برای چنین فتوایی راه لازم است که انسان پس از طی آن طریق بتواند فتوا دهد که چنین چیزی هست و چنین چیزی نیست و این معنی فلسفه است.

اسلام هم مکتب الهی است ما را تشویق کرده به فراگیری علم با همه ی انحای آن و همچنین راهها و روشهای رسیدن به «بود و نبودها» را ارائه کرده، و فرموده است سه راه وجود دارد: 1 راه برهان2 راه عرفان3 راه نقل

با توضیحات بعدا روشن خواهد شد که راه نقل هرگز خاکریز اول نیست، و راه مستقیم و رتبه ی اول نیست. حتما نقل در رتبه ی دوم قرار دارد زیرا که نقل یا مستندش عقل است، یا مستندش وحی است. پس قرآن و برهان در حقیقت خاکریز اول هستند و عرفان شهود است.

اما نقل مستندش یا معقول است یا مشهود پس نقل ثانوی است و از نظر معرفت شناسی همیشه در خط دوم است.

اگر مکتبی اولاً انسان را تشویق به فراگیری دانش از هر راهی نمود؛ و ثانیا راه را هم نشان داد؛ ثالثا؛ خود این راه را هم طی کرد؛ رابعا رهاورد خود را با طی همین راه برای ما تبیین کرد؛ آن مکتب می شود فلسفه.

اما اینکه گفته می شود فلسفه جزء تمدن اسلامی است و نه تدین اسلامی ما در این موضوع همان سخنی را می گوییم که مرحوم آیت الله مدرس در باب نسبت دیانت و سیاست فرمودند: «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست». ما هم می گوییم تمدن ما عین تدین ماست و تدین ما عین تمدن ما. ما تمدنی منهای تدین نداریم و تمدن بدون تدین، هم نخواهد بود.

حالا ببینیم اسلام این حرفها را دارد یا ندارد یعنی آیا ما را به فراگیری علم تشویق کرده، درباره بود و نبود اعلام نظر کرده یا نه؟ راه فراگیری و شناخت بود و نبود را به ما نشان داده یا نه؟ سالکان این راه را پرورانده یا نه؟ رهاورد سلوک این سالکان را به ما گزارش داده یا نه؟

درباره ی مطلب اول فرمود «فراگیری علم واجب است» این مطلب دیگر نیازی به شرح ندارد. فرمود همان طور که تنفس واجب است فراگیری علم واجب است. و به رسول خدا(ص) نیز دستور علم می دهد که: «فاعلم انه لا اله الا اللّه»محمد/19.

و معلوم «فاعلم» توحید که رکن جهان بینی است:

دستور می دهد: فراگیرید، تعقل کنید وتفکر کنید، قرآن در 700 آیه، انسان را به تعقل و تفکر فرامی خواند، نباید فیش برداری کنیم، صدر و ساقه ی قرآن علم است و دعوت به معرفت، و از اول تا آخر، عالمانه سخن گفتن، معنایش تشویق و ترغیب به علم است.

و اما اینکه راه علم چیست آن را هم مشخص کرده و فرمود: یا برهان است و یا نقل است که در خط دوم قرار دارد و یا شهود. در سوره ی مبارکه ی حج است می فرماید: «و من الناس من یجادل فی اللّه بغیر علم و لاهدی و لاکتاب منیر»حج/8. معلوم می شود سه روش برای معرفت وجود دارد: این روش شناسی قرآن تقلید و تکرار نیست، تأسیس است. قرآن می گوید: ما راه عالمانه داریم، راه مهتدیانه داریم و راه وحیانی داریم. فرمود: برخی بدون «علم» و «هدایت» و «وحی» سخن می گویند و این به عنوان منفصله ی مانعه الخلو است که اجتماع را شاید، گاهی ممکن است انسان با برهانی سخن بگوید که وحی هم آن را تأیید می کند.

در سوره ی مبارکه ی احقاف نیز احتجاج می کند و می فرماید: شما که بت پرستی را ترویج می کنید یک دلیل عقلی و یا نقلی ارائه دهید «..ائتونی بکتاب من قبل هذا او اشاره من علم...»احقاف/4 از این آیات معلوم می شود که حرف عاقلانه و عالمانه زدن مقبول این مکتب است چه اینکه حرفی برابر وحی گفتن مقبول این مکتب است.

اما مطلب دوم اینکه راه را نیز به ما نشان داده است . قرآن در آیات گوناگون راه برهان و راه نقل و راه شهود را نشان داده است. راه شهود را در سوره ی مبارکه ی تکاثر تبیین فرموده که: «لو تعلمون علم الیقین لتروّن الجهیم»تکاثر/5و6.

که هم اشاره به راه برهان است که می شود علم الیقین، هم اشاره به راه شهود است که می شود عین الیقین . عین الیقین معنایش این نیست که شما در قیامت جهنم را می بینید زیرا در قیامت منکران هم جهنم را می بینند.

