فایل رایگان پاورپوینت اقتراح: مباني معرفتي و کلامي فقه

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت اقتراح: مباني معرفتي و کلامي فقه :

اشاره

آنچه در ذیل از نظر خوانندگان ارجمند می گذردنگاهی است کوتاه به مبانی معرفتی و کلامی فقه وسعی در پاسخ گفتن به بعضی شبهات و سؤالات مطرح در این حوزه، که امید است روزنه ای باشد به سوی طرح هر چه بیشتر اینگونه مباحث، در این مجال از نظرات دو تن از اساتید حوزه علمیه قم: استاد مهدی هادوی تهرانی و استاد ابوالقاسم علیدوست بهره برده ایم که ضمن تشکر صمیمانه از این عزیران توجه شما را به پرسشها و پاسخهای مطرح شده جلب می کنیم.

- پیش دانسته های فقیه (بویژه در حوزه علوم انسانی) در نحوه اجتهاد و فهم فقیهانه فقیه چه جایگاهی دارد؟

هادوی تهرانی: قبل از پاسخ به سؤال اول، ارائه توضیحی را لازم می دانم. اصطلاح پیش فرض یا پیش گمانه که یا کلمه "

" Prejudgement

یعنی پیش داوری به کار می رود، در خود یک بار معنایی منفی دارد که متاسفانه ما در کاربرد این الفاظ به آن توجه نداریم.متفکران غربی معمولا وقتی این الفاظ را به کار می برند،مرادشان این است که مطلب مزبور تنها یک فرض است که ممکن است خود آن فرض هیچ جایگاه عقلانی و پایگاه منطقی نداشته باشد بلکه صرفا یک فرض باشد که شما بااین فرض یک بنای معرفتی را ساخته اید. این تعبیر مبتنی برآن تصوری است که مطلق علوم را آکسیوماتیک،

(Axiomatic)

می داند. یعنی یک مجموعه اصول به نام اصول موضوعه فرض می شوند، بدون اینکه بعضی از آنهاقابل دفاع عقلانی یا به نحوی قابل اثبات باشند و سپس براساس آنها معرفت خاصی را بنا می کنند. انگار که این اصول بدیهی هستند. البته واژه بدیهی لفظ مناسبی برای پیش فرض گرفتن نیست. داستان آکسیوماتیک بودن دانشهااز اینجا پیدا شد که در هندسه که یک ساختار بسیار دقیق دارد، یک سری اصول موضوعه بود که براساس آنها قضایای هندسی اثبات می شد; قضیه اول براساس اصول موضوعه،قضیه دوم براساس اصول موضوعه و همینطور قضایای بعدی، یکی پس از دیگری اثبات می شد. تا قرن ها این هندسه، یعنی هندسه اقلیدسی به اعتبار خود باقی بود وکسی در اصول موضوعه آن تردیدی نمی کرد. یکی از اصول موضوعه این هندسه این بود که از یک نقطه خارج از یک خط تنها یک خط به موازات آن می توان رسم کرد. در قرون اخیر دو ریاضیدان دو فرض مقابل این فرض را در نظرگرفتند; یک فرض اینکه از یک نقطه خارج یک خط هیچ خطی به موازت آن نمی توان رسم کرد و فرض دیگر اینکه ازیک نقطه خارج یک خط بی نهایت خط به موازات آن می توان رسم کرد. هر یک از این دو ریاضیدان براساس پیش فرض خود به اثبات قضایای هندسی پرداختند تا ببیننددر جایی به تناقض برخورد می کنند یا نه؟ اما هر قدر جلورفتند با تناقضی مواجه نشدند. به این ترتیب دو ساختارجدید پیدا شد و هندسه های نااقلیدسی پدید آمدند. نکته معرفت شناختی این امر این بود که ما با تغییر یک پیش فرض، یک معرفت را سامان می دهیم که در داخل خودمواجه با هیچ تناقضی نیست، بدون آن که پیش فرض مزبوررا اثبات کنیم. یعنی نه اقلیدس، نه ریمان، نه لباچوفسکی هیچکدام اثبات نکردند که از یک نقطه خارج یک خط، یک خط یا هیچ خط یا ی نهایت خط به موازات آن می توان رسم کرد. تعبیرات پیش فرض، پیش گمانه، یا پیش داوری براین تصور بنا شده که دانشها، آکسیوماتیک هستند و اصول موضوعه،

(Axioms)

قابل اثبات نیستند. بنابراین، می توان باارائه اصول موضوعه جایگزین، دانشهای جدید داشت ونتیجه این بحث نسبیت در معرفت خواهد بود. به هر حال،به نظر من به جای این تعابیر بهتر است از کلمه مبانی استفاده کنیم.

