فایل رایگان پاورپوینت عينيت وجود2 /در گفتگو با جبرئيلي فياضي، رمضاني، خسرو پناه، قائمي نيا، برنجکار، کلباسي،

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت عينيت وجود2 /در گفتگو با جبرئيلي فياضي، رمضاني، خسرو پناه، قائمي نيا، برنجکار، کلباسي، :

عینیت وجود

[i]

اشاره

آن چه پیش رو دارید، مشروح دومین جلسه از سلسله کرسی های نقد و نظریه پردازی با موضوع اصالت وجود و ماهیت است که در شماره پیشین قسمتی از آن به چاپ رسید و دراین شماره ادامه آن تقدیم خوانندگان می گردد. میهمانانی که در این نشست حضور دارند عبارتند از:

حجت الاسلام جبرئیلی (دبیر کرسی)، حجت الاسلام فیاضی (نظریه پرداز کرسی) و حجت الاسلام رمضانی که به بررسی علمی نظریه می پردازد.

همچنین میهمانان دیگر این جلسه که به ارائه نظرات خود می پردازند عبارتنداز: حجت الاسلام خسروپناه، حجت الاسلام قائمی نیا، دکتر برنجکار و دکتر کلباسی.

اکنون دراین قسمت خوانندگان را به بهره گیری از مشروح این نشست دعوت می کنیم

جبرئیلی: ایشان در این نشست با معرفی موضوع بحث به معرفی میهمانان حاضر در جلسه پرداختند و از دست اندرکاران در برگزاری نشست بویژه حجت الاسلام خسروپناه –

مدیر گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی – که زحمات فراوانی کشیدند، تشکر و قدردانی کردند.

در این جلسه نخست حجت الاسلام رمضانی و فیاضی و سپس دیگر میهمانان نظرات خویش را مطرح کردند که در این قسمت به ترتیب، سخنان آن ها آورده می شود.

رمضانی: بسم الله الرحمن الرحیم. مطالبی که لازم است بیان شود، بر ده محور استوار شده است که صحبت های بنده نیز به طرح و تبیین آن ها اختصاص می یابد.

نخستین نکته مورد تاکید آن است که بحث اصالت وجود و اعتباریت ماهیت در حکمت متعالیه مطرح است که باید گفت این بحث از مسائل مشخص فلسفه جدید است. به این معنا که در فلسفه کهن مشائین و همچنین در فلسفه کهن اشراقیین، مسأله ای با این عنوان مطرح نبوده است، گرچه جسته و گریخته در هر دو فلسفه مطالبی وجود داشته است که از آن ها می توان اصالت یا اعتباریت وجود یا ماهیت را استفاده کرد. لازم به ذکر است که این بحث در حکمت متعالیه به گستردگی مطرح شده و مرحوم آخوند این مطلب را شکافته و بسیاری از نظرات خود را بر این بحث استوار کرده است.

نکته دوم این که اگر بخواهیم این مسأله را ریشه یابی کنیم، یعنی بگوییم که از کجا نشأت گرفته و مرحوم آخوند با توجه به چه امری آن را مطرح و در حکمت متعالیه پی ریزی کرده است،، باید گفت که این مسأله ریشه عرفانی دارد؛ یعنی ایشان با توجه به آموزه های عرفانی و مطالبی که اهل عرفان مطرح کرده اند، ایشان این مسأله را بررسی کرده و بعد به زبان فلسفی قرائت کرده است. بنابراین اگر بخواهیم بحث اصالت وجود و اعتباریت ماهیت را آن طور که شایسته است تصحیح کنیم و دریابیم، باید با توجه به ریشه های عرفانی پیگیری کنیم. اگر بخواهیم به مسبب علم پیدا کنیم، باید از ریشه ها و اسباب آن مسبب نیز آگاه شویم؛ درغیر این صورت شناخت محدودی حاصل می کنیم. بنابراین لازم است که ما این مسأله را با توجه به مسائل و آموزه های عرفانی و آن چه در متون اصیل عرفان آمده است مطرح کنیم تا بعد دریابیم که آیا مرحوم آخوند در حوزه فلسفه توانسته است آن را آن گونه که مطرح بوده است ارائه کند یا خیر؟ اگر توانسته است، چگونه توانسته و چند مرحله دارد.

نکته سوم این که ما در عرفان یک وجود داریم و یک موجود. وجود یعنی هستی و موجود یعنی منسوب به هستی و بین این دو تمایز وجود دارد، ولی تمایز وصفی و ذاتی

این گونه نیست که موجود با وجود از هم گسیخته باشد و ارتباطی با هم نداشته باشد. این گونه نیست و ارتباط دارد؛ حال چه نوع ارتباطی، باید در جای خود بحث شود.

عرفا بین وجود و موجود تفاوت قایل می شوند؛ به عبارت دیگر از وجود تعبیر می کنند به خام که در آغاز کتاب الموارد جناب شارح این مطلب ذکر شده است. ایشان در آن جا دو مسأله را مطرح می کند و می گوید: در فلسفه، وجود و موجود تقریبا با هم مترادف هستند؛ ولی در عرفان خام و وجود مطرح است که بین آن دو فرق است.

