فایل رایگان پاورپوینت ميزگرد زبان دين

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت ميزگرد زبان دين :

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

اشاره

مجله معرفت به عنوان مجله ای علمی - تخصصی تلاش می کند تا مباحث مهم روز در زمینه های گوناگون علوم انسانی از جمله فلسفه، کلام را مطرح کرده بخصوص بحث هایی تطبیقی در این زمینه ها ارائه دهد و آخرین دیدگاه های موجود از سوی صاحب نظران این رشته ها در حوزه علمیه و همچنین آخرین نظراتی را که نویسندگان و اندیشمندان غربی در این زمینه ارائه می کنند به دید و نظر خوانندگان محترم عرضه دارد. بحث فلسفه دین و بحث های کلام جدید امروزه از اهمیت خاصی برخوردار است. از این نظر، در این میزگرد در محضر استاد محترم حضرت آیه الله مصباح یزدی، و جناب آقای دکتر محمد لگنهاوسن هستیم تا سؤالاتی در باب فلسفه دین و بخصوص بحث کلامی زبان دین داشته باشیم

.

معرفت

معرفت: انگیزه طرح و پیدایش بحث زبان دین در حوزه فلسفه دین و کلام جدید چه بوده است؟

استاد مصباح: فلسفه دین و همچنین کلام جدید از شاخه های معرفتی جدیدی است که سابقه زیادی ندارند، ولی معنای این سخن آن نیست که مسائلی که در این حوزه معرفتی مطرح می شود تا کنون اصلا برای بشر مطرح نبوده و در باره آنها هیچ بحثی نشده است. معمولا علومی که پا به میدان معرفت می گذارند و به صورت یک رشته یا شاخه خاصی مطرح می شوند پیشینه هایی در میان دانشمندان سابق و نظریات آنها داشته اند; مثلا، جامعه شناسی علم جدیدی است که چند قرن بیشتر از پیدایش آن نمی گذرد، ولی مباحث مربوط به جامعه شناسی کم و بیش قبلا نیز در فلسفه مطرح بوده است

.

در سایر علوم نیز چنین است. فلسفه دین هم گرچه علم جدیدی است، ولی مباحثی که در آن مطرح می شود با مباحث قبلی، که در فلسفه و کلام مطرح بوده، بی ارتباط نیست. مباحث زبان دین، که بخشی از فلسفه دین و کلام جدید را تشکیل می دهد، در کلام اسلامی ما وجود دارد و به احتمال قوی، در سایر مذاهب نیز کم و بیش چنین چیزهایی وجود داشته است

.

در کلام اسلامی، از همان صدر اسلام، مسائلی درباره بعضی از آیات کریمه قرآن در زمینه صفات و افعال الهی مطرح بوده است که و تعبیراتی در آنها به کار رفته نظیر آنچه درباره امور جسمانی و مادی به کار می رود. به عنوان یکی از بارزترین مثالها آیه شریفه «الرحمن علی العرش استوی »(طه: 55) یا آیه «و جاء ربک و الملک صفا صفا» (فجر:22) است. آیات مزبور، تعبیر «استوای بر عرش » یا «آمدن » را در باره خداوند به کار برده است.این مباحث از همان صدر اسلام مطرح بوده است

.

از ائمه اطهارعلیهم السلام نیز درباره این گونه آیات سؤال می شده و بین اصحاب آنان و دانشمندان و صاحب نظران نیز بحث هایی در می گرفته است. از همان جا نیز زمینه پیدایش فرقه های گوناگون کلامی پیدا شد که یکی از بحث های مهم بین اشاعره و معتزله از همین جا نشات گرفته است. بعضی از فرقه هایی که جنبه های افراطی داشتند، مانند مجسمیه و مشبهه، به این مطلب قایل شدند که این الفاظ همان معنایی را می دهد که در مورد مادیات به کار می رود

.