حال بعد از این مقدمه باید دانست وقتی یک فقیه می خواهد استنباط کند، این استنباط را بر یک مبنا یابرمبانی چندی استوار خواهد کرد که پایه های این استنباطخواهند بود. خود آن پایه ها ممکن است از سنخ مباحث فقهی نباشند و در دانش دیگری مثل کلام یا فلسفه اثبات شده باشند، ولی نسبت به آنها یک دفاع عقلانی وجود دارد. یعنی اینطور نیست که صرفا یک فرض باشند تا بتوانیم باارائه فرضهای جایگزین به استنباطهای مختلف در عرض هم برسیم، بلکه بعضی از این مبانی صحیح و بعضی باطل هستند. یعنی در واقع بعضی قابل دفاع بوده و بعضی دیگرچنین نیستند. اگر بر اساس مبانی صحیح یک استنباطی شکل بگیرد، آن استنباط صحیح خواهد بود و در غیر این صورت، از اعتبار برخوردار نیست. مبانی ای که یک فقیه براساس آنها فقه خود را سامان می دهد، از مبانی معرفت شناختی، مبانی هستی شناختی و مبانی انسان شناختی شروع می شود که اینها مبانی دورتر هستند،تا مبانی نزدیکتر که اصل تفکر فقهی براساس آنها سامان یافته من از این مبانی نزدیکتر، به مبانی کلامی اجتهاد تعبیرکرده ام. فرق مبانی کلامی اجتهاد با مباحث کلامی و مسائل فلسفی - که آنها هم برای فقیه نوعی مبنا هستند - این است که ابتناء مسائل فقهی و استنباط فقهی برمبانی کلامی اجتهاد، مقدم است بر ابتناء آن برمبانی فلسفی یا کلامی;مقدم به این معنا که اگر به لحاظ چینش منطقی، مباحث رادر نظر بگیریم، یک استنباط فقهی یا اصولی اولا مبتنی برمبانی کلامی اجتهاد است، سپس خود آن مبانی کلامی اجتهاد مبتنی بر مبانی کلامی یا فلسفی می باشند، یعنی مبانی کلامی و فلسفی نسبت به مباحث فقهی و اصولی ازمبانی کلامی اجتهاد دورتر هستند و مبانی کلامی اجتهاد،واسطه ای بین آنها محسوب می شود که البته معمولا این واسطه یا به دلیل اینکه خیلی واضح به نظر می آمده یا به خاطر این که در جای دیگری به یک عنوان دیگری بحث شده، مورد غفلت قرار گرفته است، بدون اینکه توجه شودکه آن بحث از یک منظر، و این بحث از منظر دیگری است. (1) مثلا تصوری که فقیه از قرآن دارد، در استنباط وی از قرآن نقش اساسی ایفا می کند. قرآن به عنوان منبع اصلی شناخت دین نزد همه مذاهب مورد پذیرش است و پذیرش آن مبتنی بر پذیرش خداوند است. اگر کسی اصل توحید وخدا را قبول نداشته باشد، نوبت به بحث از قرآن نمی رسد.از سوی دیگر، پذیرش قرآن مبتنی بر پذیرش نبوت - نبوت عام و نبوت خاص - است. خود قرآن نیز ویژگیهایی دارد که در علوم قرآنی مورد بحث قرار می گیرند و آنها هم دراستنباط فقیه نقش دارند، مثل این که قرآن تحریف نشده است و عبارات و الفاظ قرآن از ناحیه خداوند می باشد. فقیه براساس اینگونه مبانی دست به استنباط می زند. این مبانی از سنخ مباحث فقهی یا اصولی نیست، ولی احیانا به این دلیل که فقیه به آن نیاز داشته و در جای خود این بحث صورت نگرفته، در علم اصول به آن پرداخته شده است.مسئله جمع بین حکم ظاهری و واقعی که از مباحث مهم اصولی محسوب می شود از همین قبیل است. اگر مرزهای دانش را از هم جدا کنیم، می بینیم این بخش از مباحث اصولی واقعا در زمره علم اصول نیست و باید در بخش مبانی کلامی اجتهاد طبقه بندی بشود. به تعبیر دیگر، نام آن را فلسفه فقه بگذاریم. البته عنوان فلسفه فقه یک عنوان کش دار است. چون وقتی ما فلسفه را به صورت مضاف به فقه به کار می بریم، شامل مبانی دورتر فقه هم می شود.یعنی حتی مبانی هستی شناختی، معرفت شناختی وانسان شناختی که فقه بر آنها مبتنی است، در زمره فلسفه فقه قرار می گیرند. ولی مبانی کلامی اجتهاد یک معنای خاص است. در واقع یک معنای خیلی محدودتر از فلسفه فقه است. در کتاب مبانی کلامی اجتهاد دو مطلب را بیان کرده ام که ناظر بر این سؤال شما است: مطلب اول اینکه در اصل وجود پیش دانسته ها، یا به تعبیر دقیق تر مبانی برای فقه جای تردید نیست. یعنی فقیه با ذهن خالی و بدون اطلاعات فلسفی، کلامی و اطلاعاتی که در واقع زمینه استنباط او را تامین می کنند، نمی تواند وارد صحنه فقه بشود. باید مجموعه ای از اطلاعات و مطالب باشد تا بتواندفقه را آغاز کند. نکته دوم اینکه آنچه به عنوان مبانی در فقه -فقه شناخته شده - به کار می رود تا چه مقدار مورد اتفاق است. من در کتاب مبانی کلامی اجتهاد می خواستم نشان دهم که اکثریت این مبانی مورد اتفاق است. ممکن است افراد یا نحله هایی به صورت یک نحله یا فرقه، مبانی متفاوتی داشته باشند ولی در اکثر موارد جریان عمومی فقه برمبانی خاصی استوار بوده است. مثلا یک مطلب جزومسلمات همه مذاهب است که الفاظ قرآن از ناحیه خداست، حال فرض کنید یک نفر گفته باشد که الفاظ قرآن از ناحیه خداوند نیست بلکه فقط معانی از جانب خداست والفاظ از ناحیه کس دیگری، مثل خود رسول الله(ص)، است- که این حرف را در تاریخی که از فقها و اندیشمندان ومتفکران مسلمان در دست داریم، هیچکس نگفته است - اوفقط یک نفر است و این مطلب غیر از جریان عمومی فقه می باشد. خلاصه آن که دو مطلب در اینجا وجود دارد: یکی اصل وجود پیش دانسته ها و مبانی که این واضح است، دوم اینکه اکثر این مبانی یکسانند. البته بعضی مبانی که ممکن است قرنها مورد پذیرش قرار گرفته، وقتی امروز باز به داوری آنها می نشینیم، احساس می کنیم که در آنها یک نوع تعدیل لازم است، به عنوان مثال بحث ثابت و متغیر.

