فایل رایگان پاورپوینت ريشه ها و نشانه هاي سکولاريسم(1)

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت ريشه ها و نشانه هاي سکولاريسم(1) :

از مباحث جدیدی که در حوزه ی جامعه شناسی و دین شناسی مطرح گردیده است، مسئله سکولاریزم است. از سوی غربیان بحثهای فراوانی در ارتباط با سکولاریزم ارایه گردید و چندی است که در جامعه ما نیز توجه محققان را به خود جلب نموده است. با توجّه به مقالات متعددی که در این باره نگارش یافته، هنوز ابهاماتی پیرامون آن به چشم می خورد. این امر، نگارنده را بر آن داشت تا ضمن ارج نهادن به تلاشهای انجام گرفته از سوی صاحبان قلم، بحث و تحقیقی را پیرامون سکولاریزم عرضه کند بدین منظور که در راه تبیین بیشتر آن گامی برداشته و به رشد فرهنگ علمی دینی جامعه اسلامی، خدمتی هر چند ناچیز نموده باشد.

واژه شناسی سکولاریزم

برای واژه ی سکولاریزم)

Secularism

( در زبان فارسی معادلهای مختلفی از قبیل: مخالفت با شرعیات و مطالب دینی، روح دنیاداری، طرفداری از اصول دنیوی و عرفی و ... نقل کرده اند. در «فرهنگ آکسفورد» از آن به عنوان: اعتقاد به این که قوانین، آموزش و امور اجتماعی باید بیش از آن که بر مذهب استوار باشد، بر داده های علمی بنا گردد، یاد شده است.(1)

رایج ترین معادل فارسی در مقابل کلمه سکولاریزاسیون: )

Secularization

( کلمه ی: «جدا انگاری دین و دنیا» است، چنان که سکولار:)

Secular

( به فردی گفته می شود که به امور معنوی و مذهبی علاقمندی نشان نمی دهد.(2) و آن را به دنیوی، مادّی و غیر مذهبی نیز ترجمه نموده اند.(3)

به اعتقاد برخی محققان، «مفهوم جدا انگاری دین و دنیا» (سکولاریزاسیون) فاقد یک تعریف قطعی متفق علیه است، پدیده های همبسته ای که این مفهوم بدانها اشاره دارد طیف اجتماعی گسترده ای را در بر می گیرد، وجه مشترک همه ی آنها عبارت است از توسل هرچه کمتر به توضیح و تبیینهای ماورای طبیعی، توسل هرچه کمتر به منابعی که برای تأمین اهداف ماورای طبیعی به کار می آید، و حمایت هرچه کمتر از اعمال یا فعالیتهایی که رابطه با قوای ماورای طبیعی، یا اتکای به این نیروها را تشویق و تبلیغ می کند. اصطلاحات و تعابیر دیگر و کما بیش محدودتری که برخی از تحولات همین فرایند اشاره دارد عبارتند از: تقدس زدایی، عَلْمانی یا غیر روحانی کردن و مسیحیت زدایی. تعبیر سکولاریزاسیون در زبان انگلیسی به خصوص به برچیدن مقامات و مناصب و کارکردهای روحانی، یا به انتقال برخی وظایف و کارکردهای معین، همچون قضاوت، آموزش و کارهای اجتماعی، از روحانیان به متخصصانی اشاره دارد که دیگر احراز شرایط عقیدتی ایشان برای قبول این وظایف و نقشها، ضروری یا مربوط و متناسب نمی نماید.

تعبیر مسیحیت زدایی بیشتر به زوال و افول یک سنت دینی خاصی، به ویژه در زمینه ی نظارت و اشراف این سنت دینی بر فعالیتهای نهادی، عنایت دارد، و به عنوان یک اصطلاح، حاوی بی طرفی اخلاقی تعبیر «جدا انگاری دین و دنیا» نیست.

