فایل رایگان پاورپوینت بررسي پديده جهاني شدن

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت بررسي پديده جهاني شدن :

با حضور آقایان دکتر محمدجواد لاریجانی، دکتر احمد توکلی و دکتر منوچهر محمدی

اشاره

یکی از مسائل مهمی که در روزگار ما مطرح است، مسأله جهانی شدن می باشد. در این گفت وگو، برآنیم تا موضوع جهانی شدن را در بُعد اقتصادی و سیاسی مورد بررسی و ارزیابی قرار دهیم. لازم به یادآوری است که این بحث در مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی قدس سره در جمع استادان و محققان و دانش پژوهان و به صورت سخنرانی و پاسخ به سؤالات مطرح گردیده که برای جذابیت آن، در قالب میزگرد به محضر ارباب معرفت ارائه می گردد. با هم می خوانیم:

معرفت: با تشکر از حضور سروران بزرگوار در این گفت وگو، جناب آقایان دکتر محمدجواد لاریجانی، دکتر احمد توکلی و دکتر منوچهر محمدی، لطفا در مورد تعریف جهانی شدن توضیحاتی ارائه بفرمایید.

دکتر توکّلی: بسم الله الرحمن الرحیم. تعاریف مختلفی از جهانی شدن ارائه شده است، اما تعریفی که بیش تر روی آن تأکید می کنند، تعریفی است که جهانی شدن را یک فرآیند بین المللی شدن تلقّی می کند. مقصود این است که مراودات بین المللی در دهه های اخیر با سرعت بسیار شدیدی گسترش پیدا کرده است. البته، از آن جا که این پدیده در پانصد سال اخیر بعضی اوقات از نظر نسبی شدیدتر از این دوره هم بوده است، به خوبی مفهوم جهانی شدن را نمی رساند. علت آن این است که مثلاً در قرن نوزدهم نسبت رشد مهاجرت یا مبادلات کالا و سرمایه بیش از دوره اخیر بوده است. از این رو، نمی توانیم بگوییم که جهانی شدن صرفا یک گسترشی است در مراودات کالا یا پول یا انسان ها.

تعریف دوم، تلقّی ای است که از جهانی شدن به عنوان آزادسازی مراودات بحث می کند؛ لیبرالیزیشن ( (Liberalizationرا جای گلوبالیزیشن globalization)) می گذارد و مقصود این است که مرزها درنوردیده می شود و محدودیت های دولتیِ حاکم بر مبادلات پول و دارایی های مالی و انسان ها و اطلاعات برداشته می شود. هر چه مقررات زدایی بیش تر شود، در واقع ما جهانی تر می شویم. این تلقّی هم به نظر می رسد خیلی واقع بینانه نباشد؛ زیرا عمر دوره استقرار تجارت آزاد بسیار بیش تر از این چند دهه ای است که بحث گلوبالیزیشن globalization)) مطرح شده است.

تعریف سوّم، تعریف جهان گرایی یا عام گرایی است؛ یعنی به جای این که تعلّقات ملّی در افراد قوی باشد، تعلّقات جهانی در آن ها گسترده می شود. این تلقّی هم زیاد با واقعیت های تاریخی سازگاری ندارد؛ چرا که بسیاری از فرهنگ ها و نمادهای فرهنگی، مانند مذاهب بزرگ، قرن هاست که در گوشه و کنار جهان حضور دارند و این امر تازگی ندارد.

تعریف بعدی، تلقّی غربی سازی از جهانی شدن است؛ یعنیاین که تمام کشورهای دنیا مذهبی را که از سوی امریکا و اروپا ترویج می شود بپذیرند؛ به عبارت دیگر، دنیا هر چه بیش تر غربی، مدرن و به خصوص امریکایی شود. این تلاش را غربی سازی، امریکایی سازی یا اروپاسازی نامیده اند. ادبیات دیرپای مفهوم امپریالیسم نشان می دهد که این پدیده هم آن چیزی که گلوبالیزیشن globalization)) می خواهد انتقال بدهد نیست. اگر چه هر کدام از این تلقّی ها بخشی از گلوبالیزیشن globalization)) را می سازند، ولی جهانی شدن شاید چیزی فراتر از این حرف ها باشد.