خام یعنی امری که منسوب به وجود است نه این که خود وجود باشد. اما در حکمت متعالیه مشاهده می شود که جناب آخوند، موجود را «ما له الوجود» معنا می کند. بعد در بسیاری مواقع در تبیین آن می فرماید: ماله الوجود عبارت است از آن امری که یا وجود، عین ذاتش باشد و یا عارض بر ذاتش باشد که اگر خوب دقت کنیم، می توانیم این مطلب جناب آخوند را برگردانیم به آن چیزی که در عرفان مطرح است و روحش همان روح است؛ البته با یک جعل اصطلاحی که ایشان فرموده اند که موجود ماله الوجود است؛ ماله الوجودی که عین وجود باشد یا چیزی که وجود زائد بر ذاتش باشد. این اصطلاح و جعلی که ایشان انجام داده است، در عرفان مطرح نیست؛ ولی در عین حال مشاهده می شود که وجود یک امری است و امر منسوب الی الوجود امری است دیگر.

نکته چهارم این است که ما یک «وجود» و یک «ماهیت من حیث هی هی» و یک «ماهیت موجوده» داریم و طبعا هر کدام از این سه، نکات خاص خود را دارد که در مباحث بعد به آن ها اشاره خواهیم کرد. نکته بعد درباره اعتبار است. باید توجه داشته باشیم که گاه اعتبار گفته می شود و مراد از آن، صرف انتزاع است؛ برای نمونه می گوییم که فلان مفهوم، اعتبار است و اعتبار محض است؛ یعنی مفهومی است که ما در ذهن اعتبار می کنیم و ورای این اعتبار برای آن، واقعیتی و حقیقتی تصور نمی شود و برخی مواقع هم اعتبار گفته می شود که مراد از آن، تعلق است.

نکته ششم تقریبا واردشدن به بیان حکم هر یک از سه موردی است که در مرحله چهارم اشاره شد. در آن جا مطرح شد که ما یک وجود داریم، یک ماهیت من حیث هی هی و یک ماهیت موجوده. هر یک از این سه مطلب حکمی را دارا است. که باید هر یک از آن ها را بشناسیم و با یکدیگر خلط نکنیم.

حکم وجود عبارت است از اصل هستی، عین هستی، عین تحقق. همان گونه که تاکید کردیم، وجود (هستی) عین ذات است. بودن برای وجود ضروری و واجب است که این یک اصل بدیهی است. اهل عرفان برای تبیین این مسأله فرموده اند: «الوجود یمتنع علیه العدم» . وجود از آن جهت که وجود است، عدم بردار نیست؛ مانند این که بگوییم: حیات از آن جهت که حیات است، با موت در تعارض است. علم از آن جهت که علم است، با جهل کنار نمی آید. قدرت از آن جهت که قدرت است، با عجز میانه ای ندارد. این جا هم ما می گوییم: وجود از آن جهت که وجود است، عدم بردار نیست. ذات وجود یعنی هستی. طریقت وجود یعنی هستی. «الوجود یمتنع مع العدم و کل یمتنع العدم هو الواجب» و به طور کلی هنگامی که ما در علوم عقلی می گوییم واجب، چه معنایی از آن اراده می کنیم. ما از واجب این معنا را اراده می کنیم که عدم بردار نیست؛ به عبارتی عدم برای او ممتنع است. پس آن صغرا و این کبرا را کنار هم می چینیم و نتیجه می گیریم که «الوجود واجب» و این برخلاف آن چیزی است که در فلسفه متعارف مورد تاکید قرار می گیرد. در فلسفه متعارف می گویند که وجود دو نوع است: وجود واجب و وجود ممکن. آن وجودی که باید باشد و عدم برای آن ممکن نیست، آن وجود واجب است؛ ولی اگر وجود برایش واجب نبود و ضرورت نداشت و امکان تعلق به عدم برایش سلب نشد، آن می شود وجودی که مدخل و مقسم است و اقسام آن یا واجب است یا ممکن. اما در عرفان می گویند که وجود یا واجب است یا ممکن، معنا ندارد زیرا وجود واجب است. استدلالشان هم این بود که عرض کردیم: «الوجود یمتنع علیه العدم و کل یمتنع العدم فهو الواجب». البته به طور حتم در این جا پرسش هایی به ذهن خواهد آمد که عمدتا منشا آن پرسش ها به عدم تصور، این حد اکبر، حد اصغر و حد اوسط باز می گردد که اگر این موارد خوب تبیین شود، این پرسش ها نیز تبیین خواهد شد.

در حال حاضر به آن ها اشاره نمی کنیم و به اصل مطلب می پردازیم که: «الوجود من حیث الوجود واجب». اما گفتنی است که صرف ماهیت، یعنی ماهیت به حیث ماهیت ، نه وجود بر آن حاکم است و نه عدم. نه وحدت نه کثرت، نه قوه و نه علیت. نه خارجیت و نه ذهنیت و هیچ کدام از این اقسام متقابله در رابطه با ماهیت ضرورتی ندارد و نمی توانیم آن ها را در ماهیت از آن جهت که ماهیت است، لحاظ کنیم. «الماهیه من حیث هی لیست الا هی»؛ چون هیچ یک از این ها برای ماهیت ذاتی نیست. ذاتی به معنای ذاتی باب برهان، که نه ذاتی به معنای معمول آن در باب ایساغوجی است و نه از اعراض ذاتیه ای است که غیر قابل انکار از آن ماهیت باشد؛ به عبارت دیگر وجود یا وحدت یا قوه و عینیت یا هر یک از این مواردی که گفتیم، نه جنس ماهیت است، نه اصل ماهیت و نه از عوارض ذاتیه ماهیت است. آن چه گفته شد، حکم ماهیت من حیث هی بود. اما در مورد ماهیت موجوده باید گفت، همان گونه که از عنوانش پیدا است، هست. ماهیت موجوده در عالم هستی (عالم تحقق)، منشأ اثر است. تحقق دارد، ولی به برکت وجود. حالا یا این جا حیثیت را ، حیثیت تقیدیه می دانیم و یا حیثیت تعلیلیه، یعنی یا ماهیت معلل به وجود لحاظ می شود یا ماهیت مقید به وجود است. انسان موجود در عالم خارج ناطق است. شجر موجود در عالم خارج نامی است. بالاخره ماهیت موجوده در عالم تحقق است، نه این که نباشد؛ به عبارت دیگر مصداق دارد. این موارد نیز تقریبا حکم سه امری است که در امر ششم مورد تاکید قرار گرفت.