اگر بخواهیم «جداانگاری دین و دنیا» را به اجمال تعریف کنیم می توانیم بگوییم: فرایندی است که طی آن وجدان دینی، فعالیتهای دینی و نهادهای دینی اعتبار و اهمیت اجتماعی خود را از دست می دهند، و این بدان معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعی به حاشیه رانده می شود و کارکردهای اساسی در عملکرد جامعه با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملی که اختصاصاً به امر ماورای طبیعی عنایت دارند، عقلانی می گردد».(4)

اصطلاح سکولاریزم و تطورات آن

گفته شده است:تعبیر سکولاریزاسیون در زبانهای اروپایی، بار نخست در معاهده ی «وستفالی)»

Westphalia

( در سال 1648 میلادی به کار رفت، و مقصود از آن توضیح و توصیف انتقال سرزمینهایی که تحت نظارت کلیسا قرار داشت، به زیر سلطه ی اقتدارات سیاسی غیر روحانی بود.

در آن ایام تعبیر سکولاریس:)

Secularis

( در بین مردم متداول بود. و تفکیک میان:)

Sacred

( (مقدس و دینی) و)

Secular

( (دنیوی یا عرفی) تداعی کننده ی قول به برتری امور و مفاهیم مقدس یا دینی بر امور دنیوی یا غیر مقدس بود.

علاوه بر این دیر زمانی بود که کلیسا کشیشهای موسوم به «دینی» را از کشیشهایی که عرفی دانسته می شدند، یعنی روحانیانی را که در درون تشکیلات دینی خدمت می کردند، از روحانیانی که در خدمت جامعه وسیعتر بیرون تشکیلات دینی بودند، تفکیک می کرد.

بعدها تعبیر «سکولاریزاسیون» به معنایی متفاوت، گرچه مرتبط با این مفهوم اولیه، به معاف و مرخص کردن روحانیان از قید عهد و پیمانشان برای خدمت به کلیسا اطلاق می شد.

این تعبیر در قرن بیستم که مفهوم مورد نظر، فحواهای کلی تر اجتماعی یافت، به معانی باز هم متنوع تری به کار رفت. جامعه شناسان از این اصطلاح برای نشان دادن مجموعه ای از جریانات استفاده می کنند که طی آن عنان کنترل محیط اجتماعی، امکانات، منابع و افراد از کشف مقامات دینی خارج شده، و روشها و رویه های تجربی مشربانه و غایات و اهداف این جهانی به جای شعایر و نحوه عملهای نمادینی نشسته است که معطوف به غایات آن جهانی یا فوق طبیعی اند.

این اصطلاح بعدها برای دلالت بر نوعی تحول اجتماعی به کار رفت که جامعه شناسان قبلی، از جمله اگوست کنت(18571798) پیش از آن که تعبیر سکولاریزاسیون کاربرد گسترده جامعه شناختی بیابد، آن را می شناختند، در جریان یا فرایندی که با این تعبیر توضیح داده می شود، نهادهای گوناگون اجتماعی به تدریج از یکدیگر تمایز می یابند و هر روزه از قید قالبهای مفروضات دینی ای که بیشتر از عملکرد آنها خبر می داده و در موارد زیادی خود این عملکردها را بر می انگیخته و هدایت می کرده اند، رهاترمی شوند.

پیش از آن که این تحول واقع شود، عمل اجتماعی در گستره بسیار وسیعی از فعالیتها و تشکیلات انسانی تطابق و متوافق با پیش فرضهای ماورای طبیعی تنظیم می شد، جریان تمییز و تمایز ساختاری که در آن نهادهای اجتماعی به عنوان امور متمایزی تلقی می گردند که خود مختاری یا استقلال قابل توجهی دارند نیز متضمن از دست رفتن حاکمیت مفاهیم ماورای طبیعی بر امور بشر است، و لذا توسعاً به عنوان «جدا انگاری دین و دنیا» از یکدیگر شناخته می شود. طی این جریان مفاهیم ماورای طبیعی به تدریج از همه نهادهای اجتماعی،جز آن نهادهایی که اختصاص نام به مقولات ماورای طبیعی دارند، طرد می شوند. این مفاهیم و امور ماورای طبیعی، در حالی که هنوز هم می خواهد بر سایر حوزه های زندگی اجتماعی تأثیر بگذارند، به تدریج به عنوان نهادهای دینی جداگانه ای تلقی می گردند که دامنه ی آنها هر روز محدودتر می شود.(5)