ذات اقدس الله در قیامت جهنم را نشان منکران هم می دهد، اینکه فرمود، «لوتعلمون علم الیقین لتروّن الجهیم» یعنی اگر به علم الیقین دست بیابید اکنون جهنم را می بینید و قهرا بهشت را هم خواهید دید و مانند آن. گذشته از اینکه ما را تشویق کرده به جهان بینی فرمود:

«اولم ینظروا فی ملکوت السموات و الارض»اعراف/180 این دعوت به منزله ی مقدمه رؤیت است. اگر رؤیت میسور نبود که ما را تشویق نمی کرد، همچنین شاهدان را معرفی کرده فرمود «نری ابراهیم ملکوت السموات»انعام/75 او اهل رؤیت و شهود است وشما تنها اهل نظر، بنگرید، شاید ببینید چنان که او دید. اینکه او دید و شما بنگرید، یکی راه عرفان است یکی راه قرآن.

نظر بدهید، یعنی نظریه بدهید و اهل نظریه باشید نه نگاه؛ نگاه فیزیکی معیار نیست. اینکه در روایت می فرمایند: «نظر فی حلالنا و حرامنا» به تعبیر مرحوم حاج شیخ محمدحسین اصفهانی (کمپانی)رضوان اللّه علیه منظور «تحدیق الباصره نحو المرئی» (چشم دوختن به چیزی )نیست. فرمود کسی در حلال و حرام ما نظر بکند، یعنی نظر بدهد و نظریه پرداز باشد. این کریمه هم که فرمود: اولم «ینظروا فی ملکوت السموات والارض».

یعنی نظریه بدهید تا به رؤیت برسید و اگر هم نرسیدید نظریه برای شما در حد برهان کافی است. پس هم ما را به راه برهان دعوت کرده و هم به راه شهود، و

قبسات » شماره 10 (صفحه 24)

----------------------------------------

مدعی است که همه آنچه برای بشر لازم است رسول ما دیده که فرمود:

«نزل به روح الامین من علی قبلک» شعراء/193،194 چه اینکه فرموده: «ماکذب الفؤاد مارای»نجم/11.

آنچه مربوط به رسول است رؤیت و شهود است نخست شهود کرده بعد آن را تبیین کرده و به صورت معقول درآورده است و آنچه را قابل تعلیل نبوده برای شمانقل کرده است.

به طوریکه در مباحث مربوط به صدرالمتألهین طرح خواهم کرد خواهیم دید که ایشان در اسفار می فرماید: قول معصوم می تواند حد وسط برهان قرار گیرد.

بنابراین مکتب ما این راه را رفته و همه آنچه در جهان است شهود کرده و مشهود خود را یا معقول کرده است یا منقول؛ آنچه برهان پذیر بوده برهانی کرده و آنچه را تعبدی محض است برای ما نقل کرده است، چون جزئیات برهان پذیر نیست.

اگر مکتبی ترغیب به معرفت بکند و راه نشان بدهد و دارای محتوای معرفتی. حکمی باشد، مدعاهای خاصی هم دارد که سابقه نداشته است. چنین مکتبی صاحب جهان بینی است، یعنی صاحب فلسفه است، و اینکه گفته می شود این فلسفه یونانی است، همانند سخنی است که درباره ی رهاوردهای اسلامی می گویند. همان طور که اسلام آمد و این همه رهاوردهای عالی را برای ایران آورد ولی متأسفانه برخی از آن به «حمله ی اعراب»، تعبیر می کنند! در اینجا هم می گویند تفکر یونانی، آمد! در یونان افکار فراوان بود: تفکر سکولار و لائیک بود، اندیشه ی توحیدی بود و مسلمین رفتند اندیشه های توحیدی نابی را که شاگردان انبیای ابراهیمی در یونان می پروراندند گرفتند و آوردند. این چنین نبود که هر فکری در یونان بود اینها آورده باشند

بلکه فکر توحیدی را آوردند. ممکن است کسی این تلقی را نپذیرد و بگوید: یونان آن روز تهاجم فرهنگی کرد، مثل اینکه نخواستند اسلام را بشناسند و بپذیرند و گفتند: «حمله ی اعراب» و تصور کردند این هم نظیر حمله ی مغول و امثال آن است.

در حالی که سخن از حمله ی اعراب نبود، سخن از خروج از ذلت غیرتوحیدی به عزت توحیدی بود، حمله ی اعراب نبود؛ بلکه ظهور و بروز قرآن کریم بود که به ایران فروغ بخشید، جریان آوردن افکار توحیدی که جزء مواریث انبیای سلف بود هم از این قسم بوده،

حجت الاسلام رشاد: ضمن تشکر از توضیحات بسیار ارزشمندتان اگر ممکن است جهت آگاهی بیشتر خوانندگان قبسات مثالهایی از موارد اشاره شده ذکر بفرمایید:

استاد: ما می بینیم قبل از اینکه این افکار از یونان بیاید یک سلسله مطالب که چهارچوب اصلی فلسفه را تشکیل می دهد در کتاب سنت ما هست. مانند «قانون علیت» که به تعبیر صدرالمتألهین نه اثبات پذیر است و نه نفی پذیر و نه شک پذیر . چیزی که اثبات او اثبات اوست، نفی او اثبات اوست و شکش هم اثبات اوست! معلوم می شود که این چیز بیّن الرشدی است. ما اگر بخواهیم قانون علیت را نفی کنیم باید با صغری و کبری و دلیل که علت مدلول است، آن را نفی کنیم، که لازمه اش پذیرش علیت است، اگر بخواهیم شک کنیم باید مقدماتی ذکر کنیم و بگوییم به این دلیل من شک دارم، شک هم محصول مقدمات قبلی است پس می شود استدلال. استدلال: یعنی مقدمتین علت و این نتیجه است» که اسلام بصورت یک اصل قطعی ارائه کرده است.