علیدوست: شکی نیست که گمانها و پیش دانسته های فقیه در برداشت و استنباط او از ادله تاثیر دارد. البته این تاثیر خاص فقیه و دانش فقه نیست. بطور کلی علوم ومعارفی که جنبه تجربی نداشته و از جنبه استنباط واستظهار بیشتری برخوردارند نظیر علم اخلاق، روانشناسی،جامعه شناسی و حتی تاریخ، چنین خاصیتی دارند. شکی نیست که یک مورخ هنگامی که به تحلیل تاریخ یا حتی برداشت از تاریخ می پردازد، ذهنیت ها و پیش دانسته های اودر تحلیلش اثر می گذارد. در فقه هم همینطور است. برای اینکه کلی صحبت نکرده باشم توجه شما را به دو مثال جلب می کنم. بحثی در اصول فقه مطرح است که کاربردزیادی هم دارد و تاثیر به سزایی هم می تواند در اجتهاد داشته باشد مبنی بر این که: آیا اطمینان همانند قطع و یقین حجت است یا حجت نیست؟

البته این قضیه رنگ اصولی دارد. اگر دقت کنیم می بینیم این بحث ریشه در روش شناسی و معرفت شناسی دارد. اگردر معرفت و شناخت اساس را بر اطمینان گذاشتیم قهرا به عنوان یک مصداق از اطمینان، بحث استقراء و حساب احتمالات مطرح می شود. اجتهادی هم که فرآیند این طرزفکر است، به همین نسبت اجتهاد مجتهدی که درروش شناسی و معرفت معتقد است قطع و یقین باید ملاک باشد، اجتهاد خاصی خواهد. شما روش مرحوم شهید صدررا نگاه کنید. ایشان مبانی منطقی استقراء را می نویسد ودقیقا می بینیم که از این مبانی در اصول، در فقه و حتی دررجال استفاده می کند. خوب این یک پیش گمان است که دراجتهاد فقیه اثر می گذارد.