یک مفهوم دیگر از جهانی شدن که شاید فراتر از تعاریف مزبور باشد و بهتر بتواند پدیده های موجود معاصر را توضیح دهد، جهانی شدن به معنای بی سرزمینی و فرا ناحیه ای بودن است؛ یعنی انسان ها بدون این که زیاد جابجا شوند، مثل قدیم بتوانند همه جا باشند. این هم به دلیل رشد وسایل ارتباطی و پیدایش فضاهای مجازی است که به وسیله ابزارهایی همچون اینترنت یا ماهواره به وجود آمده است. این پدیده ها شرایطی را فراهم آورده که جغرافیای اجتماعی انسان ها را تغییر داده است. اگر در گذشته جغرافیای اجتماعی هر ملّتی را مرزهایش مشخص می کرد و مبادلات معمولاً بین افراد درون یک سرزمین صورت می گرفت، امروز با پیدایش شرایط موجود، افراد بدون این که جابجا شوند با سرعت باورنکردنی می توانند همه جا باشند. گویی دنیا خیلی کوچک شده است؛ در بازارهای مالی، در تجارت، در جابجایی سرمایه و مسافر و...

مجموعه این شرایط و فضای به وجود آمده محدودیت هایی را برای مفهوم دولت ملت ایجاد کرده است؛ یعنی الان مفهوم دولت ملّت بسیار محدودتر است. اگر بخواهیم از این زاویه به این مطلب نگاه کنیم، می بینیم که هم تحرّک واقعی مردم بیش تر شده است و هم تحرّک مجازی آن ها. تحرّک مجازی را فضاهای مجازی اجتماعی امکان پذیر می کنند که به وسیله دستگاه اینترنت و شبکه های اطلاعاتی ممکن می شود؛ کنترل کم تر و فعالیت افراد در دو سوی مرزها از این طریق پیدا می شود، مفهوم قلمرو و ناحیه زیر سؤال می رود. امکان حفظ هویت ملّی با حق ضمانت از سوی دولت ها مقداری سست می شود و سیاست ها به طور غیر متمرکز اتخاذ می گردد. در تحرّک تولید و سرمایه، سرمایه گذاری های مستقیم خارجی به سرعت در حال گسترش است؛ چرا که در غیر این صورت، سودآوری آن ها کاهش پیدا می کند. تولید هم به شدت جهانی شده است. برای مثال، ممکن است قطعات و اجزای یک دستگاه الکترونیکی، که از ژاپن می خریم، در ده ها کشور مختلف ساخته شده باشد. نتیجه چنین تحرّک بین المللی، کنترل کم تر و فعالیت اقتصادی در بیرون از قلمرو کشورهاست. ممکن است در این شرایط دولت ها بتوانند سیاست های موردنظر خود را، به عنوان دولت ملّی، اِعمال کنند، امّا از آن جا که اقدام آن ها یک سری آثار خارجی در پی دارد، مجبورند که هر تصمیمی را عملی نسازند. مثلاً هرگونه تصمیمی در خصوص تعیین نرخ ارز، نتایجی را از جهت خروج و ورود سرمایه در پی خواهد داشت. همچنین سیاست های مقررات زدایی و خصوصی سازی قدرت بیش تری را برای فعّالان اقتصادی خصوصی، یعنی بخش غیر دولتی فراهم می کند. از جهت تحرّک بین المللی محصولات و منابع تجاری، یعنی کالاها و اطلاعات، نیز چنین وضعیتی را در شرایط فعلی شاهد هستیم؛ پیمان های منطقه ای چند جانبه و یا دو جانبه بیش تر بر مناسبات حاکم می شود و یک کشور به تنهایی نمی تواند برای سرنوشت خودش تصمیم بگیرد. در نتیجه، نقش دولت ها و ملت های محلّی کاهش پیدا می کند و ملّت ها به شدت به طور متقابل به یکدیگر وابسته می شوند. چنین وضعیتی در واقع تحوّلی است در جغرافیای اجتماعی که شامل اقتصاد، سیاست، فرهنگ و تمامی وجوه دیگر جامعه بشری می شود. اگر این تعبیر را از جهانی شدن بپذیریم، آن گاه جهانی شدن امری تقریبا اجتناب ناپذیر خواهد بود؛ یعنی گویی همه جهان دارد به سمتی می رود که بعضی از اجزای آن بدون بعضی دیگر نمی توانند ادامه حیات بدهند.

معرفت: فرضیات و نظریات مطرح در زمینه جهانی شدن و نیز آثار و پیامدهای آن را بیان بفرمایید.

دکتر محمّدی: بسم الله الرحمن الرحیم. فرضیات و نظریه هایی که در غرب مطرح می شوند دو گونه اند: نوع اول: فرضیاتی است که برای تبیین و توجیه حوادث و رخدادهای گذشته و حال طرح گردیده اند و تلاش می شود از آن ها به عنوان یک امر مطلوب و اجتناب ناپذیر یاد شود.