این داستان معروف است که ابن تیمیه در مسجد اموی درباره توحید صحبت می کرد. حدیثی را خواند که خداوند شبهای جمعه از آسمان نازل می شود و بر بندگانش رحمت می فرستد و از پله های منبر پایین آمد و گفت: همین طور که من از پله ها پایین می آیم خداوند هم همین طور پایین می آید. این گرایش خاصی بود

.

در مقابل، نیز کسانی سخت مقاومت می کردند و می گفتند که این الفاظ در مورد خداوند معنای دیگری دارد. نظر شیعه در چنین مواردی، بین التنزیه و التشبیه است، همان نظری که ائمه دین علیهم السلام آن را تعلیم می دادند و در باره صفات الهی چنین تعبیراتی را به کار می بردند که «قادر لاکقدرتنا و عالم لا کعلمنا و... .» بنابراین، در هر حال، می توان گفت که در کلام اسلامی زمینه چنین بحث هایی وجود داشته است که آیا «زبان » آیاتی مانند «الرحمن علی العرش استوی »(طه: 55) یا «و جاء ربک و الملک صفا صفا»(فجر: 22) همان زبان عرفی است یا معنای کلامی و فلسفی خاصی دارد و یا اصلا زبان دین جدای از این موارد است; نه زبان عرفی است و نه زبان علمی، بلکه زبان دیگری است. در آن صورت جای این بحث وجود دارد که این زبان چه ویژگی هایی دارد

.

این بحث در واقع، بحثی درون دینی است; یعنی کسانی که به دین و قرآن معتقدند و پذیرفته اند که آیات آن معنای صحیحی دارد و باید به آنها معتقد بود، بحث می کنند که کدام یک از این نظریات را باید بپذیریم. به عبارت دیگر، این بحث از طرف مؤمنان مطرح می شود; کسانی که به اصل دین و معارف دینی ایمان دارند، لکن درباره تبیین و توضیح آن بحث می کنند

.

اما بحثی که اخیرا در غرب مطرح شده است در واقع، برون دینی است; یعنی بحث کننده خود را معتقد به دین فرض نمی کند، یا اصلا اعتقادی ندارد و یا اگر منکر هم نیست در اصل مساله بحث و تشکیک می کند. آنچه مورد نظر او می باشد تنها این است که بدون تعصب ببیند محتوای دینی چگونه مطرح شده است. این انگیزه با انگیزه قبل تفاوت دارد; آن در مقام تثبیت این معارف است، اما این یکی بی طرفانه به مساله می نگرد، خواه حق باشد یا باطل. او می خواهد یک واقعیت خارجی را بررسی کند و درباره آن قضاوت نماید، آن هم نه قضاوت ارزشی، فقط همین که این پدیده در اجتماع چگونه پدیده ای است

.

پس به طور کلی، می توانیم برای طرح مباحث زبان دین و همچنین سایر مسائل فلسفه دین، دو انگیزه را مطرح کنیم

:

یکی انگیزه مؤمنانی که در صددند تا بیان روشنی نسبت به پاره ای از گزاره های دینی به دست دهند. این به بخشی از متون دینی مربوط می شود. به تعبیر خودمان، این مباحث در مورد «آیات متشابه » مطرح می شود. این گونه افراد درباره محکمات دینی بحثی ندارند که آنها چه زبانی دارند; مثلا، در باره «اقم الصلوه »(عنکبوت: 45 و...)، «کتب علیکم الصیام »(بقره:183)، «لله علی الناس حج البیت »(آل عمران:97) و مانند آنها بحث نمی کنند که زبان آنها چیست. انگیزه این گونه افراد تنها متوجه بخشی از آیات یا متون است که درباره خدا و قیامت و به طور کلی، ماورای طبیعت الفاظی را به کار برده است که همان الفاظ درباره امور مادی هم به کار می رود. اما در باره دستورات اخلاقی، عملی، شرعی، احکام قضایی، جزایی و مانند اینها چنین مسائلی مطرح نمی شود; در مورد آنها هیچ جای شکی وجود ندارد که همین مضامین عرفی شان مراد است. پس بحث اهل ایمان فقط در مورد آیاتی است که درباره ماورای طبیعت بحث می کند; مانند صفات خدا یا قیامت

.