از مطالب مذکور نکات زیر به دست می آید:

1. نخستین کاربرد «سکولاریزاسیون» مربوط به یک منازعه ی سیاسی اقتصادی میان کلیسا و رقبای سیاسی او می باشد. در این جا سخن از محدود ساختن دایره ی نفوذ دین نیست، بلکه بحث بر سر محدود کردن نفوذ کلیسا و مقامات دینی مسیحی است، و این نشان می دهد که سکولاریزاسیون در بدو تولد خود به دین طعن نمی زند، بلکه با مقامات مسیحی بر سر حاکمیت سیاسی و مالکیت اقتصادی رقابت و نزاع دارد.

2. تعبیر «سکولار» و «سکولاریزاسیون» در درون جامعه روحانیان مسیحی نیز به کار رفته است، و این نشان می دهد که این اصطلاح در آغاز ناظر به محدود کردن نفوذ دین در اداره ی زندگی اجتماعی بشر نبوده است،(معنایی که کاربرد کنونی آن ناظر به آن است) بلکه مفاد آن نوعی مرجوحیت معنوی و یا عدم التزام نسبت به تعهدات دینی خاص روحانیان مسیحی بوده است، شاید همین معنا ریشه معنای جدید سکولاریزم که معادل دنیوی گری یا اباحیگری است، بوده است.

3. کاربرد این واژه در قرن جاری ناظر به معنای جدید و معروف سکولاریزم است که مدیریت جامعه و نظارت بر نهادهای اجتماعی را وظیفه عقل و دانش بشری دانسته و برای دین و اهداف و آرمانهای دینی سهم و نقشی قایل نیست.

4. مفهوم جدید و رایج سکولاریزاسیون، قبل از پیدایش این اصطلاح، برای برخی جامعه شناسان نظیر آگوست کنت شناخته بوده است.

سکولاریزاسیون و سکولاریزم

سکولاریزاسیون یا جدایی دین و دنیا اساساً به فرایندی از نقصان و زوال فعالیتها، باورها، روشهای اندیشه و نهادهای دینی مربوط است که عمدتاً با سایر فرایندهای تحول ساختاری اجتماعی یا به عنوان پیامد ناخواسته یا ناخودآگاه فرایندهای مزبور، رخ می دهد؛ در حالی که سکولاریسم یا دنیویگری یا قول به اصالت دنیا یک ایدئولوژی است، قائلان و مبلغان این ایدئولوژی آگاهانه همه ی اشکال اعتقاد به امور و مفاهیم ماورای طبیعی و وسایط و کارکردهای مختص به آن را طرد و تخطئه می کنند و از اصول غیر دینی و ضد دینی به عنوان مبنای اخلاق شخصی و سازمان اجتماعی حمایت می کنند.(6)

به بیانی دیگر، سکولاریزاسیون یعنی پروسه و جریان و فرایندی که در طی آن دین از صحنه زندگی کنار زده می شود و نفوذ آن در جامعه کاهش می یابد؛ امّا سکولاریزم یک مکتب و مرام و ایدئولوژی است که بعد از رنسانس پدید آمد و از فرزندان نهضت روشنگری)

Enlightenment

( است و به معنای دنیاگرایی، بی دینی، بی خدایی، اعراض از دین و نوعی احساس استغنا و بی نیازی از دین کردن است.سکولاریسم بر خلاف سکولاریزاسیون که یک پروسه و حادثه ی خاص است یک مسئله و طرز فکر و نگرش و جهان بینی است که بشر را بی نیاز از ارزشهای الهی و اخلاق و معنویت و فضایل دینی و آموزه های وحیانی می داند. سکولاریزه شدن دین یک جریانی است که در متن جامعه و واقعیت خارجی رخ می دهد و از جنس فکر و معرفت نیست، امّا سکولاریسم یک اندیشه و ایدئولوژی است و از جنس و سنخ فکر و معرفت است.(7)