نوع دوم، فرضیاتی است که در جهت سیاست گذاری های دولتمردان غرب تهیه و ارائه می شود؛ به بیان دیگر، برای این که سیاست های اِعمال نشده، را به مرحله اجرا دربیاورند، ابتدا فرضیه آن را بیان می کنند تا در قالب آن به سیاست هایشان جهت بدهند. در مورد جهانی شدن دقیقا همین شیوه اِعمال شده است؛ یعنی از یک سو، حوادث و اتفاقاتی در جهت نزدیک کردن جامعه جهانی به یکدیگر، به خصوص با توسعه ارتباطات و پیشرفت های فن آوری رخ می دهد و از سوی دیگر، غرب، به خصوص نظام سلطه، سعی می کند از این واقعیت بهره برداری کرده و جایگاه خود را به نحو مطلوبی تثبیت کند. از این رو، در مسأله جهانی شدن دو واژه مطرح است: یکی، واژه «جهانی شدن» (globalization)و دیگری، واژه «جهانی سازی» (globalizm). جهانی شدن به معنای نزدیک تر شدن جامعه جهانی، به دلیل سرعت ارتباطات، یک واقعیت است. اما جهانی سازی یک سیاست است. جهانی سازی برای تداوم سلطه است و محدود به مسأله ارتباطات نیست، بلکه این نظریه از دیرباز، دست کم از زمان جنگ جهانی اول مطرح بوده است؛ یعنی زمانی که ویلسون رئیس جمهور امریکا، مسأله دولت جهانی فدرال را مطرح کرد. در حقیقت، از آن زمان مسأله سلطه جهانی و جهانی شدن مطرح بود. ویلسون بر این نظریه تأکید می کرد که علل بروز جنگ ها، جدایی دولت ها و جوامع از یکدیگر است. اگر ما بخواهیم مسأله جنگ را برای همیشه حل کنیم، ضرورت دارد که یک دولت جهانی به شکل دولت فدرال ایالات متحده امریکا تشکیل دهیم. جامعه ملل در واقع به دنبال چنین نگرشی به وجود آمد. جامعه ملل قرار بود پایه های دولت فدرال جهانی را که از سوی ویلسون مطرح شده بود، پی ریزی کند، اما به دلیل سیاست های انزواطلبانه امریکا در این زمان، آقای ویلسون نتوانست ایده و نظریه خود را عملاً پیاده کند و بالاخره جنگ جهانی دوم، منجر به انحلال جامعه ملل شد.

در خلال جنگ جهانی دوم، باز هم نظریه جهانی شدن یا جهانی سازی به وسیله امریکا مطرح شد. روزولت، رئیس جمهور وقت امریکا، این نظریه را مطرح کرد که ما در واقع یک جامعه جهانی و یک خانواده هستیم. در این خانواده، همه اعضای جامعه جهانی را دولت ها تشکیل می دهند؛ این خانواده جهانی فاقد پدر و مادر است، ولی برادران بزرگ تری دارد که رسالت و مسؤولیت پدر و مادر این خانواده را بر عهده دارند. نظریه (Big brothers) یا برادران بزرگ تر در این زمان مطرح شد و امریکا به عنوان برادر بزرگ، این نقش و رسالت را پیدا کرد که اگر برادران کوچک تر خواستند تخطّی کنند آن ها را تنبیه کند! نظریه حق وِتو برای پنج قدرت جهانی ناشی از همین مسأله بود، منتها این پنج برادر بزرگ تر نهایتا به دو برادر بزرگ تر تبدیل شدند و دنیا را بین خودشان تقسیم کردند. هر حادثه ای که در جهان اتفاق می افتاد، در اثر رقابت این دو برادر بزرگ تر بود. این دو قدرت با تفاهم با یکدیگر بحران ها را حلّ و فصل و جنگ ها را اداره می کردند؛ جنگ های کره، ویتنام، لائوس، کامبوج و حتی بحران هایی مثل مجارستان، انقلاب چین و نیز جنگ اَعراب و اسرائیل در قالب این نظام جامعه جهانی می گنجد. دالِس می گفت: کشورها هیچ راهی جز رفتن به زیر چتر شرق و یا غرب ندارند؛ یا با ما هستند یا علیه ما. فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی این موقعیت را برای امریکا ایجاد کرد که خود را به عنوان برادر بزرگ تر مطرح کند. در حقیقت، این برادر بزرگ تر مسؤولیت اداره خانواده جهانی را برعهده داشت. در مسأله نظام تک قطبی، که به دنبال سیاست نظم نوین جهانی مطرح شد، امریکا در رأس این نظام قرار گرفت و بقیه دولت هاباتوجه به قدرت شان، جایگاه خاصی یافتند.درآن زمان هم مسأله جهانی شدن مطرح بود، اما جهانی شدنِ سلطه امریکا.