دیگری انگیزه کسانی است که پس از دوره نوزایی (رنسانس)، مسائلی را مطرح کردند که امروزه به عنوان شاخه ای از معرفت درآمده است: انگیزه این افراد از طرح مباحث دینی با انگیزه افراد گروه اول متفاوت است. اینها چنین بحثی را نسبت به کل محتوای دینی مطرح می کنند، حتی نسبت به مسائل اخلاقی، عملی، دستورات مذهبی و یا احیانا اگر احکامی درباره سیاست و اجتماع باشد. آنها همه اینها را زیر سؤال می برند که در این مسائل همان زبان عرفی مورد نظر است یا منظور دیگری وجود دارد، اسطوره است یا تمثیل و سؤالاتی مانند آن

.

معرفت: به طور مشخص، انگیزه طرح بحث «زبان دین » در مغرب زمین چه بوده است؟

استاد مصباح: در مغرب زمین، مسلما علمای لاهوت و متکلمان آنها، امثال توماس آکویناس، انگیزه های مشابهی داشتند و شاید اگر از جنبه های تاریخی تحقیق شود به این نتیجه برسیم که این بحث ها از اسلام به آنها منتقل شده است. آنها در این زمینه، بحث های نسبتا خوبی با همین انگیزه انجام داده اند که اصلا معنای صفات خدا چیست و این الفاظ چه معنایی می دهد. بحث های آنها شباهت بسیاری به بحث های متکلمان اسلامی دارد

.

اما انگیزه دوم عمدتا پس از دوره نوزایی (رنسانس) مطرح شد، از زمانی که توجه به دین ضعیف شد و خواستند دین را به صورت مادی تفسیر کنند و سعی کردند دین را از صحنه جدی زندگی دور سازند و با نظر شکاکانه یا به صورت التقاطی به دین بنگرند. این نظر موجب شد که مسائل به صورت ریشه ای تر مطرح شود، به نحوی که وقتی ما می گوییم خدا وجود دارد و به قیامت، حساب، کتاب و جزا معتقدیم این سؤال مطرح می شود که آیا اینها واقعیتی دارند یا صرفا ابزاری اند برای اینکه مردم را وادار کنند که کار خوب انجام دهند

.

این انگیزه تحولات بسیاری به دنبال داشت، اما آنچه بیش از همه، بر این تحولات افزود طرز تفکر اثبات گرایان

(

پوزیتیویست ها) بود. آنان معتقدند الفاظی که ما درباره ماورای طبیعت و یا حتی طبیعت به کار می بریم ولی مابازای حسی ندارند بی معنی هستند و بدین ترتیب، مساله معنی داری الفاظ و ترکیبات مطرح شد و این مساله به مسائل دینی سرایت داده شد، به طوری که بعضی از سردمداران مکتب اثبات گرایی (پوزیتیویسم) تصریح می کنند که گزاره های دینی، به طور کلی، بی معنی هستند. بحث اینان به گزاره های دینی اختصاص ندارد، بلکه نسبت به تمام مسائل متافیزیکی این گونه اظهارنظر می کنند، اما به خصوص در باره مسائل دینی هم این مطلب را مطرح می کنند، به طوری که اگر از آنها بپرسید آیا گزاره های دینی دارای معنایی ایجابی است یا سلبی، دارای معنایی حقیقی است یا سمبلیک، جواب می دهند که اساسا اینها گزاره هایی بی معناست

.