مثال دوم: شما می دانید که در فقه مسائل زیادی به عنوان حکم بر «ایمان » و احکامی هم برای مؤمن مترتب شده، و در مقابل احکامی نیز برای غیرمؤمن (کافر و مشرک)بیان شده است. حال ایمان چیست؟ حد ایمان کدام است؟شاید به ذهن بعضی ها برسد که این بحث لغوی است و بایدبه لغت و عرف نگاه کنیم تا ببینیم که عرف و لغت ایمان راچه معنا می کند. اما آیا فقط به اعتقاد یقینی ایمان می گویندو مومن کسی است که به خدا و رسول و قیامت یقین داشته باشد یا گمان هم کفایت می کند؟ به نظر می آید که این بحث با مراجعه به لغت و عرف حل نمی شود. می دانید چه چیزقضیه را حل می کند؟ مراجعه به عرف ولغت رانفی نمی کنیم اما اینجا پیش شناختهای فقیه در مورد انسان می تواندراهگشا باشد. فقیه برای حل این مسئله باید انسان رابشناسد و بداند آیا اساسا انسان نسبت به این مسائل عادتایقین پیدا می کند یا نه؟ اینجا یک بحث روان شناختی نیزمطرح می شود. واقعا مردم به خدا، قیامت و پیغمبر قطع ویقین صددرصد دارند؟ یا وقتی بررسی کنیم می بینیم خیلی از اینها یقین نیست؟

اصلا شناختی که از انسان داریم به ما نشان می دهد که انسان دیر یقین می کند. یقین یعنی «لوکشف الغطاء ما ازددت یقینا». بنابراین حتی روانشناسی نیز کار را تمام نمی کند. بایدبه قرآن مراجعه کنیم. در اینجا علم تفسیر مطرح می شود.بسیاری از جاها وقتی قرآن مسئله ایمان را مطرح می کند،پای ظن را نیز به میان می کشد. «قال الذین یظنون انهم ملاقواالله »یظنون، نه یعلمون. اینجاست که ممکن است کسی در اثر آن نگاه خاص به انسان و دارا بودن همین دید در تفسیر، واقعامعتقد باشد که ظن برای ایمان کفایت می کند. البته در تفسیرچنین بحث شده که مثلا ظن در قرآن در مواردی به معنای یقین است. حتی لغت هم دارد ولی نسبت به این مورد بایدشک کرد، علتش هم این است که اینها به یک آیه از قرآن می رسیدند و چنین استنباط می کردند که اینجا باید ظن به معنای یقین باشد. سپس همین را در لغت می نوشتند.بنابراین کسی نرود سراغ لسان العرب یا کتاب العین یامعجم المقاییس و بگوید اینجا نوشته ظن به دو معناست.علم و یقین. عرض بنده این است که این انتخاب معانی،متاثر از خود قرآن بوده است. بله، اگر کسی بتواند از شعرجاهلی شاهد بیاورد که ظن به معنی یقین آمده است،وجهی دارد، هر چند باز هم نمی توان اطمینان کرد که کلمه ظن در قرآن به معنی یقین آمده است. زیرا ظن به معنای گمان هم است. البته روایتی را مرحوم ابن جمعه هویزی درنورالثقلین دارد که «الظن ظنان، ظن شک و ظن یقین » اما اولا این روایت در سند مشکل دارد و در وهله بعد، این مسائل،مسائل فقهی نیست که بخواهیم با تعبد یا خبر واحدتمامش کنیم. بنابراین ملاحظه می شود یک مسئله ساده بنام ایمان، ریشه در تفسیر ایمان و احکامی که بر ایمان، برمومن و بر مشرک بار است و همچنین انسان شناسی وروانشناسی و مسائل زیاد دیگری دارد. بنابراین آنچه باید درپاسخ سؤال شما در یک جمله خلاصه کنم اینکه: نقش پیش دانسته های فقیه در استنباطش قابل انکار نیست وظاهرا کسی هم این مقدار را که عرض شد، انکار نمی کند.