به نظر می رسد، تحقق نظام تک قطبی مستلزم وجود دو شرط است: شرط اول، تبعیت و تمکین اعضای جامعه جهانی از این نظام است. شرط دوم، صلاحیت و کفایت امریکا، که ادعای رهبری و فرماندهی این نظام را دارد. و چون این دو شرط هیچ گاه حاصل نمی شود، بنابراین نظام تک قطبی به وجود نمی آید و دنیا به سمت نظام چند قطبی به پیش خواهد رفت. این نظام چند قطبی مورد قبول همه اعضای جامعه جهانی، حتی دوستان امریکا بود، ولی امریکا زیر بار این مسأله نمی رفت. از این رو، امریکایی ها نظریه جدید «جهانی شدن» را مطرح کردند. اندیشمندان امریکایی بدون توجه به خواست ها و نظرات سلطه جویان امریکا نظر نمی دهند، آن ها در حقیقت توجیه گر و سیاست گذار همین نظام هستند. این نظریه، که به وسیله دو نفر از اندیشمندان امریکا به نام گیدنز و رابرتسون مطرح شد، بر این اساس قرار گرفت که دنیا به دلیل سرعت ارتباطات، به صورت یک دهکده کوچک جهانی درآمده است. این دهکده یک کدخدا دارد که امریکاست. یک فرهنگ دارد که فرهنگ غربی است. یک اقتصاد دارد که اقتصاد آزاد است و یک سیاست دارد که سیاست دموکراسی و لیبرالیزم غربی است. فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها و خرده اقتصادهای دیگر در حاشیه قرار می گیرند که چاره ای جز تبعیت از فرهنگ و اقتصاد و سیاست مرکز و محور ندارند. امریکایی ها این نظریه را به عنوان جهانی شدن مطرح کردند، حال آن که در واقع، همان «جهانی سازی» بود. این امر هم با واقعیت های جامعه جهانی سازگار نیست؛ زیرا امریکا که ادعای عنوان کدخدایی این دهکده جهانی را دارد، حتی در دوران جامعه خودش هم فرهنگی به نام فرهنگ مسلّط ندارد. امریکا جامعه ای است که از ملّیت هایمختلف تشکیل شده است و به اندازه همه فرهنگ های دنیا، فرهنگ دارد. همه آن فرهنگ ها هم، با وجود قدمت مهاجرت اصالت خودشان را حفظ کرده اند.