یک قرن قبل از مرحوم سید رضی(ره)، مرحوم صدوق(ره)در کتاب شریف توحید، این حدیث نورانی را نقل کرده و بعد مرحوم سیدرضی هم در نهج البلاغه آن را نقل کرد که وجود مبارک حضرت امیر(ع) می فرماید:

«کلّ قائم فی سواهُ معلولٌ»

این تبیین قانون علیت است نه تعلیل آن قانون علیت، علیت پذیر نیست، فرمود: «هر چه که هستی او عین ذات او نیست، هستی ناب نیست، معلول است» و در این بیان، حضرت اصل علیت را یک، و اینکه چه چیزی معلول است دو، و چه چیزی علت است سه، و اینکه چه چیزی علت نمی خواهد چهار، همه را بیان کرده است،«علینا القاءالاصول و علیکم بالتفریع» که مخصوص فقه اصغر نیست. سابقا در همان دیباچه ی کتب کلامی وقتی می خواستند علوم اسلامی را تقسیم کنند می گفتند فقه منقسم به دو قسم است: فقه صغیر و فقه کبیر. یا فقه اصغر یا فقه اکبر و این تفتازاتی است، و بزرگان دیگرند مخصوصا تفتازانی در شرح مقاصد که عقاید و کلام را فقه اکبر و باید و نبایدها را فقه اصغر می نامند، این مسئله علیت است که هر کسی بخواهد استدلال کند بالاخره بر مدار قانون علیت استدلال می کند.

وجود مبارک حضرت امیر(ع) در عین حال که برای مبدأ چنین براهینی را اقامه می کند در عین حال می فرماید: من آنم که اگر نبینم عبادت نمی کنم. این را هم مرحوم صدوق در توحید نقل کرده و هم یک قرن بعد مرحوم سیدرضی در نهج البلاغه فرمود:

«ما اعبد ربا لم ار» این حدیث رب را ثابت می کند و راه ثبوت آن هم شهود اوست وقتی که می خواهد ما هم را به خداشناسی دعوت بکند که به مبحث «بود و نبود عالم» برمی گردد. می فرماید خدا را با خدایی بشناسید «اعرف اللّه بااللّه» این را مرحوم کلینی(ره) نقل کرده اند. این می شود برهان صدیقین.«والرسول بالرسول» همان طوری که برهان صدیقین طریق خداشناسی است: مشابه آن برهان صدیقین در مورد رسول شناسی و مشابه او درباره امام شناسی است.

گاهی شما رسول را به معجزه می شناسید، به تعبیر مرحوم ملاصدرا(ره) فرمود: آنهایی که موسی را با عصایش شناختند با گوساله ای سامری هم رفتند. ولی اگر کسی بداند معجزه چیست، علوم غربیه از قبیل سحر و شعبده و طلسم و ریاضت مرتاضها چیست؟ فرق جوهری معجزه با علوم غربیه چیست؟ ربط ضروری بین اعجاز و صدق دعوای مدعی چیست؟ این فرد می ماند . اما همین که دید چوبی مار شده می گوید آمنا و سلّمنا، و وقتی هم می بیند «فاخراج عجلاً جسدا له خوار»طه/88 دعوی سامری را که می گوید: «هذا الهکم و اله موسی»طه/88 می پذیرد. لذا حضرت امیر می فرماید: شما اگر رسالت را بشناسید رسول را می شناسید این برهان صدیقینی درباره رسول شناسی است، درباره امامت هم همنیطور است فرمود:واولی الامر را به امر به معروف و نهی از منکر بشناسید.

دکتر نصری: صدرالمتألهین، سه یا چهار حوزه ی معرفتی (فلسفه، کلام، عرفان و نقل)را آمیخته و سازمان معرفتی واحدی با عنوان حکمت متعالیه ارائه کرده است، با توجّه به تفاوت روش، موضوع و اهداف این حوزه ها و دانشها با همدیگر، آیا این اقدام آخوند صائب و کامیاب بوده است؟ مرحوم صدرا این ابتکار را به چه روشی تحقق بخشیده است؟ بوعلی هم تعبیر حکمت متعالیه را بکار برده اما چنین کاری را منظور نداشته است.