سکولاریزم و قداست زدایی

یکی از ویژگیهای سکولاریزم «قداست زدایی» است،فرد و جامعه ی سکولار به امر مقدس اعتقاد و اعتنا ندارد، و این در حالی است که امر مقدّس یکی از مشترکات همه ی ادیان بوده است. این اصطلاح از نوعی حرمت و ارزش معنوی حکایت می کند در برابر آنچه صرفاً ارزش دنیوی و مادّی دارد، مثلاً اماکنی مانند مسجد، کلیسا، کنیسه و سایر معابد دینی در مقایسه با مکان هایی نظیر: مهمانسرا، خانه و مغازه از نوعی قداست و حرمت برخوردارند، هرچند ممکن است مصالح به کار رفته در بناهای قسم دوم مرغوب تر از مصالح مورد استفاده در قسم نخست باشد، چنان که در همه ی فرهنگها دانش و دانشمند از حرمت ویژه ای برخوردار است، و این فارغ از محاسبات و موازین دنیوی و مادّی است. همه ی اینها نشان دهنده ی این است که انسان یک موجود صد در صد مادّی نیست، بلکه وجود او، علاوه بر بعد مادّی از بعد معنوی برخوردار است و بدین جهت به یک رشته امور معنوی و مقدّس اعتقاد دارد، هرچند ممکن است در تشخیص آنچه واقعاً بار معنوی و قدسی دارد، دچار اشتباه گردد، که همین امر منشأ خرافه گرایی نیز بوده است، ولی خرافه گرایی بشر خود دلیل گویایی بر این است که گرایش به امر مقدس ریشه در فطرت آدمی دارد، و از یک حقیقت اصیل در حیات انسان حکایت می کند.

برخی قداست را به «نقد ناپذیری» تفسیر کرده و نتیجه گرفته اند که سکولاریزم با اندیشه ی «نقد ناپذیری» معارضه دارد؛ زیرا انسان جدید که با تفکر و روش علمی خو گرفته است، همه چیز را قابل نقد می داند.«علمی اندیشیدن و به شیوه ی علمی مدیریت کردن، مقتضی آن است که هیچ چیز فوقِ چون و چرا و نقد و نظارت را در برابر علم ننشانیم و از مدیران و مریدان، عمل کورکورانه و غیر عقلانی را طلب نکنیم. بدین سبب است که حکومت سکولار فقط تعریف سلبی «غیر دینی» را ندارد، بلکه وصف ایجابی نقد و نظارت را هم واجد است، لذا می توان سکولاریسم را به این معنا هم بگیریم که دیگر در عرصه ی سیاست هیچ ارزش و دستور سنجش ناپذیری وجود ندارد، یعنی ادبی و مقامی و منصبی و قاعده ای نداریم که فوق نظارت عامه باشد، سکولاریسم به این معناست و به طور طبیعی، وقتی سیاست غیر مقدس می شود (یعنی علمی) و دین مقدس می ماند، آن دو از هم جدا می شوند، و جدایی دین از سیاست در سکولاریسم بدین دلیل و بدین معناست... حق این است که دینی شدن سیاست فقط وقتی ممکن است که فهمی غیر مقدس از دین را با شیوه ی غیر مقدس علمی مدیریت همنشین و عجین کنیم.(8)

یادآور می شویم: این سخن که «در عرصه ی سیاست هیچ ارزش و دستور سنجش ناپذیری وجود ندارد» از نظر دین کاملاً پذیرفته است، حتی رأی و عمل معصوم نیز سنجش پذیر می باشد، یعنی چیزی نیست که باید بدون دلیل و کورکورانه آن را پذیرفت، ولی این سخن که «ادبی و مقامی و منصبی وقاعده ای نداریم که فوق نظارت عامه باشد» سخنی دو پهلو و اشتباه انداز است. اگر مقصود این است که رأی و نظر عامه معیار درستی و نادرستی قوانین و اعمال حکومتی و غیره است، درست نیست؛ زیرا هیچ دلیل علمی یا عقلی یا دینی درستی آن را اثبات نکرده است، ولی اگر مقصود این است که افراد جامعه باید نسبت به حکومت و جریان امور و اداره ی نظام بی تفاوت نباشند، از متولیان حکومت توضیح بخواهند، و طالب دلیل و برهان باشند، مطلبی استوار و پذیرفته است، و از ویژگیهای سکولاریسم نیز نیست، بلکه تعالیم دینی و پیشوایان الهی آن را توصیه کرده اند.