به هرحال علم فقه مبادی تصوری دارد، مقدمات قبلی دارد و مقدمات قبلی اش باید در آن علوم بررسی شود. منتهایادآوری این نکته را در اینجا لازم می بینم که امروزه وقتی بعضی از نوشته را مطالعه می کنیم این گونه القاء می شود که تا انسان به تمام مسائل معرفت شناختی، هستی شناختی،روانشناختی و جامعه شناختی وارد نباشد نمی تواند فتوابدهد. به نظر من این یک برخورد افراطی با قضیه است که بگوییم هر کس می خواهد فتوایی داشته باشد بایدمتخصص تمام آن مسائل باشد. در اینجا عبارتی را به عنوان شاهد بر این افراط که عرض کردم ذکر می کنم: «در بخش فلسفه تلقی و برداشت مجتهد از مسئله فردگرایی یعنی اصالت فرد و یا جمع گرایی یعنی اصالت اجتماع در برداشت او از احادیث نیز تاثیر خواهد نهاد. فقیهی که جامعه را اصولااعتباری و بدون حکم و بدور از نظر اصلی شارع تلقی می کند و اسلام را دین فردی بداند تبعا فی المثل قاعده لاضرر را به نفی ضرر شخصی منحصر می سازد» و خوب قهرا عکسش این است که اگر دید اجتماعی داشت لاضرر رابه عنوان یک بحث ضرر جمعی می بیند. حالا واقعا اگرکسی قائل باشد که اصالت با فرد است و مثلا حقوق فرد برحقوق جمع مقدم است، این نکته در برداشت از قاعده لاضرر چه تاثیری دارد؟! به نظر می آید که این یکی ازافراطهاست.

- جایگاه فقه در امر تشخیص و تجدید موضوع چیست؟

هادوی تهرانی: اینکه جایگاه فقه در تشخیص و تحدیدموضوع چیست؟ تعیین موضوع یک حکم فقهی، خود یک کار فقهی است. این که آیا موضوع، یک موضوع عرفی است، یعنی هر چیزی که عرف به آن این عنوان را بدهدحکم بر آن مترتب می شود، یا این موضوع یک موضوع شرعی است، یعنی شرع یک معیار خاص برای موضوع عرضه کرده است، وظیفه فقه است. مثلا وقتی می گوییم:مسافر نمازش شکسته است، سؤال این است آیا هر کسی که عرفا به او مسافر بگویند، نمازش شکسته است، یا مسافریک تفسیر خاص شرعی دارد که او نمازش شکسته است؟تعیین این امر بر عهده فقه است. در این مسئله فقه جواب می دهد که مسافر یک تفسیر خاص فقهی دارد و هر کسی که عرفا مسافر باشد، نمازش شکسته نمی شود. از این جهت پاسخگویی برعهده فقه است. اگر موضوع شرعی باشد، بازاین فقه است که حدود موضوع را تعیین می کند. مثلامسافری که شرع نماز او را شکسته می داند، چه کسی است؟در پاسخ می گوییم: این مسافر 1- باید عرفا مسافر باشد.بنابراین، اگر کسی داخل یک شهر حرکت کند ولو مسافت زیادی از یک نقطه شهر تا نقطه دیگر بپیماید، چون عنوان مسافر عرفا بر او صدق نمی کند، پس این شخص شرعامسافر نیست. (البته این یک نظر است.) 2- یک مسافت خاص را طی کند تا شرعا مسافر محسوب شود. تعیین این گونه معیارها برعهده فقه است. اگر موضوع عرفی شد،مثلا در حکم آشامیدن شراب حرام است، موضوع، یعنی شراب، تابع عرف است نه شرع. شرع چیزی را به عنوان شراب معرفی نکرده، بلکه آن را به عرف محول کرده است.یعنی آنچه عرف به آن بگوید شراب، حکمش این است که آشامیدن آن حرام می باشد. آنچه عرف به آن بگوید شراب،خود نیاز به توضیح دارد، یعنی آیا معیار این است که به آن لفظ شراب (این اسم خاص) را اطلاق کنند. مثلا اگر مایعی در عرف به شراب معروف شده مثلا به آن می گویند: شراب انار، ولی در واقع یک نوع شربت یا آبمیوه است، آیا این هم آشامیدنش حرام خواهد بود یا نه؟ در جواب می گوییم:خصوصیت غالب شراب حرام که در واقع معیار حرمت آن است، مستی آور بودنش می باشد. به همین دلیل، اگر به مایعی بگویند شراب انار، ولی سکرآور نباشد و شربت یاآبمیوه باشد، این مایع حرمت آشامیدن ندارد. از سوی دیگر، اگر به آن شراب نگویند، ولی سکرآور باشد، آشامیدن این مایع حرام است، مثل انواع مشروبات الکلی که به آنهاممکن است اسم شراب یا خمر اطلاق نشود. تحدید این گونه امور نیز برعهده فقه است. در بعضی موضوعات نقش فقه خیلی کم می شود، یا اصلا نقشی ندارد، مثلا فرض کنیدمی گوییم: آب کر به ملاقات نجس، مادامی که تغیر پیدانکرده، نجس نمی شود. در اینجا معیار آب کر شرعی است.مثلا شرع می گوید آبی به حجم سه وجب در سه وجب درسه وجب (یا سه وجب و نیم در سه وجب و نیم در سه وجب و نیم دو معیار حجمی که هست) آب کر است. اما این آبی که الان در بیرون وجود دارد آیا چنین ویژگیهایی دارد یانه، این دیگر به کار فقیه یا فقه مربوط نیست، یعنی در واقع مصداق فقه نیست. پس این مطلب که آیا موضوع حکم امرشرعی است یا عرفی و این که آن موضوع عرفی حدود وصغورش چگونه است، اینها را فقیه انجام می دهد. حتی درموضوعات عرفی، چون دقت عرفی معیار است (درست است ما در فقه دقت عقلی معیارمان نیست، اما دقت عرفی معیار است) فقیه اقدام به تشخیص موضوع می کند از باب اینکه می داند چه دقتهایی را در تشخیص این موضوع فقهی،ولو آنکه عرفی باشد، باید بکار گرفت. فقیه بما هو فقیه، به عنوان شان افتاء و فتوا به ادله، مراجعه می کند و براساس ادله حکم موضوعات را به نحو کلی به دست می آورد. وی اصلا به مصادیق خارجی کاری ندارد. این موضوع گاهی،براساس ادله، یک موضوع شرعی است و گاهی یک موضوع عرفی اگر موضوع شرعی باشد حدود و صغورش راکاملا شرع تعیین می کند و اگر عرفی باشد، چون فقیه با دقت عرفی مسئله را مطالعه می کند، خود وی به عنوان فردی ازعرف با توجه به دانسته های فقهی خود و معیارهایی که درحکم دخالت دارد، به تشخیص موضوع عرفی می پردازد.