بالاخره در این قسمت می گوییم الموجود موجود و ذاتی او هست، ماهیت موجود است و مراد، همان ماهیت موجوده است، حالا پرسش این است که این که ما می گوییم ماهیت موجود است، همانند آن هستی است که ما درباره وجود به کار می گیریم، یعنی همان وجود است؟ یقینا نه، این گونه نیست. ما در مرحله هفتم یک بیان تمثیلی به کار گرفتیم که آن بیان تمثیلی تقریبا توضیح همین فرقی است که در این قسمت اشاره کرده ایم . ببینید وقتی ما می گوییم که «النور ظاهر» و «الجدار من حیث هو الجدار ظاهر» و «الجدار متنور به نور ظاهر». هنگامی که بگوییم : النور ظاهر، ظاهر بودن برای نور ذاتی است و صحیح، نور حقیقتش چیست، ظاهر بذاته و لا غیر. اما در رابطه با جدار من حیث هو الجدار باید گفت جدار هیچ گاه ظهور ندارد، اگر جدار تنها خودش باشد و هیچ نوری در کار نباشد، ظهور ندارد و ما نمی توانیم آن را مشاهده کنیم. اما جدار متنور بالنور ظاهر است، البته فرق است بین ظاهری که برای جدار متنوربالنور به کار می بریم و آن ظاهری که برای نور به کار می گیریم، ظهور، عین ذات نور است، اصلا غیر ظهور حقیقتی ندارد. نور یعنی ظهور. اما جدار این گونه نیست. جدار به خودی خود ظهور ندارد، مخفی است. اما وقتی که نور بر جدار بتابد، این جدار ظاهر می شود. درحقیقت می خواهم بگویم که در قسمت اول می گوییم النور الظاهر که این استناد، اسناد صحیح و درستی است. در قسمت دوم که می گوییم جدار من حیث هو جدار ظاهر است، هم غلط و هم باطل است؛ در ضمن وقتی می گوییم جدار متنور بالنور، ظاهر است این درست است، ولی نه به احتمال اول. اولی حقیقت بود ولی دومی مجاز. اگر ما خوب دقت کنیم، آیا به این مساله پی خواهیم برد که این ظهوری که بر روی جدار مشهود ما است و ما قبول داریم که جدار ظاهر است. این نوری که ما بر روی جدار مشاهده می کنیم، آیا غیر روشنایی نور است. نور است که بر آن جدار تابیده است و ما در حقیقت به جای این که بگوییم نور ظاهر است، این جا می گوییم جدار، ظاهر است.

می گوییم جدار ظاهر است و صحیح هم است و ظاهرا غلط نیست؛ اما واقعا نور ظاهر است یا جدار ظاهر است. اگر دقت شود، ادعای ما این است که در همین موردی که می گوییم جدار ظاهر است، نور ظاهر است، نه جدار. جدار با توجه به این که نور بر آن تابیده و منعکس شده، با نور ظاهر شده است. این جا ظهور، باز هم ظهور نور است، نه ظهور جدار.

بیان تفصیلی دیگری که در مساله هشتم از آن کمک می گیریم، بیانی است مربوط به صفحه تلویزیون و شکل هایی که ما در آن مشاهده می کنیم. افرادی که به صفحه تلویزیون می نگرند، از دو حال خارج نیستند: یا انسان های متعارف و معمولی هستند یا اهل فن و متخصص به فن نور و تصویر و موج وامثال آن. وقتی که افراد معمولی به تلویزیون نگاه می کنند، اگر به آن ها گفته شود که چه می بینید، آن ها می گویند که ما آسمان ، زمین، درخت، انسان و سایر اشیاء را مشاهده می کنیم. اما وقتی از یک متخصص بپرسیم که در تلویزیون چه چیز را مشاهده می کنید، وی در وهله اول می گوید: من همان چیزی را می بینم که شما هم می بینید؛ ولی یک چیز دیگری را هم می بینم که شما شاید به سادگی نتوانید به آن پی ببرید و آن عبارت است از نور. این نور است که به صفحه تلویزیون تابیده است؛ ولی چون متفاوت تابیده است، در جایی شدید تابیده، در جایی دیگر ضعیف تابیده و در یک جا اصلا نتابیده است. این نحوه متفاوتی که در تابیدن نوروجود دارد، سبب شده است که در این جا تصویر درخت را ببینیم و در یک جا تصویر کوه ودر جایی دیگر تصویر اشیاء را. در حقیقت آن چه را که ما در آن مشاهده می کنیم، مثل نور است و تطورات نور. نور است و تجلیات نور. در این جا ما می پرسیم: صوری که در این جا مشاهده می شود، با آن نوری که اساس این صور است چه ارتباطی دارد؟ در جواب خواهیم گفت که نمی توانیم این صور را از نور و نور را از صور جدا کنیم. اما در عین حال صور، صور است و نور ، نور. بدون نور، صور هیچ است و بدون صور، نور آن تطورات برایش لحاظ نمی شود. ظهور نور به این انواع گوناگون به برکت صور صورت می گیرد و تحقق این صور به برکت نور است.