امام علی علیه السلام که خود یک زمامدار دینی بوده و از مقام عصمت نیز برخوردار است،مردم را از برخورد تملق گویانه با خود برحذر داشته از آنان می خواهد که نسبت به آنچه در صحنه حکومت می گذرد با احساس مسئولیت و دیده یِ انتقاد بنگرند، چنان که می فرماید:«با من به گونه ای که با زمامداران ستمگر گفتگو می شود، سخن نگویید، و در برابر من آن گونه که در برابر خودکامگان ظاهر می شوند، ظاهر نشوید، و به روش مصانعه و دورویی با من برخورد نکنید، و گمان مبرید که شنیدن سخن حق و پیشنهاد عادلانه بر من سنگین است، پس از گفتن سخن حق و مشورت عادلانه خودداری نکنید....(9)

به نظر می رسد تفسیر قداست زدایی به نقد ناپذیری و نفی عقیده و عمل کورکورانه به انگیزه ی توجیه سکولاریسم وحرمت نهادن به آن است، در حالی که قدسیت اعم از نقد ناپذیری است؛ زیرا نقد ناپذیری به کلام و فعل خداوند و آنان که از مقام عصمت برخوردارند اختصاص دارد، ولی قدسیت به معنای معروف آن که عنصر مشترک ادیان شناخته شده است، موارد دیگری را نیز شامل می شود. بنای یک مسجد یا کلیسا از نظر علمی نقدپذیر است، یعنی از نظر معیارهای مهندسی و معماری می توان آن را بررسی و نقد کرد، ولی حرمت معنوی آن به جای خود محفوظ است؛ زیرا چنین مقوله ای از قلمرو علم تجربی و موازین مهندسی و معماری بیرون می باشد.

بنابراین، اگر سکولاریزم هرگونه امر قدسی و معنوی را انکار نماید، اولاً: مبنای علمی ندارد؛ ثانیاً: با دین معارضه دارد؛ ولی اگر نقد ناپذیری را انکار می کند، اوّلاً: همه یِ سطوحِ احکام و معارف دینی را شامل نمی شود، بلکه صرفاً با نظریه ی عصمت دینی منافات دارد؛ ثانیاً: این برخورد و تعارض نیز ناشی از علم محض نیست، بلکه ناشی از فلسفه ای خاص است که تنها به شناخت علمی (تجربی و حسی) ارج می نهد، و در بحثهای معرفت شناسی نادرستی آن اثبات گردیده است.

مقصود نگارنده ی عبارات یاد شده از «فهم غیر مقدس از دین» که راه حل مشکل تعارض علم و دین یا سکولاریسم و دین به شمار آمده است، همان است که در تئوری قبض و بسط آورده است؛ یعنی تفکیک میان دین و معرفت دینی و این که ما به دین راهی نداریم، آنچه در اختیار ماست همانا معرفت دینی است که چون محصول فکر و استنباط بشر است، خطاپذیر و در نتیجه غیرمقدس است، پس با سکولاریسم کمال ملایمت را دارد.

این که دین از معرفت دینی قابل تفکیک است، سخن درستی است، ولی این که هر معرفت و حکم دینی خطاپذیر است، نا استوار می باشد،وبا نظریه ی عصمت در حق پیامبران و امامان منافات دارد. بنابر نظریه ی عصمت، معرفتهای دینی که توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یا ائمه ی معصومین از دین ارایه شده است، خطا ناپذیر و نقد ناپذیر است، چنان که در مورد نصوص وارد در قرآن کریم که احتمال خلاف ظاهر در آن راه ندارد نیز، احتمال خطا در فهم دینی راه ندارد، و در مورد آن فرقی میان رأی معصوم و غیر معصوم وجود ندارد.