معرفت: جناب آقای لگنهاوسن، دیدگاه شما درباره انگیزه پیدایش مباحث زبان دین، بخصوص در مغرب زمین، چیست؟

دکتر لگنهاوسن: در قرن بیستم، بحث درباره فلسفه دین اهمیت بسیاری پیدا کرد. اثبات گرایان (پوزیتیویست ها) در این رشته نفوذ بسیار شدیدی دارند. البته همان گونه که اشاره شد، ملاک آنها برای معنی دار یا بی معنی دانستن الفاظ موافقت یا مخالفت آنها با تجربه حسی است; زیرا آنها آمپریسیست بودند و به اعتقاد آنان، اگر در تجربه راهی برای باطل کردن یا امضا نمودن چیزی وجود نداشته باشد باید آن را بی معنی به حساب آورد. به این دلیل، آنها متافیزیک را به طور کلی بی معنی دانستند. به عنوان مثال، کارناپ جمله مشهوری از کتاب هایدگر نقل می کند که می گوید

:

itself Nothing nothing

(

هیچ می هیچد.) کارناپ اعتراض می کند که این چه معنایی دارد؟ و چطور می توانیم بفهمیم که این جمله درست است یا نادرست؟ و به نظر او از آنجا که برای اثبات صدق یا کذب این جمله راهی وجود ندارد، پس این جمله بی معنی است و آن را کنار می گذاریم و با همین شیوه که فلسفه متافیزیکی را کنار گذاشتند دین، اخلاق و... را نیز بی معنی شمرده و آنها را از گردونه بحث های جدی کنار تهادند; زیرا راهی تجربی برای نشان دادن صدق یا کذب ادعاهای دینی وجود ندارد

.

بدین ترتیب، بین آنها و ملحد تفاوت هایی وجود دارد; زیرا ملحد می گوید: جملاتی درباره خدا وجود دارد که من آنها را می فهمم و می گویم که درست نیست. ولی اثبات گرایان می گویند: این جملات اصلا معنایی ندارند. آنها اصلا بحث درباره الحاد و ایمان را رد کردند. به تدریج، در غرب بحث اصلی به سوی مساله فلسفه زبان کشیده شد. به طور کلی، این مساله مطرح شد که اگر این نظریه اثبات گرایان را بپذیریم چند مساله پیش می آید: یکی اینکه خود حرف اثبات گرایان طبق نظریه خودشان معنی ندارد; چون رد یا قبول سخن آنان راهی تجربی نداشت. دیگر اینکه در خود علوم فیزیکی، طبیعی و تجربی، جمله های فراوانی وجود دارد که به نظر همه معنی دار هستند ولی راهی تجربی برای اثبات آنها وجود ندارد

.

پس به این دو دلیل، این نظریه اثبات گرایان رد شد، ولی نفوذ فکر آنها باقی ماند. لذا، حتی پس از رد این نظریه، مردم مذهبی با دیدگاهی تازه به زبان دین توجه داشتند و می گفتند اگر سخنان مذهبی و زبان دین معنی ندارد - همان گونه که اثبات گرایان می پنداشتند - پس چگونه می توان در باره خدا سخن گفت؟ و سخن گفتن در باره خدا چه کارکرد و چه نقشی در زندگی ما دارد؟

بعضی از آنها قبول کردند زبان دین معنی دار است و به این نقش توجه داشتند، مانند بریث ویت

(Whait Brith)

، یکی از مهم ترین فیلسوفان این رشته که قبلا آمپریسیست بود، ولی بعدا مسیحی شد. او پس از آنکه مسیحی هم شد آمپریسیست باقی ماند. او بسیار سخت گیر بود و نمی توانست قبول کند که زبان دین معنی دار است، به همان گونه که ما می گوییم: «اینجا گل هست.» او گفت: من این دین مسیحیت را به دلیل اهمیت اخلاقی آن قبول کردم و همه مباحث دینی را به عنوان پندهای اخلاقی تلقی کرد; بنظر او وقتی می گوییم «خدا هست » معنای ظاهری آن این نیست که یک شی ء مجردی در خارج وجود دارد، بلکه معنای واقعی این جمله عبارت از این است که «من حاضرم دستورهای اخلاقی مورد قبول خداپرستان را بپذیرم.» به عبارت دیگر، طبق گفته او، «خدا هست » شعاری بود برای اعلام پذیرش نوعی دستور عملی

.