من زمانی فکر می کردم که ما چه چیزی را می توانیم به عنوان فرهنگ اصیل امریکایی نام ببریم، دیدم جز فرهنگ هفت تیرکشی های فیلم های وسترن، که در فیلم های تگزاسی می بینیم، چیز دیگری به نام فرهنگ امریکایی وجود ندارد! من این مطلب را با توجه به این که مدتی در آن جا زندگی کرده ام و از نزدیک با آن جامعه آشنا هستم می گویم. بنابراین، مسأله کدخدایی دهکده جهانی که از سوی امریکا مطرح شد، با مخالفت و مقاومت بسیاری، حتی در داخل جهان غرب، روبه رو شد، به طوری که فرانسوی ها با شدت با آن مقابله کردند و گفتند: ما حاضر نیستیم فرهنگ اصیل فرانسوی را کنار بگذاریم و تحت سلطه فرهنگ امریکایی قرار بگیریم. البته، امریکایی ها فقط به دنبال تسلط فرهنگی خود در جهان نبودند، بلکه می خواستند سلطه خودشان را در تمام ابعاد تثبیت کنند. اگر به تاریخ ایالات متحده امریکا نظری بیفکنیم، می بینیم از همان آغاز، نطفه امریکا بر سلطه و سلطه جویی و سلطه طلبی بسته شده است. از همان زمان که کریستف کلمب قاره امریکا را کشف کرد و سپس دولت امریکا به وجود آمد، بنای دولتمردان امریکا بر سلطه، استثمار و نابودی نسل های بشر بوده است. آن ها ابتدا سرخپوستان را نابود کردند و سپس دکترین مونرو کلّ قاره امریکا را در سلطه خودشان گرفتند. در سال 1900 با سیاست درهای باز، به رقابت با بقیه سلطه جویان دنیا پرداختند و در جنگ جهانی اول، همان طوری که اشاره کردم، آقای ویلسون نظریه دولت فدرال جهانی را مطرح کرد و در جنگ جهانی دوم، روزولت نظریه (Big brothers) یا برادران بزرگ تر را ارائه داد که نهایتا به نظریه جهانی شدن با تکیه بر مفهوم سرعت ارتباطات، منجر شد. البته به نظر من حوادث 11 سپتامبر، مسأله جهانی شدن را به فراموشی سپرد؛ چون امریکا با رها کردن مسأله فرهنگ، سیاست و اقتصاد به عنصر نظامی، که اساس سلطه جویی و توسعه طلبی آن کشور است، متوسل شد. سردمداران امریکا پس از حوادث 11 سپتامبر نه تنها در دنیا، بلکه حتی در خود امریکا هم دیگر از آزادی و دمکراسی سخن نمی گویند. آقای جورج بوش همه مقررات و قوانین و حقوق بین الملل ساخته و پرداخته دست خود امریکایی ها را به کنار گذاشته است و به عنوان یک هیولا و دیوانه ای که زنجیرها را پاره کرده است، فقط و فقط به دنبال سلطه هرچه بیش تر بر دنیاست. امروز برای امریکا سلطه بر دولت ها کافی نیست، بلکه سلطه بر مردم مطرح است. اگر از تروریسم نام می برد، تروریسم را در آحاد بشر جست وجو می کند. امریکا پس از حوادث 11 سپتامبر، در واقع به عمر کوتاه نظریه جهانی شدن و جهانی سازی خاتمه داد و امروز دیگر بحثی از آن ها مطرح نیست. آنچه که امروزه امریکایی ها به دنبالش هستند، همان سلطه جهانی است، منتها نه در قالب سلطه فرهنگی، بلکه سلطه نظامی.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، چنین تصوّر می شد که امریکایی ها از این که شوروی فروپاشید خوشحال هستند، در حالی که در همان زمان هم بنده بر این اعتقاد بودم که امریکایی ها از این مسأله خوشحال نیستند؛ چون دیگر نمی توانستند به بهانه خطر کمونیسم، همچنان سلطه خود را بر بخش مهمی از دنیا اعمال کنند! از این رو، امریکایی ها امروز تروریسم را به جای کمونیسم گرفته اند. با توجه به تعریف بسیار بسیط و گسترده ای که از تروریسم کرده اند، در واقع همه جامعه جهانی حتی شهروندان امریکایی را هم دربرمی گیرد. آقای جورج بوش می گوید: مردم جهان یا با ما هستند یا با تروریست ها، یعنی نه تنها تروریست ها، تروریست هستند، بلکه حامیان تروریست هم تروریست هستند و بالاتر از آن، هر کس هم که با تروریست ها همدردی بکند در مجموعه صف تروریست ها قرار می گیرد. این مسأله حرکتی است که در حقیقت جامعه جهانی را به سمت یک بحران وسیع و طولانی و یک جنگ عجیب و غریبی که با جنگ های کلاسیک گذشته کاملاً متفاوت است، می کشاند. امریکا با شروع کردن این بازی، که در اصطلاح علوم سیاسی به آن بازی همه یا هیچ می گویند، یا سلطه مسلّم خود را بر همه جهان تثبیت خواهند کرد و یا این که منجر به شکست و نابودی خودشان خواهد شد؛ چرا که پُل های پشت سر خود را هم خراب کرده اند. اگر چه امروز محور این جنگ عجیب و بی امان جهان اسلام است، ولی همه مستضعفان جهان را در برمی گیرد. بنابراین، ما باید در این رابطه مطالعات جدیدی انجام دهیم و حتی همایش هایی را برگزار نماییم تا بتوانیم با تبیین و تشریح سیاست نظامی گری امریکا پس از حوادث 11 سپتامبر، راه های مقابله با این سیاست را، که جز قانون جنگل نام دیگری نمی توان بر آن گذاشت، ارزیابی کنیم.