آیت الله جوادی آملی: مرحوم صدرالمتألهین عمده ترین کاری را که انجام می دهد این است که در جهان بینی برهان را با عرفان در خدمت قرآن قرار میدهد، ایشان معتقد است که در برهان باید قضایای مبیّن به بیّن ختم شود، یعنی تا مسائل نظری به بیّن ختم نشود مفید یقین نیست. در شهود هم این چنین است، تا شهود شاهدان به کشف معصوم که منزه از هر خطا و آسیب است ختم نشود سودمند نیست، به همین جهت است که در اسفار دارند که: قول معصوم، می تواند حد وسط قرارگیرد. وقتی حد وسط قرار گرفت صبغه ی برهانی پیدا می کند. ما باید توضیح دهیم که فرق این چهار رشته چیست. کلام چیست؟ عرفان چیست؟ مشاء چه می گوید؟ اشراق چه می گوید؟ و حکمت متعالیه چه کار می کند؟ حکمت متعالیه جمع اینها نیست که این بشود مجموعه ی اینها. آن بخشی از کلام که برهانی است در همین فلسفه جا دارد، آنها که گفته اند:«فرق کلام و فلسفه این است که کلام مطابق با شریعت است و فلسفه مطلق است»! نامگذاری ناعادلانه ای نکرده اند. خود آنها هم به خطا یا جفا، توجه کرده اند، برای اینکه معتزله ی تفویضی دارای کلام است، اشعری جبری هم دارای کلام است، خوارج و اباضیه هم دارای کلام هستند، همه ی اینها کلام اند و مطابق اسلام، اما فلسفه که جبر و تفویض، هر دو، را باطل می کند کلام نیست و مخالف اسلام است! آنکه قائل است که صفات واجب زائد بر ذات واجب است که سر از تعدد قدمای ثمانیه و یاتسعه در می آورد مطابق اسلام است. فلسفه که قائل است صفات واجب عین ذات اوست موافق اسلام نیست! دهها حکم بیّن الغی در کلام اشاعره و جبریون هست، اینها درماندند که اولاً این تقسیم ناعادلانه را چه کسی انجام داده، ثانیا مرجع تشخیص اینکه این فتوا مطابق اسلام است و آن دیگری مخالف کیست؟ اگر بگویید آن علمی که واقعا مطابق با اسلام باشد آن کلام است، پس می گوییم فلسفه هم کلام است نه تفکر اعتزالی یا جبری. این تقسیم ناعادلانه از قبل آمده و سپس غزالی هم به آن بها داده است بعد همین طور رواج پیدا کرده در تعلیقه ی حکیم سبزواری هم بر منظومه آمده است که فرق کلام و فلسفه آن است که کلام مطابق شریعت است، فلسفه آزاد است!

حال کلامی که جبر دارد، تفویض را دارد، تجسیم را دارد مطابق با اسلام می شود. اما فلسفه ای که برابر رهاورد اهل بیت(ع) «لاجبر و لاتفویض» دارد مخالف اسلام است! در همان بیان نورانی، حضرت امیر(ع) که ثابت می کند صفات واجب عین ذات واجب است و زاید بر ذات واجب نیست، حضرت امیر(ع) می فرماید که: «هکذا اصف ربی»، دو برهان اقامه می کند وقتی که می فرماید: کمال توحید نفی صفات است، «لشهاده کل صفه انه غیر موصوف ولشهاده کل موصوف انه غیر صفه» همین دو برهان است یعنی: اگر ما ذات واجب را به اوصاف زائد بر موصوف وصف کنیم هم آن موصوف شهادت می دهد که من غیر از وصف هستم و هم وصف شهادت می دهد که من غیر موصوف هستم.

هم زاید ندا می دهد که من غیر از مزید علیه هستم و هم مزید علیه ندایش این است که من غیر زائد هستم. بنابراین ما باید ذات واجب را به اوصافی وصف کنیم که مصداقا عین اوست، یعنی نه تنها مصداقا عین اوست، بلکه از لحاظ حیثیت صدق هم عین اوست. وگرنه: اولاً الفاظ متعدد است، ثانیا مفهوم متعدد است، ثالثا مصداق متعدد است، رابعا و بالاتر از این حیثیت صدق هم متعدد است! این اوصاف مساویِ هم نیستند، مثل یک عالم عادل که علمش شأنی و عدلش شأنی دیگر برگردد، بلکه مساوق هم هستند یعنی در همان فضای انطباق، این دو مفهوم گره می خوردند بر شی واحد «از حیث واحد صادقند، مثل اینکه ما می گوییم: این کاغذ چند وصف دارد: مخلوق خداست، معلول خداست، معلوم خداست، مصنوع خداست. اینها مساوی هم نیستند، نظیر عالم عادل که حیثیتها فرق بکند بلکه مساوق هم هستند، یعنی الفاظ متعدد، مفهوم متعدد، ولی در فضای انطباق مفهوم بر مصداق حیثیت صدقشان یکی می شود بر شی ء واحد، از حیثیت واحده صادق اند، یعنی این شی ء از همان حیث که مصنوع خداست معلوم خداست. نه اینکه از جهتی معلوم باشد و مصنوع نباشد و از جهتی مصنوع باشد معلوم نباشد. ما در مکتب خودمان اینها را داریم. حضرت امیر(ع) می فرماید: اگر شما ذات اقدس اله را به وصفی زائد بر ذات وصف کردید، این هر دو شهادت بر غیریت می دهند. و این را فلسفه ی اسلامی می پذیرد و به استناد همین رهاورد اهل بیت، ثابت می کند که صفات ذاتی واجب مصداقا عین ذات واجب است؛ این می شود فلسفه و کلام اشاعره که قائل به تعدد قدمای ثمانیه است و از یک سو با برخی از معتزله که فتوای نیابت به بعضی از اینها استناد داده شد نه همه ی آنها می شود کلام و مطابق با اسلام!

یک خطبه ی نورانی حضرت امیر(ع) دارند که مرحوم کلینی آن را نقل کرده و بعد می گوید: اگر تمام جن و انس جمع شوند و در مورد حضرت امیر(ع)، که پدر و مادر من فدای او باد، در بین اینها نباشد (ولیس فیهم لسان نبی و لاوصی) بخواهند حرف حضرت امیر(ع) را بیاورند ممکن نیست. مرحوم صدرالمتألهین در شرح اصول کافی همین حرف مرحوم کلینی را نقل می کند و می گوید: این کلام کلینی یک کمبود دارد، و باید گفت: اگر همه ی جن و انس جمع شوند و انبیای اولوالعزم در بین آنها نباشد، انبیای غیراولوالعزم هم باشد مثل علی حرف نمی توانند بزنند.