بعدها بسیاری از فیلسوفان می خواستند درباره نقش زبان دین در زندگی اجتماعی بیشتر بحث کنند. بریث ویت بر اهمیت دستورهای اخلاقی تاکید کرد. برخی هم گفتند که اعتقادات دینی نقش دیگری هم دارد و در ساختن جامعه ای مذهبی به کار می آید. بعضی هم به نقش هنری دین توجه کردند و معنویت - به عنوان احساس درونی - را در آن مورد نظر قرار دادند; یعنی با بکارگیری گزاره های دینی می خواهیم احساس نیاز درونی خود را ارضا کنیم، زبان دین چنین نقشی ایفا می کند، ولی چیزی از قبیل ارتباط دال و مدلول در این بین وجود ندارد

.

بر نظرات این گروه نقدهایی وارد شد و گفته شد که ما زبان دین را تحلیل می کنیم، اما وقتی با بیشتر آنان که مذهبی اند صحبت می کنیم آنها این تحلیل را قبول نمی کنند. بیشتر مسیحیان این را نمی پذیرند که وقتی می گوییم «خدا هست

»

منظور از این سخن ارائه یک مطلب اخلاقی است. خلاصه این نظر از دیدگاه آمپریسیسم و اثبات گرایی سرچشمه گرفته است

.

بنابراین، امروزه در فلسفه دین نظرات اثبات گرایان رد شده است و ما می دانیم که بحث ها و گفتارهای دینی معنی دارند

.

همچنین می دانیم که آنها چیزی بیش از ابراز عاطفه ما هستند. پس اگر چنین است واقعیت آنها چگونه است؟ چه معنایی دارند؟ چگونه می توانیم آنها را تحلیل نماییم؟ آیا فقط در حکم نشانه (سمبلیک) هستند یا بیش از آن هستند؟

معرفت: جناب دکتر، برداشت ما این است که به نظر شما، انگیزه پیدایش بحث زبان دین در مغرب زمین همراه با مطرح شدن تفکر اثبات گرایی بوده است که ابتدا در بحث معنی داری بیانات دینی و همچنین بیانات متافیزیکی حساسیتی ایجاد کرد. این بحث ابتداء در کلیه مفاهیم متافیزیکی و گزاره های آن مطرح شد، ولی سپس به حوزه دین کشیده شد و اینکه آیا بیانات دینی معنی دارند یا خیر، بر اساس ملاک هایی است که اثبات گرایی مطرح کرد - که بسیاری نظریه اثبات گرایی را در معنی داری قضایا و گزاره ها نقد و رد کرده اند، ولی بحث اهمیت کنکاش و جستجو در معنی داری زبان دین همچنان به قوت خود باقی مانده است. اکنون ببینیم نظر استاد مصباح در این زمینه چیست؟

استاد مصباح: به نظر می رسد که تنها انگیزه بحث در زبان دین گرایش اثبات گرایان نبوده، بلکه آن تنها یکی از عوامل بوده و البته عاملی قوی بوده است. به نظر می رسد که انگیزه های دیگری نیز در کار بوده است، از جمله اینکه پس از دوره نوزایی (رنسانس) که مساله تعارض علم و دین مطرح شد و بسیاری از مطالبی که قبلا کلیسا به عنوان مطالب یقینی دینی مطرح می کرد، نقض گردید و بحرانی در بین متدینان مغرب زمین برای پذیرش علم یا دین به وجود آمد، برخی دست از دین برداشتند و گفتند که چون علم و دین با هم سازگاری ندارند ما دین را رها می کنیم و تابع علم می شویم، برخی نیز به دلایل گوناگون، خواستند نوعی آشتی بین علم و دین برقرار کنند. یکی از راه هایی را که آنها برای این منظور پیشنهاد دادند همین مطلب بود که گفتند: دین زبان خاصی دارد. تنها وقتی ما بین علم و دین تعارض می بینیم که هر دو را با یک زبان بسنجیم. اگر گفتیم که زبان دین همان زبان علم است، مثلا آنجا که علم می گوید: مرکز منظومه شمسی خورشید است، نه زمین، اگر مثلا، دین بگوید که زمین مرکز منظومه شمسی یا مرکز عالم است، این دو با هم تعارض پیدا می کنند

.