گذشته از این، در مواردی که معرفت دینی نقدپذیر است، نیز باید معیار استواری برای نقد به دست داد، و صرف این که عالمان دینی مطلبی را ارایه دادند دلیل بر حقانیت آن نیست، تا ناچار شویم دین را بر اساس آن رأی علمی، تأویل کنیم؛ به ویژه در مسایل انسانی که علم تجربی برد چندانی ندارد.

سکولاریزم و عَلْمانیت

مترجمان عرب واژه ی عَلْمانیت( بر وزن عقلانیت) را معادل سکولاریزم یا سکولاریزاسیون گرفته اند، وبرخی آن را به «غیر روحانی» کردن تفسیر نموده اند.(10) در این باره که این واژه تا چه اندازه گویای معنای رایج سکولاریزم در فرهنگ غرب است، دو دیدگاه متعارض ابراز شده است:

1. برخی آن را به معنی علمی بودن یا علمی شدن گرفته و دقیق ترین ترجمه ی سکولاریزم دانسته اند».(11)

2. برخی دیگر آن را به معنی علم گرایی وعلم پرستی گرفته و نه تنها آن را معادل دقیق سکولاریزم ندانسته اند، بلکه اصطلاحی به شدت ابهام آلود و توهم زا و حتی دور کننده معرفی کرده اند.(12)

در داوری میان این دو دیدگاه باید گفت: هرگاه زمینه های تاریخی و تحولات اجتماعی فرهنگی دنیای غرب را که خاستگاه سکولاریزم است در نظر آوریم، می توان عَلْمانیت را معرِّف سکولاریزم دانست، زیرا سکولاریزم غربی فرزند روشنگری و سیانتیسم است، درست است که تنش میان علم و دین در جهان مسیحیت را نباید به معنای تنش میان علم و مطلق دین دانست، ولی حداقل در محدوده ی دین مسیحیت و دنیای غرب صادق است.

ولی اگر مقصود مطلق دین به ویژه دین اسلام باشد، علمانیت به معنی علمی کردن امور با دینی بودن آن منافات ندارد، ناسازگاری علمی بودن امور با دینی بودن آن مربوط به دینی است که آموزه های ضد علمی دارد، نه دینی که خود تحقیق و پژوهش علمی را تشویق می کند. آری همان گونه که قبلاً یادآور شدیم، علمی بودن، به معنی نقد ناپذیری رأی علمی نیست، تا پیوسته ناچار باشیم دین را نقادی کنیم، بلکه در این باره باید معیارهای ثابت و استوار عقلی را در نظر گرفت که علم و دین هر دو بر آن استوارند.

باز هم تأکید می کنیم که معارضه هایی که در تاریخ علم و دین رخ داده است ناشی از آشتی ناپذیری علم و دین نبوده است، بلکه بیشتر ناشی از تفسیرهای خطاپذیر فلسفی از علم و یا ناشی از برداشتهای نادرست از دین، و یا نسبت دادن نظریه های علمی یا فلسفی قدیم به دین بوده است. در این باره در بحث سکولاریزم وعقلانیت تجربی بار دیگر سخن خواهیم گفت.

سکولاریزم و عقلانیت

یکی از معروف ترین مشخصه های سکولاریزم را عقلانیت دانسته اند کلمه

Rationality

به معنای عقلانیت از

Rational

به معنی عقلانی مأخوذ است. واژه های عقل گرایی

Rationalism

و عقل گرایانه

Rationalitic

و عقلانی شدن

Rationalization

نیز از همین کلمه اشتقاق یافته اند. از مطالعه آثاری که درباره ی عقلانیت و دین و نیز سکولاریزم وعقلانیت نگارش یافته است چهار نوع عقلانیت به دست می آید:1. عقلانیت تجربی، 2. عقلانیت فلسفی، 3. عقلانیت خرفه زدا، 4. عقلانیت سودا گرا، و اینک شرح این وجوه چهارگانه عقلانیت:

سکولاریزم و عقلانیت تجربه گرا

این عقلانیت پس از رنسانس و عصر نهضت علمی جدید نمایان و آشکار گردید، و بارزترین جلوه آن مربوط به عصر روشنگری (قرن هیجدهم میلادی) است. قرن هیجدهم را عصر عقل (13) می نامیدند و انتظار می رفت که آرمان عقلانیت که در علم جلوه گر شده بود عرصه همه فعالیتهای انسانی را در بر گیرد، این نهضت فکری نوین که روشنگری نامیده می شد، پدیده چند چهره ای بود، و از کشوری تا کشور دیگر و از متفکری تا متفکر دیگر فرق می کرد، با این وصف یک وحدت نوعی داشت که رهیافتها و برداشتهایش با قرون پیشین تفاوت داشت، سه مفهوم و مضمون مورد توجه روشنگران عبارت بودند از:

1. طبیعت چونان دستگاهی جبری و خود استوار نگریسته می شد که کار و کردارش باید بر حسب نیروهای طبیعی تبیین شود.

2. خداوند در حد یک فرضیه قابل بحث بود که بعضی به عنوان فرض معقول از آن دفاع می کردند، و دیگران به عنوان عقیده جزمی بی پایه ای که ساخته و پرداخته کلیسای مرتجع است آن را تخطئه می کردند.

3. روحیه غالب، همانا اطمینان به کمال پذیری انسان و نیل به جامعه دلخواه به مدد کاربرد علم در همه شئون زندگی بود.(14)

ویلسون آنجا که عوامل جدا انگاری

دین و دنیا را بازگو نموده گفته است:

«طلایه های علم جدید و کلاً ظهور مشرب تحقیق تجربی، بی طرفی و بی تفاوتی در مشاهده و تجربه، و نیاز محسوس به مفاهیم کلی منتظم (یعنی طلیعه های عام نگری و کل اندیشی)مفروضات تازه ای را در باب طبیعت وجامعه مطرح ساخت. هم آهنگی عقلانی و دستگاهمند دانش تجربی هم به رد و طرد تصورات ماوراء الطبیعه گرایانه مأثور و متداول انجامید و هم به آگاهی مشدد انسان از توانایی خویش به مهار کردن طبیعت و سامان دادن به رفاه اقتصادی و اجتماعی خود، سرانجام شک آیینی برای همیشه در علم ماندگار و نهادی شد و منبع مضمری برای معارضه با فرضیه های نیازموده و آزمون ناپذیر فراهم آورد، اگر چه بسیاری از پیشگامان علم همچون راجر بیکن، یوهان کپلر، آیزاک نیوتون،و مایکل فاراده در عین حال هم عقلی مشرب بودند و هم علایق راز اندیشانه و عرفانی داشتند.

کاربست علم، به ویژه در فعالیتهای تولیدی، و پیدایش و تحول فنون جدید، از احساس وابستگی انسان به الوهیت کاست. با صنعتی شدن و شهرنشین شدن جامعه، هر روزه بخشهای بیشتری از مردم به زیستن وگذراندن زندگی شان به طرقی که پیوسته از طبیعت دورتر می شد، خو کردند، احتمال مداخله ماوراء الطبیعه در زندگی روزمره، جز در درزها و شکافهای سازمان اجتماعی یعنی در اشتغالات و علایق حاشیه ای، و آن هم صرفاً برای اقلیتی از مردم، هر روزه نامقبول تر شد.