معرفت: با تشکر، محور عمده مسأله جهانی شدن چیست؟

دکتر لاریجانی: بسم الله الرحمن الرحیم. محور عمده جهانی شدن به نحوی اندراج اقتصادی دنیا است. البته، معنایش این نیست که جهات دیگری ندارد، اما شاخصه اصلی آن ایجاد یک اقتصادی است که به اصطلاح همه اجزایش مندرج هستند و دارای ساختار خاصی است که به اقتصاد بازار آزاد متکی است. در این زمینه، می توان به چهار محور عمده اشاره کرد: محور اوّل، تحدید حدود برای پدیده جهانی شدن، دین لیبرالیزم است. به لحاظ تاریخی ظهور لیبرالیزم به عنوان یک دین تمام عیار ادلّه خودش را دارد، ولی در عین حال از مبانی بسیار قوی و مستحکمی برخوردار است. به عنوان مثال، اگر یک فیلسوف لیبرال، مثل جان رالز، در جایگاه مبلّغ این دین بخواهد لیبرالیزم را عرضه کند، به راحتی نمی توان ادعای او را رد کرد. مثلاً، او از این نقطه شروع خواهد کرد که مرزهای فعلی دنیا هیچ کدام بر اساس حق و عدالت نبوده است؛ یعنی این مرزهایی که در عالَم است، مرزهای معقولی نیست، اگر چه کشورها بنا به مصلحت آن ها را رعایت می کنند؛ چرا که در غیر این صورت وارد یک جنگی می شوند که توالی فاسد بالایی دارد. نهایتا چقدر زیباست که انسان ها یک هویت جهانی داشته باشند. طبیعی است انسان با داشتن هویت جهانی احساس غرور زیادی می کند؛ چون به جای این که شهروند این کشور و آن کشور باشد، شهروند جهان است.

جان رالز احتمالاً برای معرفی دین خود، چنین ادامه خواهد داد: بهترین چیز برای انسان این است که سعی کند سعادتمند و کامیاب شود. یک نسخه واحد را نیز نمی توان برای سعادت انسان تجویز کرد؛ انسان باید با پای خودش سعادتمند شود. بنابراین، ما باید کاری کنیم که هر کسی بتواند نسخه خودش را در سعادتمند شدن دنبال کند. این جمله روسو که می گوید: ما نباید مردم را به زور به بهشت بکوچانیم و کوچ اجباری به بهشت عاقبت خوبی ندارد، در تفکّر لیبرال از جایگاه بالایی برخوردار است. لیبرالیزم می گوید: وارد دعوای نسخه نشوید؛ چون اگر وارد دعوای نسخه شوید، دوباره با همدیگر جنگ می کنید. اگر ما این سخن را قبول کنیم، معنایش این است که انسان باید بتواند همان گونه که فکر می کند درست است، زندگی کند و البته پا در کفش دیگری هم نکند. تا اینجا به نظر می رسد حرف درستی است؛ مثلاً ما که مسلمان و پیرو اهل بیت علیهم السلام هستیم و برای سعادتمند شدن خود طبق نسخه ای که امامان معصوم علیهم السلام برایمان تجویز کرده اند عمل می کنیم، یک نفر یهودی یا ارمنی و یا زردشتی حق ندارد به ما بگوید که چگونه باید سعادتمند شویم، ما هم البته حق نداریم بگوییم که دیگران چه باید بکنند. در واقع، دین بر اساس یک نسخه مربوط به زندگی خصوصی اداره می شود و از حوزه مسائل اجتماعی کاملاً بیرون می رود. ظاهرا با این ایده آل می توان انسان ها را به عنوان جزایر کاملاً مجزّا، ولی در کنار هم چید. اگر این ایده آل، ایده آلِ خوبی باشد، در آن صورت مقدماتی لازم دارد. اخیرا یکی از مشاوران معروف آقای بوش در یک برنامه تلویزیونی گفته بود: ما باید در بازدارندگی تروریزم یک مقدار فعال تر عمل کنیم؛ یعنی علاوه بر این که، باید به بعضی از کشورها که به تروریست ها آموزش می دهند حمله کنیم، باید با تفکراتی هم که اصلاً تروریسم پرور است، به شدت مقابله نماییم. مثلاً، ما باید با تفکری که در آن مفهوم شهادت از اعتبار بالایی برخوردار است مقابله کنیم و اصلاً شهادت را در نظر مردم با نوعی جنون مساوی بدانیم!

امر به معروف و نهی از منکر یک ساختار اجتماعی و نظم اجتماعی را ایجاد می کند که هیچ گونه سازگاری با لیبرالیزم ندارد. اگر به عنوان مثال، از جانرالز سؤال کنیم که آیا حق و باطلی وجود ندارد و آیا سعادتمند شدن به این نیست که انسان دنبال حق برود؟ او در پاسخ احتمالاً از فیلسوف دیگری به نام رورتی نقل خواهد کرد که تمام مشکلات بشر در این دغدغه حقّ و باطل اوست. ما اگر جای حق و باطل، نفع و ضرر بگذاریم مشکل حل خواهد شد. از این رو، عجیب نیست که وقتی دین لیبرالیزم به ما عرضه می شود، می گوید: حق و باطل شخصی است، اما نفع و ضرر عمومی است. نشانه عقل این است که انسان نفع و ضررش را جمع و تفریق کند. البته،اگرماآن رادریک معنای وسیعی درنظربگیریم، چیز بدی نیست.