حضرت علی(ع) می فرمایند، «هکذا اصف ربی» من این چنین خدایم را وصف می کنم، با اینکه ذات حضرت اله فرمود هیچ کس حق وصف ندارد مگر مخلَصین؛ برای مخلَصین در قرآن کریم مقامهایی ذکر شده که برجسته ترین مقام آنها این است که اینها حقِ وصف خدا را دارند. یکی از مقامات آنها این است که شیطان در اینها نفوذ نمی کند و این هنر نیست. برای اینکه در جایی هستد که شیطان به آن سمت راه ندارد «لاغویّنهم اجمعین الّاعبادک منهم المخلَصین»حجر/40 این مقام از کمالات نازله مخلصین است، کما اینکه در احضار گروهی در قیامت دارد: «فانهم لمحضرون الا عباداللّه المخلَصین»صافات/128 این هم جزء کمالات مخلصین است اما جزء کمالات متوسط آنها، آنچه مجاز باشد خدا را وصف کند؛ این همان عالیترین مقام است که در سوره ی مبارکه ی صافات آمده است که «سبحان اللّه عن ما یصفون الا عبادک الله المخلَصین» صافات/74.

حجت الاسلام رشاد: آنچه در باب تفاوت فلسفه و کلام گفته می شود به اینکه کلام مقیّد به شریعت است و فلسفه مقیّد نیست بلکه آزاداندیشانه با مباحث مواجه می شود، احتمالاً از جمله رسوبات ذهنی است که از گذشته ی فلسفه باقی مانده، یعنی بیش از دوره ی اسلامی، فلسفه چنین مشی و شأنی داشته است و چنانکه در عصر ما هم احیانا برخی فلاسفه این ادعا را می کنند، تصور می کنند که مستقل و آزاد می اندیشند! اینکه فلسفه ی اسلامی انطباق اجمالی بر شریعت دارد و فیلسوفان ما مرتب درصدد تسدید و تشیید بنیادهای شریعت اند تردیدی نیست. در رساله ی مرحوم علامه ی طباطبایی با عنوان «علی و فلسفه ی الهی» و نیز در رساله ای که حضرت عالی دارید، راجع به مفاهیم فلسفی از نظر حضرت رضا(ع) شواهد خیلی خوبی آمده است و اینها هم باز مؤید انطباق بین شریعت و فلسفه است، و روشن است که فلسفه ما فی الجمله با شریعت سازگار است. ولی سئوالی اینجا مطرح می شود که ما می دانیم در متن طیف فلسفه ی اسلامی مشارب گوناگونی حضور دارد و در نوع مباحث میان این مشارب و مکاتب تفاوتهایی هست، از بحث مبدأ راجع به نحوه ی وجود حق تعالی، و صفات حق تعالی، سایر عقاید تا مباحث مربوط به معاد که مسائل اصلی و رکنی دین است تفاوت برداشت و تفاوت نظرو عقیده وجود دارد و اگر فهرستی از مجموعه ی آرای مکاتب و مشارب مختلف فلسفی که به عقاید دینی مربوط می شود تهیه کنیم تفاوت زیادی بین میان مشارب مشاهده خواهیم کرد، با این حال چسان فتوا به انطباق بالجمله و تفصیلی می دهیم؟ این تفاوتها را چگونه توجیه می کنیم؟

آیت اللّه جوادی آملی: عرض کنم که عناصر محوری مورد اتفاق است، اگر صاحب نظران و یا صاحب بصران بخواهند درباره مکتب نظر بدهند یا اهل رؤیت باشند این اختلافها پیش می آید. ما درباره فقه چه می گوییم؟