ما نور را در صور متجلی می بینیم و صور را متطور به نور می بینیم. آن چه بیان شد، بیان های تصویری است که ما از دید عرفان و با توجه به اصول عرفانی می گوییم که تبیین همه آن ها در این جا امکانپذیر نیست.

با توجه به آن چیزهایی که از تمهید و فصوص و مصباح الانس می فهمیم، وجود حقیقتی است که در ماهیات ظهور می یابد و ماهیات اموری هستند که آن وجود و آن اصل را به این صورت حکایت می کنند و این همان چیزی است که مرحوم آخوند در چند جا تاکید کرده است که الماهیات حکایات؛ حال فرقی نمی کند که حکایات یا ظهورات یا تجلیات وجود بگوییم. اگر ما به این ها خوب دقت کنیم، به یک مساله که جناب استاد فیاضی در جلسه گذشته بر آن تاکید داشتند، می رسیم که همان عینیت وجود با ماهیت است. البته جای یک پرسش باقی است که وجود عین ماهیت است، به همان معنایی که وجود صدق می کند بر موجود یعنی همان معنایی که صدق می کند برماهیت موجود یا نه؟

گاه گفته می شود که مراد از موجودیت یعنی صدق ….. یعنی بر یک امری ، حقیقتی صدق می کند. و گاهی هم مراد از موجودیت، یعنی مابه ازا داشتن یا به تعبیر دیگر ، پر کردن جهان هستی و یا به تعبیر متعارف، مشت پرکن بودن. هم وجود و هم ماهیت در خارج با هم متحد هستند. اگر بین ماهیت و وجود عروضی تصور می شود، آن عروض،عروض ذهنی است، نه عروض عینی. حاج ملاهادی سبزواری نیز این گونه می فرمایند که «ان الوجود عارض الماهیه تصورا». در مقام تصور ، وجود و ماهیت ، عارض و معروض هم هستند. اما در مقام تحقق و در مقام موقعیت خارجی این ها یکی هستند؛ یعنی یک مصداق در خارج است، البته این یک مصداق که در خارج است، هم وجود بر آن صدق می کند و هم ماهیت. آیا واقعا همان گونه که وجود مابه ازاء دارد، ماهیت هم دارد؟ در این جا دو مساله مطرح است: و یکی صدق کردن و دیگری مابه ازاء داشتن.

مطابق فهم آخوند که در جای جای افکار و آثار ایشان مشاهده می شود، می پذیریم که ایشان معتقد است که در واقعیت خارج، حقیقتا واقعیت وجود یکی است؛ اما حفظ ماهیت آن امر عینی خارجی به معنای فقط مصداق دار بودن است، نه مابه ازاء داشتن. ولی وجود هم مصداق دارد و هم مابه ازاء . بین این دو باید به خوبی تفاوت قایل شویم. بسیاری از اوقات شاهدیم که چند مفهوم بر یک مصداق خارجی صدق می کند، درحالی که فقط یکی از این مفهوم ها مابه ازاء است؛ برای نمونه مفاهیم انسان، ممکن او واحد را فرض کنید که هر سه مفهوم بر زید خارجی صدق می کند. ما به این زید خارجی ممکن می گوییم، انسان می گوییم واحد هم می گوییم. هر سه مفهوم بر این مصداق صدق می کند. اما آیا می توانیم بگوییم که هر سه مفهوم مابه ازاء دارد یا این که زید خارجی مابه ازاء همان انسان است. در مثل مناقشه نباید کرد. ما می گوییم زید خارجی در خارج مصداق انسان است، زید و این انسان در خارج مصداق دارد، افزون بر مصداق داشتن این را هم می توان گفت که مابه ازاء دارد. یعنی آن چه در خارج به عنوان مصداق انسان وجود دارد، همان زید است. اما واحد و ممکن فقط بر زید صدق می کند. قضیه ماهیت این است. مفهومی که از ماهیت در ذهن ما است، در باطن و خارج هر دو صدق می کند و می توانیم بگوییم که هر دو این ها در خارج مصداق دارند وهردو عین هم هستند. ولی آیا می توان گفت که همان گونه که وجود، هم مصداق دارد و هم مابه ازاء، ماهیت نیز این گونه است. فهم ما از فرمایشات آخوند این است که نه. صدق ماهیت بر یک شیء خارجی را می پذیریم، اما این که بگوییم مابه ازاء ماهیت است، پذیرفتنی نیست. آن چه در خارج منشا اثر است، وجود است و ماهیت حکایت وجود است. شاهد این قسمت نیز همان مثالی است که مطرح گردید؛ یعنی در خارج می گوییم که الجدار ظاهر؛ ولی اگر خوب دقت کنیم، درمی یابیم که النور ظاهر. زیرا جدار از آن جهت که جدار است ظهوری ندارد و به برکت نور است که آن جدار مشاهده می شود.