بر همین اساس اثبات گرایان گفتند: اینکه مثلا دین می گوید زمین مرکز عالم است این زبان دیگری غیر از زبان علم است

.

لذا، برای اصلاح و آشتی میان این دو، گفتند ما باید برای دین زبان دیگری بیابیم تا بگوییم که اینها با هم تعارض ندارند

;

مانند آنچه بین اساطیر و واقعیات است. امروز هنوز هم اساطیر ارزش خود را به طور کلی از دست نداده است. با اینکه می دانیم اساطیر با واقعیات فاصله بسیاری دارند، ولی باز هم می توان ارزشی برای آنها قایل شد. یا زبان شعر که می دانیم همه آنچه را شاعران می گویند عینا مطابق با واقع و چیزی نیست که علم و فلسفه آن را اثبات می کنند، ولی معنای این سخن آن نیست که شعر را رها کنیم، بلکه شعر نیز زبان خاصی برای بیان مفاهیم خاصی است. دین نیز همین گونه است

.

این انگیزه ای شد برای اینکه زبان خاصی برای دین پیدا کنند. به این منظور پیشنهادهای مختلفی ارائه گردید و نظرات گوناگونی به وجود آمد

.

معرفت: پس به نظر حضرتعالی، عده ای تعارض علم و دین را پذیرفتند و بعد به فکر راه حل افتادند و قبول کردند که بین علم و دین تعارض است و بعد برای ساده کردن کار فهم دین، زبان های آنها را از یکدیگر جدا کردند تا بگویند هر کدام با زبان خاصی درباره متعلق و موضوع خود بحث می کنند؟

استاد مصباح: بله به تعبیر بهتر، تصور بر این شد که تعارض بین علم و دین، تعارضی ظاهری است. البته تعارض علم و دین، تعارض علم با آن چیزهایی است که به عنوان مسیحیت پذیرفته بودند; زیرا این نظرات در بستر مسیحیت مطرح شد. لذا، منظور آنها از تعارض علم و دین تعارض علم با مسیحیت بود، آن هم مسیحیتی که کلیسا بیان می کرد. این تعارض در ظاهر وجود داشت و قابل انکار هم نبود، لکن برای اینکه این تعارض را ظاهری جلوه دهند و بگویند که اینها در باطن، با هم تهافتی ندارند، گفتند: ما باید در دین تجدید نظر کنیم. در واقع، خواستند بگویند که تعارضی در کار نیست; زیرا دین چیزی می گوید و علم چیزی دیگر و اینها در دو حوزه بحث می کنند، پس با هم تعارضی ندارند

.

معرفت: ما معتقدیم که قضایای متافیزیکی و همچنین قضایای دینی، گزاره هایی هستند با معنی، در حالی که اثبات گرایان معتقدند که قضایای متافیزیکی، قضایای فلسفی و گزاره های دینی اساسا بی معنی و الفاظی مهمل اند. اصلا ما ملاک معنی داری قضایا را چه می دانیم و با ملاکی که اثبات گرایان مطرح کرده اند باید چه برخوردی داشت

.

استاد مصباح: اصلا گرایش اثبات گرایی، همان گونه که اشاره شد، افراط در آمپریسم است. مکتب آمپریسم، که معروف است از جان لاک شروع شده و بعد هیوم آن را ادامه داده و به وسیله او به سرانجام خود - شکاکیت - رسیده، در عصر بعد به صورت افراطی تر در مکتب اثبات گرایی مطرح شد. نهایت چیزی که تدقیقات هیوم بدان رسید این بود که ما نمی توانیم نسبت به بسیاری از گزاره های متافیزیکی یقین پیدا کنیم و منشا معلومات ما همین تجربه هاست و این تجربه ها نمی تواند نسبت به ماورای خودش افاده یقین کند. لذا، ما باید نسبت به آنها شکاک باشیم

.

اما اثبات گرایان پا را از این فراتر گذاشتند و گفتند که

لینک کمکی