زمانی تقریبا غالب فقها، به استثنای محمد بصراوی و مانند آن، می گفتند: اگر مرداری در آب چاه افتاد آن چاه آلوده است و باید آب چاه را کشید تا دوباره آب بجوشد. طیف وسیعی، اگر نگویم همه، فتوایشان این بود که آب چاه حتی اگر ماده هم داشته باشد یعنی جوشش هم داشته باشد اگر مرداری در آن بیافتد منفعل می شود و نجس می شود بعد متأخرین گفتند که آب چاه با افتادن مردار در آن منفعل نمی شود و این آب پاک است. منتها نزه آن مستحب است و یا قبل از نزه و کشیدن آب چاه استعمال آن مکروه است. هر دو این را به شریعت استناد می دهند در حالی که از منظَر برون فقهی که نگاه می کنیم یقینا یکی مطابق شریعت است و یکی مخالف شریعت. درباره ی نمازجمعه هم برخی فتوای وجوب دادند، برخی فتوا به حرمت دادند، آنهایی که فتوا به وجوب دادند بعضی وجوب تعیینی قائل شدند بعضی به وجوب تخییری، آنهایی که وجوب تخییری گفتند برخی احتیاط کردند و گفتند که نماز ظهر را هم بخوانند و برخی نه و هکذا. کمتر مسئله ای می بینیم که در آن اختلاف نباشد. از نظر فلسفه فقه یعنی نگاه برون فقهی این فتواها یکی مطابق است و یکی مخالف. در مسائل اعتقادی هم همینطور است. کلام که اینها مدعی اند منطبق با اسلام همین طور است. چون کلام هم نحله های گوناگون دارد، خود آنها مثل سعد تفتازانی مانده اند که چگونه این مسئله را حل کنند، جبری با تمام تفاوتش، معتزلی با همه ی مبانی خاصش، مجسمه با همه رهاورد تلخش، و خوارج و اباضیه با همه سوء برداشتشان، همه ی اینها کلام هستند. بله اگر فلسفه و کلام را از برون بنگرید می بینید که طبعا بخشی از مطالب و مدعیاهای اینها با شریعت مخالف است و برخی دیگر موافق، ولی اگر کسی بگوید که فلسفه مخالف است و کلام موافق، این یک تقسیم ناعادلانه است و کسی که بیشتر یه این امر دامن زده غزالی است. ایشان تصور می کنند قاعده ی «الواحد» مخالف با اسلام است و در فلسفه پذیرفته شده اما در کلام رد می شود! «نزول فرشته»، آن گونه که آقایان می فهمند، چون در فلسفه پذیرفته نشده پس فلسفه مخالف اسلام است! مسئله ی «حدوث» «عالم» این چنین تصور می کنند، ایشان نمی تواند فرق بگذارد بین حدوث عالم و دوام فیض، فیض دائم است گرچه عالم حادث است، پس آنکه می تواند بگوید. «والفیض منه دائم متصل والمستفیذ داثر وزائل»: عالم همواره نو و حادث و تازه است ولی او دایم الفیض علی البریه است. فهم این نظریه مقدور یک متکلم عادی نیست، اما آن متکلمی که بر آستانه ی قرآن و عترت سرساییده حرف فیلسوف را می زند. مرحوم ملاعبدالرزاق لاهیجی متکلم نامدار قرن یازدهم است. در آغاز شوارق می گوید: که کلام شیعه فلسفه است، شیعه کلامی جز فلسفه ندارد.

حجت الاسلام واعظی: گفته می شود حکمت متعالیه محل تلاقی حوزه های معرفتی گوناگون، مثل کلام، مشاء و اشراق است،با توجه به اینکه این حوزه ها هم دارای نحله های مختلف اند، و با توجه به اینکه تعدد نحله ها و تنوع آراء در فلسفه هم هست تلاقی این حوزه ها چه صورتی پیدا می کند؟

آیت اللّه جوادی آملی: آن بخشی که به عنوان برهان در کلام است، فلسفه او را داراست و استناد به نقل را هم اشاره کردیم. صدرالمتألهین در اسفار دارد که قول معصوم(ع) حد وسط قرار می گیرد یعنی می توان همان طوری که می گوییم عالم متغیر است. هر متغیری حادث است، رابط اکبر و اصغر از لوازم ضروری موضوع مسئله است. ایشان می فرماید که قول معصوم هم می تواند حد وسط باشد. بیان خوبی هم مرحوم آقاعلی حکیم در «رساله ی حشر» دارند، در بحث معاد می گویند که حکما با براهین قطعی دلیل اقامه می کنند که ما با عالم رابطه داریم و نیز با انبوهی از اندوه جهالت روبرو هستیم، و خیلی چیزها را نمی فهمیم و در این که می فهمیم که نمی فهمیم معصومیم، خیلی از چیزهاست که بر ما روشن نیست و ما هیچ تردیدی نداریم که بر ما روشن نیست، و چون در اینکه می فهمیم که «نمی فهمیم» معصوم هستیم، پس می فهمیم که یک عالِم کل لازم داریم «وهو اللّه و مایجیئی من قِبل اللّه) پس حتما وحی لازم است. رهاورد الهی لازم است.ما نه می دانیم از کجا آمده ایم و نه می دانیم به کجا می رویم؟ به تعبیر آن بزرگ ادیب: «کس ندانست که منزلگه و مقصود کجاست آنقدر هست که بانگ جرسی می آید».

حکیم فقط با برهان می فهمد بعد از موت خبری هست، اما برزخ چیست؟ بهشت و قیامت چیست؟ و بسیاری از این گونه سئوالات، راه برای اثبات برهانی آنها نیست. و همچنین در دنیا هم ما با بسیاری از افعال و اشیا در ارتباط هستیم که خصوصیات و سود و زیانشان را نمی دانیم. حرف مرحوم آقاعلی حکیم در «رساله ی معاد» این است که می شود عاقلی برهان اقامه کند و با قاطعیت بگوید من چون نمی دانم یک راهنما می خواهم و آن راهنما معصوم است و بعد بیاید معاذاللّه در برابر آن راهنما بایستد؟ مگر کسی گرفتار جنون باشد! این چه تهمتی است روا می داریم که فلسفه مخالف اسلام است! مگر نه آن است که فلسفه با برهان قطعی می فهمد که نمی فهمد، مگر نه آن است که فلسفه با برهان قطعی می گوید: من راهنما می خواهم؟، مگر نه آن است که فلسفه می گوید آن راهنما همه چیز بلد است؟: و مگر نه آن است که فلسفه با برهان قطعی می گوید که پیروی از او ضروری است؟ آیا معقول و ممکن است بعد بیاید در برابر او مخالفت کند این یعنی چه؟