در وافی حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به این مضمون نقل شده است: عاقل کسی است که اوّلاً، نفع و ضرر خودش را تشخیص می دهد، ثانیا، برای تحقق آن قیام می کند. نفع و ضرری که مدنظر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بود؛ یعنی نفعی که ما را به قرب الهی می رساند، نه این که مثلاً تعداد گاو و گوسفندمان را زیادتر کنیم. به هر صورت من می خواهم بگویم این اندیشه لیبرال وقتی به دنیا عرضه می شود، دنیایی که حق و باطل را به نفع و ضرر تبدیل کرده، در ظاهر بسیار جذاب و پذیرفتنی است.

در این که دین لیبرالیزم، مانند دین مارکسیست ها، باطل است، هیچ تردیدی نیست، امّا جذبه اش هم کم تر از آن در زمان خودش نیست. مارکسیست ها در دهه پنجاه و شصت فکر و مغز همه روشنفکران دنیا را تحت تأثیر گذاشته بودند. در کم تر از پنجاه سال بر بیش از نیمی از عالم مسلط شدند و حتی مسلمان های ما وقتی می خواستند حرفی بزنند مجبور می شدند که سوسیالیست شوند!

محور دوم، مربوط به مسأله دسترسی به اطلاعات است. در یونسکو حدود بیست طرح مطرح شد که هر فرد شهروند کره خاکی باید در دسترسی به اطلاعات حق مساوی با دیگران داشته باشد. این مسأله به خودی خود چیز جالبی است، امّا در عین حال، مسائل بسیار مهمی را هم ایجاد کرده است و آن این است که ذهن ما به طور طبیعی برای این که پرده های مجازی را پاره کند با مشکلات بسیاری روبه روست.

ذهن ما در جست وجوی حق به نحو بسیار گزینش گر اطلاعات را به کار می گیرد. حال اگر حجم وسیعی از اطلاعات را دریافت کند، احتمالاً وضع راحتی نخواهد داشت؛ مثلاً، اگر ما درختی را که ریشه هایش باید از آب استفاده کند، در آب غرق کنیم، آن درخت به جای این که بیش تر رشد کند، احتمالاً خواهد پوسید. ذهن انسان هم همین طور است؛ یعنی اگر در برابر بهمنی از اطلاعات عجیب و غریب قرار بگیرد، به درستی نمی تواند به تجزیه و تحلیل آن ها بپردازد. از این رو، مسأله اطلاعات موجب می شود ذهن ما دارای قضاوت های مشترک جهانی شود و این در بحث جهانی شدن بسیار با اهمیت است.

محور سوم آن، مسأله ژاندارمی صلح است. ژاندارمی صلح هم گمشده مصلحان بزرگ و هم هدف غالب جهان گشایان بوده است. امّا کسانی که خوشبینانه و از سر دلسوزی برای بشریت کار می کردند جنگ را پدیده بسیار بد و یکی از مصیبت های زندگی جمعی می دانستند. در سطح کشور، حکومت تنها قوه ای است که با اعمال زور مشروع می تواند جلوی جنگ ها را بگیرد، امّا در سطح جهانی آیا می شود بدون داشتن یک حاکم ناظم صلح را برقرار کرد؟ این بحث مهمی است که دست کم از زمان هابز تا به حال مطرح بوده است. تقریبا همه فلاسفه و متفکران سیاسی معتقدند که تحقق این امر بسیار مشکل است. بنابراین، ظهور یک نوع ژاندارمی صلح جهانی برای این که انسان ها دیگر از بمب اتم و سایر سلاح های کشتار جمعی ترس و هراسی نداشته باشند، ضروری است.