علیدوست: لازم است قبل از پاسخ مستقیم به این سؤال،تفکیکی بین موضوع و مصداق قائل شویم زیرا گاهی این دو در گفته ها و نوشته ها خلط می شوند. فرض کنید در مثال آب خالص مطهر است، ما یک موضوع داریم که آب باشد وآب خالص نهادی است که آن گزاره بر آن بار شده. یک مصداق نیز در خارج داریم. آیا این آب خالص است یا آب خالص نیست؟ پس در واقع، موضوع می شود آن عنوانی که در دلیل آمده، و مصداق فرد خارجی آن. فقیه و فقه نقشی درتعیین مصداق ندارند. هیچ فقیهی به شما نمی گوید این آب خالص است یا نیست و اگر هم بگوید به عنوان عرف می گوید. بنابراین فقه و فقیه در امر تشخیص مصداق نقشی ندارند. حال بیاییم سراغ موضوع که سؤال شما بود، ببینید!موضوع در یک تقسیم کلی در اصطلاح فقها تقسیم می شودبه موضوع مستنبطه و موضوع غیرمستنبطه. اگر موضوعی باشد که مستقیما از روایت یا آیه ای مستفاد شود، این مستنبطه است; مثلا تعریف صورت در وضو. می دانیم که ما باید صورت را در وضو بشوییم. صورت به چه معنی است؟ ما در یک روایت صحیحه می بینیم که امام علیه السلام صورت را معنا کرده اند. پس «وجه » موضوعی است که از روایت استنباط می شود و وظیفه فقیه هم هست که استنباط کند. طریقه تشخیص آن هم از دلیلی است که وجود دارد. اما اکثر موضوعات غیرمستنبطه اند. مثل همان مثالی که زدم آب خالص، مطهر است.