حجت الاسلام واعظی: از فرمایشات جنابعالی آیا می توان این گونه استنباط کرد که رهاورد مرحوم صدرا در حکمت متعالیه این بوده که توانسته هر یک از این حوزه های معرفتی را در جایگاه خودش بنشاند، یعنی نقل را در جایگاه خودش عرفان را در جایگاه خودش، شهود را هم در جایگاه خودش و برهان همچنین و اینها هیچ کدام جا را بر دیگری تنگ نمی کنند یا منظور شما این است که صدرا در بعضی از امهات مباحث تحلیلی ارائه کرده است که موافق با نقل و آنچه بعضی از متکلمین ارائه کرده اند و مطابق با آنچه که اهل شهود ارائه کرده اند می باشد. آیا کدام یک از این دو بیان می تواند صحیح باشد:؟

آیت اللّه جوادی آملی: عرض کنم ابتکار صدرا نباید به تفکیک این نحله ها منتهی شود، به تعبیر بزرگان حکمت و معرفت یک وقتی است که کسی مجموعه را به نحو جمع مکسر دارد. یعنی وقتی که حکیمانه می اندیشد دستی نیز از دور بر عرفان دارد، یا آنگاه که عارفانه می بیند دستی نیز از دور بر حکمت دارد، و یک وقتی هم به نحو جمع سالم دارد، داشتن به نحو جمع سالم آن است که همه ی اینها را اضلاع یک مثلث یا یک مربع قرار می دهد و از این مجموعه، مثلث پربرکتی در می آورد که می شود کلام، فلسفه، عرفان؛ نه اینکه سه خط موازی هر کدام جای خود را مستقلاً داشته باشد این چنین نیست. اگر جمع سالم کرد آنگاه فلسفه و کلام و شهود، می شود یک بیت معمور اما سه ضلعی یا چهار ضلعی، و اگر جمع مکسر کرد این اصلاً بیت مخروب است نه بیت معمور. مرحوم صدرالمتألهین موفق شده است که بیت معمور داشته باشد یعنی فضایل کلام را با فضایل حکمت و عرفان هر کدام را در جای خود، ضلعی قرار داده و بیت معموری درست کرده است بنام «حکمت متعالیه». اما اینکه فرمودند مرحوم بوعلی گرچه نام حکمت متعالیه را برد ولی بحثی از حکمت متعالیه نکرد، البته حالا شرایط یا زمانه اجازه نداد چنان کند اما «مقامات العارفین» او سرنخ خوبی بود برای بزرگان بعدی؛ ایشان از این قبیل کم نداشته است مثلاً جریان نیاز به دین و ضرورت وحی گاه مانند فارابی مطرح می شود: «چون بشر مدنی الطبع است قانون می خواهد و دستاوردهای نبوت قانون است» و گاه طبق نقل مرحوم کلینی(ره) از وجود مبارک حضرت رضا(ع) در کتاب «الاضطرار الی الحجّه» برهان اقامه می شود؛ امام(ع) می فرماید: بشر چه فرادی و چه مثنی، چه اولین بشر و چه آخرین بشر، چه یک نفر چه جمع، بدون پیامبر نمی شود. اولین انسانی که روی زمین است یا پیامبر دارد یا خود پیامبر است، برای اینکه این باید کار بکند یا نه، و می خواهد بفهمد یا نه، می خواهد درباره ی خودش دخل و تصرف بکند یا نه؟ هیچ ممکن نیست بشر در عالم باشد، نه پیامبر باشد نه پیامبر داشته باشد، این سخن را کلینی(ره) در کتاب «الاضطرار الی الحجه» ذکر کرد که بعد مرحوم علامه ی طباطبایی(ره) آن را پروراند، بوعلی در کتاب «اشارات و تنبیهات» و در «مقامات العارفین» با الهام از حضرت(ع) و بعد از اینکه مسئله ی زهد و عبادت و عرفان را تشریح کرد، در بحبوحه ی مسئله ی زهد و عبادت و عرفان، ضرورت نیاز به وحی را ذکر می کند. این غیر از آن است که بشر برای حل مشکلات و معضلات روزمرّه قانون می طلبد. در خلال تبیین زهد و عبادت و عرفان که زهد چیست؟ عبادت و عرفان چیست؟، عبادت زاهد و عابد و عارف برای چیست؟ مسئله ی نبوت را طرح می کند تا اگر جامعه ای برپا شد، یا جامعه به سمت زهد و عبادت و عرفان باید برود و یا جا برای عرفا تنگ نشود. به وحی نیاز است که جامعه را به سمت عبادت و زهد و عرفان ببرد یا اگر جامعه عرفانی نشد در این جامعه عرفا بتوانند زندگی کنند . این دید خیلی فرق می کند با دید منقول از فارابی.

حجت الاسلام رشاد: اینکه صدرا می فرماید: کلام معصوم می تواند حد وسط در برهان قرار گیرد به اعتبار اینکه کلام معصوم(ع) معصوم از خطاست پس از برهان مبتنی به بدیهی است، پس بنابراین آن کلام معصوم قوت بدیهی را دارد، در واقع کاری را که می توان به ملاصدرا نسبت داد ایجاد تحول روش در فلسفه نیز هست، شکستن نظر و نگاه سنتی به روش شناسی فلسفه، پیش از برهان از مقدمات عقلی صرف تشکیل می شد و او آمد این تلقی را تغییر داد.