ژاندارمی صلح، هدف جهان گشایان نیز بوده است. جهان گشایی یک حالت روحی است که در اثر تمرکز قدرت پیدا می شود؛ حاکمان و دولتمردانی که احساس بی بدیل بودن در قدرت می کنند، به فکر جهان گشایی می افتند. این کار را کسانی همچون چنگیز، هیتلر، ناپلئون و استالین می خواستند انجام دهند. امروز هم سیاستمداران امریکایی حقیقتا به دنبال جهان گشایی هستند. آقای بوش پدر (رئیس جمهور اسبق امریکا) قبلاً در یک سخنرانی گفته بود: امپراتوری شوروی در جنگ سرد شکست خورد نه این که از داخل پوسیده باشد. سپس نتیجه می گیرد که همیشه در جنگ، غنایم از آن کسی است که سربازانش در آن جنگ شرکت کرده باشد. سربازانی که در جنگ سرد شرکت کرده اند، همان کسانی اند که در ویتنام و کره و جاهای دیگر کشته شدند؛ پس غنایم متعلق به آنان است. غنایم جنگ سرد غیر از غنایم جنگ گرم است؛ در جنگ گرم بر قلمرو کشورها افزوده می گردد، اما در جنگ سرد بر سیطره آن ها. به اعتقاد سردمداران کاخ سفید این آمریکایی ها هستند که باید دنیا را از چنگال جنگ نجات دهند. بنابراین، ضلع سوم پدیده جهانی شدن، لزوم تحقق یک نوع ژاندارمی صلح جهانی است که هم باید دادگاه داشته باشد و هم زور تا بتواند ریشه جنگ را بخشکاند. البته، نامزدها و متقاضیان ژاندارمی صلح، این شأن را برای خودشان تعیین کرده اند!

محور چهارم، مسأله اندراج اقتصاد جهانی است. به فرض اگر ما از یکی از طرفداران اقتصاد جهانی مثلاً نماینده بانک جهانی بخواهیم اقتصاد جهانی را برای ما تشریح کند، او این گونه خواهد گفت: برای ایجاد توسعه و تولید باید در جایی سرمایه گذاری کرد که هم فایده داشته باشد و هم امنیت. در بسیاری از نقاط دنیا فایده هست، اما امنیت وجود ندارد و به عکس. این مسأله تحرّک سرمایه را محدود می کند. از این رو، ما باید یک نظام جهانی داشته باشیم که سرمایه در حرکتش احساس امنیت کند. هیچ اشکالی ندارد که فرضا سرمایه یک کمپانی خاصی در امریکا یا یک شرکت چند ملّیتی بیاید در جزیره قشم کار کند؛ چون کار تولید می کند، محصول تولید می کند، کیفیتش هم خوب است. این به نفع سرمایه است؛ یعنی ما بیاییم حرکت اقتصادی را از جایگاه سرمایه دنبال کنیم. در این صورت، از شرّ شرکت ها و واحدهایی که به واسطه پشتیبانی های نادرست (= رانت) شکل گرفته اند خلاص می شویم؛ چون همه مجبورند رقابت کنند و تنها واحدهایی که توان مقاومت دارند باقی می مانند. چرا ما باید ضعیف پرور باشیم؟ آقای داروین این همه تلاش کرد تا نشان دهد که بهترین ملاک تکامل، گزینش داهیانه است؛ یعنی آن کس که قوی تر است و می ماند آن کس که ضعیف است از بین می رود. کارخانه ای که نمی تواند سود ایجاد کند، بهتر است بعد از مدّتی برود. چنین چیزی که داروین به جهان بشریت عرضه کرد، ظاهرا چیز بدی نیست. علی الاصول آن نماینده بانک جهانی چنین ادامه خواهد داد: ممکن است شما برای این که در اقتصاد جهانی مندرج شوید، باید یک دوره بیکاری و نوسان اقتصادی داشته باشید، اما اگر طبق نسخه ما عمل کنید، عاقبت کار بسیار شیرین است. متأسفانه ما گاهی اوقات در تقلید از غرب، حتی از خود آن ها نیز جلوتر می افتیم! مثلاً در همین قضیه که آن ها می گویند باید امنیت سرمایه تأمین گردد، ما یک پله نیز بالاتر رفته و می گوییم باید امنیت سرمایه دار حفظ گردد. امنیت سرمایه و امنیت سرمایه دار دو مقوله کاملاً متفاوت است. مسأله دیگر این که ما نباید در برخورد با پدیده جهانی شدن، صرفا به بدگویی از آن بپردازیم، بلکه باید مقداری پوسته هایش را کنار بزنیم و با دقت و حساسیت بیش تری به موضوع نگاه کنیم. در مسأله جهانی شدن، به ظاهر با ما مشورت می شود ولی در اصل ما هیچ گونه حق انتخابی نداریم. برای مثال، غرب به ظاهر با کشورها درباره مبارزه با پدیده تروریسم مشورت می کند، اما می گوید اگر شماهم واردمبارزه باتروریسم نشوید،ماکارخودمان راانجا

لینک کمکی