فیاضی: همان گونه که استاد رمضانی بیان کردند، بنده نظر خود را قبلا با مقدماتی عرض کرده بودم. خلاصه سخنانم در آن جلسه این بود که واقعیت در جهان هست؛ ولی این واقعیت یکی نیست و متعدد است. وقتی می گوییم موجودات داریم، یعنی وجودات داریم. ما وجود و موجود را با این بیانی که حاج آقا فرمودند نمی پذیریم. ما می گوییم هر چه موجود است و هر چه وجود است، موجود است و اگر چیز دیگری عین روز موجود است، اگر عین وجود است، موجود است و اگر هم موجود است، حقیقتا موجود است و مجاز نیست؛ یعنی ماهیت موجوده حقیقتا موجود است. این مطالب را حاج آقا رمضانی بیان کردند بنده حرفی ندارم، در این که آخوند هم در جاهایی همین را می خواهد بگوید، به آن هم کاری ندارم؛ البته آن جا هم عرض دارم. این که آخوند هم همان حرف عرفا را می خواهد بیان کند، بله بعضی جاها حکایتی است، همین که می فرمایند، حکایات فی الوجود فی الاذهان. ولی من آن را این گونه تقسیم می کنم که اولا بنده به وجودات قایل هستم و به آخوند هم چنین سخنی را نسبت می دهم و می گویم که ایشان نیز به کثرت حقیقی و نه کثرت مجازی وجود ماهیت در خارج حقیقتا قایل است. البته بنده به این قایل هستم که آخوند به دو مرحله قایل است که ما در یک مرحله با ایشان همراه هستیم، ولی در مرحله دوم با وی همراهی نمی کنیم و دقیقا با آن مخالفیم و اما مساله ای که بنده با ایشان همراه هستم، همان گونه که در مقدمات عرض کردم، این است که ما از این کثرات دو مفهوم می گیریم: مفهوم وجود و مفهوم ماهیت. مفهوم ها غیر هم هستند. هر مفهومی واقعیت خود را دارد.

همان گونه که مفهوم ها متغایرند، معناها نیز متغایرند؛ یعنی وجود غیر از انسانیت و انسانیت غیر از وجود است؛ البته وقتی می گوییم غیر او است، نه در موجودیت، بلکه در معنا غیر او است. نظیر این که می خواستند بگویند که علم غیر از قدرت است. خدای متعال علم دارد، شما با اثبات علم، قدرت را اثبات شده نمی بینید، این قدرت یک حقیقت دیگری است که با یک برهان دیگری اثبات می شود. علم و قدرت در معنا غیر هم هستند؛ ولی در وجود عین هم هستند. یعنی دو معنایمتغایر هستند، ولی دو معنای متغایر در وجود خارجی عین هم هستند و اعتباریتی که بنده عرض کردم به همین معنا بود، وقتی می گوییم وجود فی عالم الاعتبار؛ دیگر امری غیرواقعی خواهد بود. واقع را اگر هستی خارجی بدانیم، معنای وجود یا همان اعتبار وجود چیزی می شود که دیگر هستی نیست؛ حتی اگر واقعیت را نیستی بدانیم، آن معنا نیستی هم نیست، بلکه آن یک چیزی است که نه هست و نه نیست و یک چیز اعتباری است. به همین سبب گفتیم ماهیت اعتباری است ماهیتی که فی اصل نفسه ملاحظه می شود چیزی که موضوع اعتباریت است، ماهیت موجوده نیست، بلکه ماهیت من حیث هی است که اعتباری است. ماهیت اگر معدوم است، واقعا معدوم است. اگر موجود است، آن هم واقعا و حقیقتا موجود است، نه بالمجاز و بالعرض.