با جاگیر شدن انسان در محیطی که هر روزه بیشتر از پیش مخلوق خود او بود، به تدریج روشهای جدید اندیشه شکل گرفت، انواع اندیشه های جادوانه، عرفانی و مابعد الطبیعی، به ویژه در همه فعالیتهای علناً کارکردی، که بنابر ساختارهای کاملاً اندیشیده و محاسبه پذیر نقشهای خاصی اداره می شوند، به نحوی بی وقفه وپیگیر نامربوط جلوه کرد، قابلیتهای روز افزون انسان برای ارزیابی و تأمین نیازهای خویش به مسلم گرفتن این فرض منجر شد که رفاه و سعادت اجتماعی در گرو برنامه ریزی اجتماعی است نه موکول به مشیت الهی. در حالی که در دورانهای پیشین گذشته بر حال غلبه داشت و گذشته ای بود که به واسطه حقایق ابدی مفروض دین تقدس یافته بود جامعه جدید رو در سوی آینده داشت، آینده ای که دیگر به معنای رستگاری اخروی در یک عالم ملکوتی نبود بلکه کاملاً این جهانی و مادی بود.بدین سان، جریان گسترده تر تحول، بافتها و بسترهایی غیر دینی پدید آورد و باعث شکل گیری الگوهای عمل اجتماعی عقلانی، و به خصوص تحولاتی در آگاهی افراد شد که اندیشه ها ومفروضات مربوط به ماوراء الطبیعه و منشهای ناشی از آن را از روح و ذهن ایشان زدود».(15)

در مقاله «معنا و مبنای سکولاریسم» نیز همین مطلب با تعابیر دیگری مورد تأکید قرار گرفته است قسمتی از عبارات آن مقاله را جهت آگاهی خوانندگان محترم نقل می کنیم:

«توفیق بشر در مهار کردن عرصه طبیعت و قدرت او در کشف رازهای آن و امکان ابداع مصنوعات تازه و تغییر چهره عالم طبیعت، به بشر این جرأت را بخشید که در عرصه ی سیاست هم دست به تصرفات مدبرانه و محققانه بزند و همه چیز را مورد تجدید نظر قرار دهد، و از این جا بود که رفته رفته اخلاق عالمانه و سیاست عالمانه و اقتصاد عالمانه پی ریزی شد، معنا و مفاد اخلاق و سعادت هم عوض شد... ادب علم و ادب توانگری، اخلاق نوین را پی افکند، و در یک کلام، جامعه و اخلاق و سیاست، همه مصنوع آدمی شد، جهان امروز نه فقط رادیو و کامپیوتر و هواپیمایش مصنوع آدمیان اند، بلکه اخلاق و سیاست و ایدئولوژی اش هم ساخته آدمیان است، دیگر چیزی طبیعی و خداداد باقی نمانده است، و فقط مانده است«حقیقت» که آن هم به قول پُست مدرنیستها، حقیقت را می سازیم نه این که به آن برسیم و دل بسپاریم... خلاصه کلام آن که بسط معیشت و بسط تصرف آدمیان در عالم تابع بسط معرفت آنان است، و این امری است که در تاریخ بشر به وضوح رخ داده است، یعنی آنچه رخ داده است دانایی بیشتر و لذا توانایی و رازگشایی بیشتر در عرصه ی طبیعت و اجتماع و اقتصاد بوده است».(16)

ناسازگار دانستن عقلانیت تجربی(=علم طبیعی) با دین و گرایش به سکولاریزم ناشی از یکی از عوامل زیر بوده است:

1.گرایش به اصالت حس در معرفت شناسی و این که راه شناخت حقایق جز تجربه ی حسی نیست. بدیهی است برپایه این روش شناخت، حقایق متافیزیکی و دینی قابل اثبات نیست، و در نتیجه یا باید موضع شک را برگزید (چون هیوم) و یا به انکار و نفی گرایید(چون پوزیتیویستها و فلاسفه مادیگرا) و یا به تفسیر علمی مفاهیم دینی پرداخت و در عین اعتقاد به حقایق دینی آنها را انکار نمود.(چنان که برخی از عالمان دینی در مسیحیت و اسلام چنین کرده اند، نمونه بارز آن در آثار سید احمد خان هندی از دانشمندان اسلامی به چشم می خورد)، و از آنجا که این نظریه شناخت نادرست است نتیجه ای که از آن گرفته شده نیز نااستوار خواهد بود.

2. علم جدید که در کشف قوانین طبیعت و شناخت رازهای آفرینش در این قلمرو کامیاب بوده است، می تواند اصول و قوانین حاکم بر زندگی بشر را نیز بشناسد، و هم شیوه ی تدبیر و اداره جامعه را بیاموزد، و بشر توانمند بر پاسخگویی به چنین نیازها و اهداف، نیازی به دین و رهبری آن ندارد.