آیت اللّه جوادی آملی: بله این بیان تا حدودی تام است ولی سرّچالش و گرفتاری غزالی و ابن رشد این است که الان هم که حکمت متعالیه آمده است قانون «الواحد» را تثبیت کرده، نزول جسمانی فرشته را نپذیرفته، فرشته نازل می شود امّا نزول آن به نحو تجلی است نه تجافی و نه آن طور که قطرات باران نازل می شود، قطره ی باران وقتی که بالاست دیگر پایین نیست و وقتی که پایین است دیگر بالا نیست؛ این نزول به نحو تجافی است، اما وقتی شما یک مطلب عمیق فلسفی یا فقهی را در جانتان پروراندید و بعد به صورت مقال یا مقالت درآوردید تنزل دادید، این طور نیست که نظیر قطرات باران از جانتان آمده باشد روی صفحه کاغذ، روی کتاب یا نوار، آنجا هم هست در کتاب و نوار هم هست. این تنزل مطلب معقول به صورت ملفوظ یا مکتوب این تجلی علم است، تنزل متجلّیانه است نه متجافیانه، الان هم حکمت می گوید فرشتگانی که نازل می شوند هم اینجا هستند و هم در موطن خودشان، اگر حامل عرش می آید، در عین حال که حامل عرش است می آید، اگر جبرئیل(س) آمده است، عزرائیل(س) می آید برای قبض روح، در عین حالی که آنجا هست اینجا می آید، تنزل فلاسفه را قبول دارند. اما نزول متجافیانه را قبول ندارند.

حجت الاسلام رشاد: غزالی گاه در برخی از اشکالاتی که بر فلسفه وارد کرده و در واقع بر اساس فهم خودش از فلسفه، که ممکن است منافی با اسلام هم باشد، ایراد کرده است.

آیت اللّه جوادی آملی:اّحسنت این قسمت «ذی زا» می شود که بگوید اسلام همان است که من می فهمم و چون اینها مخالف با فهم من هستند پس مخالف با اسلام اند، متکلمان هم همین مشکلی را که فلاسفه داشته اند در طلیعه ی امر داشتند، منتهی با تلاش و کوشش، کلام در میان مسلمین جا افتاد. مثلاً ملاحظه می فرمایید مالک و همچنین احمدحنبل درباره ی متکلمین همان نظری را دارند که غزالی ها درباره ی فلاسفه دارند، این طور نیست که کلام به آسانی رشد کرده باشد، طرد بود، طعن بود و لعن بود، مقاومت متکلمین باعث شد که آن طرد و طعن و لعن رخت بربست وگرنه وجهه ی موجه کلام هم ساده و آسان بدست نیامده است.

هم احمد، هم مالک و هم سایر بزرگان اهل سنت اول با بی مهری تمام به کلام نگاه می کردند و متکلمین مقاومت کردند و کلام را ترویج کردند و تثیبت شدند، درست مانند مشکلی که اصولی و اخباری داشت و مانند آن.

دکتر نصری: حالا استاد، می توانیم بحث را اساسا این گونه مطرح کنیم که بین برهان و شهود چه نوع ارتباطی است و اساسا فیلسوف باید حتی برای آن شهود خود نیز برهانی اقامه بکند. من فکر می کنم که کار مهم صدرالمتألهین از اینها بالاتر است، که بگوییم مثلاً از نظر روش شناسی تا حالا بحث برهان بود و ایشان آمد و شهود را هم اضافه کرد. چرا که در فلسفه، جمع عرفان و فلسفه کار دشواری است در فلسفه وجود به شرط لا مطرح بود اما وقتی بحث عرفان می شود وجود لابه شرط مقسمی مطرح می شود، اینکه فیلسوفی بتواند مبانی آن گونه فلسفی ارائه دهد که بتواند در فلسفه اش از وجود لابشرط مقسمی دفاع کند و برهانی هم دفاع کند. از بعضی از بزرگان شنیدیم که مرحوم قاضی بزرگ فرمودند که هر چه ملاصدرا دارد از برکت وجود ابن عربی است. این مطلب را شاید از جهتی بتوان پذیرفت اما از یک جهت نتوانیم بپذیریم، آن هم از این جهت که چه بسا ما در خود ابن عربی مطالبی را ببینیم که چون ابن عربی بر آنها برهان اقامه نمی کند قابل قبول نیستند و چه بسا این سخن را حالا حضرت عالی تصحیح بفرمایید که اگر ملاصدرا نبود مقام ابن عربی هم در خیلی مواقع مشخص و معلوم نمی شد.

همین بحث وحدت شخصی وجودی که صدرالمتألهین بیان می کند و اصالت وجود را مطرح می کند، تشکیک را هم می پذیرد، بعد امکان فقری را مطرح می کند، و تا جایی پیش می رود که وجود همه ی عالم را عین ربط به حق تعالی می داند، صدرا در سیستم فلسفی خود از یک جهت وحدت شخصی وجود را مطرح می کند و بعد تشکیک را با ظهور و تجلی و مظاهر، تبیین می کند. آیا این نشان دهنده این نیست که کار ملاصدرا در این زمینه ها اهمیتش بیشتر است تا اینکه صرفا بگوییم که تا حالا روش فقط استدلال بود و حالا شهود هم اضافه شده که ممکن است بعضی بگوی

لینک کمکی