اما درباره قید «من حیث هی هی» گفتیم که وقتی عقل می خواهد حکم کند به اصالت وجود یا اصالت ماهیت و اعتباریت وجود یا اعتباریت ماهیت، این ماهیت را به صورت مطلقه لحاظ می کند. به ماهیت موجوده نگاه نکنید و بگویید که خب حالا ماهیت موجوده را ببینیم اعتباری است یا نه؟ به وجود دارای ماهیت هم نگاه نمی کنیم تا ببینیم اصیل است یا نه؟ دلیل مطلب این است که این امر خارجی، هم وجود است و هم ماهیت و وجود و ماهیت هم در خارج عین هم هستند و چون عین هم هستند حقیقتا موجود است، البته به تبع الوجود نه به عرض الوجود. ولی در عین حال عقل قدرت تحلیل دارد و قدرت تحلیل آن ایجاب می کند که ماهیت را می گذارد روی یک صندلی و وجود را روی صندلی دیگری می گذارد که آن جا ماهیت نیست و بعد به تک تک این ها نگاه می کند. وقتی به وجود نگاه می کند، در می یابد که وجود و موجودیت، همین طور که فرمودند، عین ذات است. البته گفتنی است که هرگز نمی گوییم که این وجود واجب است. ما می گوییم: «وجود یمتنع علیه العدم» (عدم برای او محال است). اما این یمتنع علیه العدم، به قول منطقیان ضرورت ذاتی است؛ یعنی مادامی که وجود موجود باشد، عدم برای او محال است؛ چون احتمال نقیضین محال است. اما زمانی جای این وجود خالی بود. خلقش نبود. این وجود می تواند مخلوق باشد و خلق یعنی انشاء. انشاء یعنی خلق لا من شیء یعنی این جا عدم بود و هیچ وجودی نبود. بعد خدای متعال وجود را آورد. این وجود، الان یمتنع علیه العدم است به خاطر این که وجود است و وجود داشتن آن مفروض است؛ یعنی در ظرف موجودیت، و الا همین وجود لایمتنع علیه العدم به معنای ضرورت ازلی، یعنی ضرورت ازلی ندارد. یعنی می شود که وجود جایش خالی باشد و موجود نباشد، یعنی همان خدایی که گفت: باش، او را نخواست بنده نمی خواهم با عرفا همراه شوم؛ بلکه در این جا قصدم این است که نظریه ای را که به آن معتقد هستم بیان کنم و آن نظریه این است که هر وجودی در عالم ماهیتی دارد. ماهیت همان چیستی آن و وجود همان هستی آن است و چیستی و هستی عین هم هستند. همان طور که علم و قدرت عین هم هستند، همان طور که صفات خدای متعال با ذات او عین هم هستند و اگر وجود موجود است، معنایش این نیست که وجود لا بشیء که حقیقت وجود نیست. این یک مقدار از وجود است؛ بلکه مقدارهای دیگر دارد، افراد دیگر دارد. در این جا تعبیر به مثل آوردن به نظر یک معنا دارد. یعنی او یک وجود لایتناهی است؛ مانند دایره ای که مرکزی دارد و ربط به محیط ندارد و آن وجود حق تعالی است و وجودهای دیگری غیر آن وجود هستند و در این وجود لایتناهی موجود هستند و این وجودها هر کدام ماهیتی دارند که به این وجود، موجود شده و ماهیت واقعا موجود است، ولکن بالوجود. یعنی این که به طبع وجود شده، نه بالعرض و مجاز نیست، بلکه حقیقت است؛ اما حقیقتی که هیأت تعلیلی دارد. یعنی ماهیت موجوده، موجود است حقیقتا. نه آن که ماهیت موجوده موجود است بالعرض، یعنی وجودش موجود است و خودش موجود نیست. همان گونه که فرمودند، اگر دیوار روشن است، معنایش این است که نور آن روشن است و خودش روشن نیست. اگر روشنی را به دیوار نسبت دهید، می شود مجاز. این مطالبی که فرمودند، تقریر خوبی از بیانات عرفا بود، ولی بنده با آن موافق نیستم. آنچه از حرف های آخوند که با آن موافق هستم و گفتم که محور است، این بود که عینیت این است که ماهیت عین وجود است. یک عینیت حقیقی، یعنی تمام این لیوان را وجود آب پر کرده، یعنی وجود پر کرده، این وجود همان طور که نور را تمام این محتوا پر کرده، ماهیت هم مثل همان است، ماهیت حد وجود نیست، عین وجود است. آخوند این مطلب را از دوانقی نقل می کند که وجود خدا موجود است؛ یعنی عین وجود است. وجود، ماهیات موجود است، یعنی منسوب به وجود است. البته بعد شدیدا به این سخن می تازد و آن را رد می کند و در جاهای مختلفی دارد که ماهیت عین وجود است و داریم که مثلا وجود جوهر، جوهر به عین جوهریت است و وجود عرض، عرض است به عین عرضیت عرض و بالاخره دفعه قبل هم گفتم که صد مورد می توانم بیاورم که آخوند می گوید که وجود عین ماهیت است و این غیر آن نظری است که ماهیت حد وجود است. پس محال است که عین محدود باشد. همان طورکه حضرت علامه قبلا اشاره کردند و در تقریراولی که در مکاتبات خود دارند، صریحا فرموده اند که محال است ماهیت عین وجود باشد. درحالی که آخوند مکرر دارد و همین تغییر در تقریر را دارد. سخن بنده این است که ماهیت عین وجود است. وقتی ماهیت عین وجود شد، گفتیم که یکی از مبانی این سخن این است که معانی مختلف می تواند بدون تعدد جهت خارجی به وجود واحد مبتلا باشد؛ یعنی همان طور که آخوند گفته است باز این مطلب را شما هم می گویید، یعنی خدای متعال عالم، قادر و حی است و مفهوم های مختلف.

اگر مفهوم مختلف است یقینا معنا هم مختلف است؛ یعنی محکی آن مفهوم هم مختلف است. مگر می شود معنا واحد باشد ولی فهم شما مختلف باشد. اگر مفهوم ها مختلف است، یعنی علم یک معنا و قدرت یک معنای دیگری است؛ به قول آخوند یک حقیقت دیگری است. البته نه این که حقیقت، یک وجود دیگری است. همه این حقایق و همه این معانی به یک وجود می رسد و باز عرض کردم که اصلا محال است شما چیزی را در خارج نشان دهید و این مقدار یک معنا باشد، چون محال است. آن حداقل مقدار وجود هست که موجود صفات دیگری داریم که امر وجودی هستند ولی متقابلند، آن امر موجود بالاخره یا بالقوه است یا بالفعل. نمی توانید بگویید که یک وجود است یا مستقل است یا رابط؛ همچنین نمی توانید بگویید که نه مستقل است و نه رابط. پس این وجود عینی خارجی را به ناچار باید بگویید که در عین این که وجود است، عین استقلال است؛ یعنی حقیقت استقلال نیز آن جا به عین وجود محقق است. اگر وجود رابطه، حقیقت رابط بودن هم است، رابط بودن یک مفهوم انتزاعی نیست که فقط ذهن ما انتزاع می کند ، منشا انتزاع دارد، مابه ازاء دارد. بنابراین آن صفاتی که همه می گویند، عین وجود است، یعنی صفات الوجود. من عرض کنم آن صفات الوجود که عین الوجود است، ماهیت یکی از آن است؛ یعنی آن وجود واقعا کاغذ است و آن وجود دیگر واقعا چوب است؛ یعنی محتوا چوب است، نه این که حد آن چوب است. بنابراین سخنانی که حاج آقای رمضانی مطرح کردند، یعنی در همان بند اول که وجود ریشه اش در عرفان است، جای شبهه ندارد. اما ریشه اش در عرفان است غیر این است که فیلسوف یا دست کم همه فلاسفه همانی را می گویند که عرفان می گوید. من با این مخالف هستم. من معتقدم که فیلسوف در اصاله الوجود یک چیز را می گوید و عارف چیز دیگری می گوید. این طور هم که ایشان معتقد است که عارف می گوید اصاله الوجود یعنی این که آن حقیقتا وجود اصیل است و واحد هم هست همانطوری که فرمودند و یمتنع علیه العدم و واجب است. بنده معتقدم که این گونه نیست. وجود متکثر است و این کثرات نیز از یکدیگر قابل سلب هستند. این آن نیست، متغایرند. ولی همه این متغیرها ماهیتند به وجود. ماهیتشان هم عین وجودشان است و وجودشان عین ماهیتشان است. معنایش هم این نیست که دو تا چیز اصیل است. باز در جلسه قبل گفتم که اگر کسی بخواهد بگوید دو تا چیز اصیل است، باید بگوید که وجود موجود است، ولو ماهیت نباشد. ماهیت هم موجود است، ولو وجود نباشد. هرگز ما این را نگفتیم. ما می گوییم، وجود، موجود است ولو ماهیت نباشد، اما ماهیت موجود است بالوجود. اما همان وجود وجود، وجود ماهیت هم است؛ به سبب این که گفتیم که یکی از مبانی این نظریه این است که معانی مختلف می توانند به وجود واحد موجود باشند. بنابراین در مساله اول این که این از نظر تاریخی در فلسفه مطرح نبوده و بعد مطرح شده است. باید گفت که از عرفان نشات گرفته است. اصلا تعبیر اصالت وجود ابتدا در کلمات عرفا آمده است. ولی اصالت وجود در تفسیر فیلسوف و تفسیر عارف با یکدیگر متفاوت است. بنده از تفسیری که در اصالت وجود می کنم به کثرت قایل هستم درحالی که بنابر آن قول، به وحدت شخصی باید قائل شد. این مساله اول.

مساله دوم این که ایشان فرمودند که در حکمت متعالیه وجود و موجود با یکدیگر فرق دارد. به عبارتی وجود یعنی هستی ولی موجود یعنی منسوب به هستی. بنده عرض کردم نه، من در حکمت متعالیه موجود را به معنای عین وجود می دانم و وجود را به معنای عین موجود.

بنده با این نظر که در عرفان این طور می فرمایند، مخالفتی ندارم. ولی آیا آن چه در فلسفه آمده نیز به همان چیز که عرفا می گویند برمی گردد، باید گفت که نه. حداقل فیلسوف می تواند این طوری بگوید و من معتقد هستم که آخوند در بحث اصالت وجود بیش از این نگفته است. بله همین آخوند در یک مقام دیگر، بعد از اصالت وجود، بحث وحدت وجود و کثرت وجود را مطرح می کند و می گوید آن چه اصیل است واحد است یا کثیر؟ آن جا آخوند به وحدت شخصی وجود در عین کثرت قایل است. در عین این که کثرت را حقیقی می داند، وحدت را نیز حقیقی و شخصی می داند. در آن جا من با آن مخالف هستم.

اگر من گفتم همان حرف آخوند را می گویم این فقط مربوط به همان پله اول یعنی اصالت وجود است. می گویم ادله اصالت وجودی که مرحوم آخوند آورده یا دیگران آورده اند که بیش از سی دلیل است هیچ کدام اثبات نمی کند که اصل وجود است همه این ها اثبات می کند که وجود موجود است بعضی اثبات این است که پس از فرض این که ماهیت موجود است بگوید وجود هم موجود است. یعنی درحقیقت درگیری آخوند با شیخ اشراق است. شیخ اشراق می گوید که ماهیت عین عینیت است و وجود هم اعتباری است. ولی آخوند می گوید: ما یک عمر این مطالب را می گفتیم، ولی بعد فهمیدیم که درست نیست؛ یعنی ماهیت اصیل نیست؛ به عبارت دیگر موجودیتش به ذاتش نیست، بلکه موجودیتش بالوجود است. این نکته را بنده در جلسه قبل نیز گفتم که معنای اصالت، اصالت در موجودیت است. اگر شما می گویید که اصیل است، در چه چیز اصیل است؟ متعلقش را بگویید. اگر می گویید منظور اصالت در تحقق است که، از آن وجود است. اما اگر کسی بگوید در آب بودن اصیل است، پس این که در لیوان است هم آب است هم وجود. در موجودیت فرقی ندارد که اصیل چیست . شما گفتید وجود اصیل است که درست هم است و ما نیز می پذیریم. اما در آب بودن کدام است . این که در لیوان است آب هم هست. آیا آب در آب بودن اصیل است یا وجود در آب بودن. این جا عقل می گوید که آب در آب بودن اصیل است. به عبارت دیگر اصالت در آن جنبه غیر وجودی است که اسمش ماهیت است. اگر ملاحظه کنید، وجود که لازم نیست آب باشد، آب باید آب باشد و سلب آب از آب محال است؛ منتها سلب آب از وجود که محال نیست. چه بسیارند وجودهایی که آب نیستند. پس اصالت هم یعنی اصالت در تحقق. اصالت در تحقق با وجود است و ماهیت به عین وجود موجود است و حقیقتاً هم موجود است و بالعرض نیست.

حاج آقای رمضانی در مساله سوم خود فرمودند که پرسشی برایم مطرح شد مبنی براین که فرمودند یک وجود داریم که بالذات موجود است که در این اختلافی نداریم؛ همچنین یک ماهیت من حیث هی داریم. ما یک وجود داریم، یک ماهیت و یک ماهیت موجوده در این جا است که می فرمایند یک وجود داریم که موجود بالذات است که این درست است و یک ماهیت من حیث هی داریم که این ماهیت من حیث هی حکمش این است که لا موجود و لا لا موجود است که قهرا اعتباری است؛ چون ما در عالم واقع چیزی نداریم که نه موجود باشد نه لا موجود، بالاخره یا موجود است یا لا موجود. پس می شود یک چیز اعتباری؛ یعنی لحاظ ذهن ما زمانی به ماهیت تعلق می گیرد و از وجود اگر وجود دارد قطع نظر می کند. یا قطع نظر می کند از عدم اگر معدوم است و به اول آن کاری ندارد، بالاخره آب یا هست یا نیست. ولی ذهن ما فقط ماهیت را در خود ملاحظه می کند. به هر حال این هم خود ماهیت لا موجود و لا لاموجود و این را می گوییم اعتباری. این ماهیت اعتباری یعنی این که ماهیت فی حد ذاتها اعتباری است. ماهیت فی نفسها اعتباری، یعنی همان ماهیتی که من حیث هی اعتباری است. اما ماهیت موجوده اعتباری نیست. ماهیت موجوده حقیقتا موجود است. عقل بنایش بر دقت است، هر چه را شما موضوع قرار دهید، به محمولی که حمل می کنیم نگاه می کند و می گوید که این مجاز است یا حقیقت. درنتیجه می گوید اگر شما انسان را موضوع قرار دهید و بگویید موجودٌ، عقل به سرعت می گوید که این مجاز است. پس شما انسان را موضوع قرار داده اید، به محض این که گفتید انسان، عقل می گوید این انسانی که شما می گویید موجود نیست . انسان چون وجود ندارد، پس اگر موجودٌ را برایش به کار بریم، می شود مجاز. اما اگر بگویید انسان موجود، این جا دیگر عقل نمی گوید مجاز است بلکه می گوید حقیقت است. انسان موجود، موجود است بالضروه، یعنی موجودی که وجود عین او است.

مساله بعد این که اعتبار در مقابل اصیل بودن است درست است منتها فرموده اند که اعتبار دو معنا دارد. پرسش این است که آیا این دو معنا، هر دو مقابل اصالت است یا یکی از آن ها مقابل اصالت قرار می گیرد. اگر یکی از آن ها است، خوب است که بفرمایند. اعتباری، یعنی چیزی که موجود است فی الاعتبار، یعنی واقعی نیست، حتی اگر عدم را هم واقعی بدانیم. این طور هم واقعی نیست یعنی ما می گوییم قید معدوم واقعی است . یعنی اینکه عدم معدوم است نیست آب در لیوان نیست واقعی است. در آن پارچ آب هست، واقعی است؛ ولی ماهیت من حیث هی از هر دوی این ها واقعی است. این چیزی است که نه موجود است نه معدوم؛ یعنی ارتفاع نقیضین در آن اعتبار شده است و این در عالم اعتبار ارتفاع نقیضین می شود و در عالم واقع ارتفاع نقیضین محال است.

این پرسشی است که بنده در این جا یادداشت کرده ام که آیا منظور ایشان از اعتبار بخشیدن به معنا یعنی این که اصالت هم دو معنا دارد یا مقصودشان این است که اعتبار با هر دو معنایش مقابل اصالت هست به یک معنا که این مساله تا آن جا که بنده دقت کردم، روشن نشد. بله بالاخره آن نزاع قبلی ما با حاج آقا که اگر لازم باشد باید نسبت به این جلساتی باشد که باید استدلالی بحث شود فعلا ما داریم این نظرات را تقریر می کنیم. نزاع اصلی بنده و حاج آقا در این جا بیشتر بر سر آن است که ایشان می فرمایند ماهیت موجوده به نظر عرف موجود است. ولی این مساله به نظر دقیق عقلی مجاز است و ما عرض می کنیم که ماهیت موجوده حقیقتاً موجود است. ما معتقدیم که وجود، موجود بالذات است و ماهیت موجوده نیز حقیقتا به تبع وجود موجود است. ماهیت لا بشرط یعنی ذات ماهیت را موضوع قرار دهیم، و به شکل فرضی وجو

لینک کمکی