در اینجا لازم است توجه شود که موضوعات غیرمستنبطه هم بر دوقسمند: در بعضی موارد ابتدا باید ادله را دید و بعد قضاوت کرد که این هم، کار مجتهد است و درواقع، به طور غیرمستقیم مستنبطه است. به عنوان مثال فقهای ما بحثی دارند که خون کمتر از یک درهم در لباس،معفو است و نماز را باطل نمی کند. خوب، شما ببینید درعروه الوثقی در بحث «ما یعفی عنه فی الصلوه » بحث می شود که اگر خون، غلیظ بود، چه؟ مثلا خون خیلی غلیظی است کمتر از درهم، اما اگر پخشش بکنند شاید یک طرف لباس راآلوده به خون کند. آیا این نماز را باطل می کند یا نه؟ خوب این مگر تشخیص موضوع نیست؟ خون کمتر از درهم درنماز مورد معفو است. خون کمتر از درهم، موضوع و عفو،حکم. موضوع هم موضوعی است که عرف باید قضاوت کند ولی اینجا اگر می بینید که فقهای ما دخالت می کنندوجهش این است که می خواهند ببینید لسان ادله چیست،آیا ادله اطلاق دارد؟ خون غلیظ و غیر غلیظ را در برمی گیرد؟یا ظاهر ادله خون غیرغلیظ است؟ لذا می بینید که این مسئله در کتاب «عروه » مطرح می شود.

حال می ماند موضوع غیرمستنبطه که ربطی به استفاده از دلیل ندارد. مثل آب، خمر و هزاران موضوع دیگر که دراینجا عرف باید قضاوت کند. فقیه هم قهرا نیازی ندارد وجزء تکالیف فقیه هم نیست که بگوییم فقیه تکلیفش چیست و چه راهی را باید طی کند؟ پس لازم است تفکیک بشود بین موضوع و مصداق، و بین موضوع مستنبطه وغیرمستنبطه. و در مورد موضوع مستنبطه هم تفکیک بشودبین موضوعی که می خواهد با توجه به ادله، مورد حکم قراربگیرد و موضوعی که کار به ادله ندارد و فقط می خواهیم برویم سراغ عرف، تا عرف موضوع را برای ما مشخص کند.

- با توجه به تکثر قرائات و تهافتات آراء، حدودآزادی رای فقیه تا کجاست؟ آیا رای فقیه می تواند حریم ضروری دین یا ضروری فقیه را مخدوش سازد؟

هادوی تهرانی: قبل از جواب دادن به این سؤال نیز بایدنکته ای را عرض کنم: کلمه قرائت در بستر نسبی گرایی معرفتی شکل گرفته است و مقصود از اختلاف قرائت صرفااختلاف نظر نیست. نسبی گرایان وقتی صحبت از قرائت می کنند، در واقع با یک نگاه معرفت شناختی خاص آن رامی نگرند. مقصود آنها این است که از یک منظر خاص نسبت به یک موضوع، یک تفسیر خاصی پیدا می شود که آن تفسیر خاص از منظر دیگر وجود ندارد و این دو منظر ودو تفسیر نمی توانند یکدیگر را تخطئه کنند. از این رو، شایدسزاوارتر آن است که از کلمه قرائت اجتناب کنیم و واژه دیدگاه یا استنباط را به کار ببریم.

بین استنباطات و دیدگاههای فقها اختلاف وجود دارد،اما محدوده این اختلافات متفاوت است. در باب مبانی، بخشی از آنها بین همه مذاهب اسلامی مشترک است، چه مبانی دور مثل توحید، نبوت و نبوت خاص رسول الله(ص) و چه مبانی نزدیک مثل مبانی کلامی اجتهاد. البته ما بیشتر با مبانی نزدیکتر کار داریم. در مبانی کلامی اجتهاد هم یکسری مبانی وجود دارد که بین همه مذاهب متفق علیه است، مثلا همین نکته که الفاظ قرآن ازناحیه خداوند است. همین طور مبانی دیگر را، مثلا یکی ازمبانی دلالی قرآن که در قبال هرمنوتیک نسبی گرا قرارمی گیرد، این است که خداوند تبارک و تعالی از آیات قرآن معنای خاصی را اراده کرده که فقیه در هنگام استنباط احکام باید به این معنا دست یابد. ممکن است این دست یافتن صحیح باشد و ممکن است وی اشتباه کند. این مبنا را هم اکثریت مذاهب قبول دارند. البته بحث دیگری در اینجا پیدامی شود و آن بحث حکم ظاهری و واقعی است که در اصول فقه به آن پرداخته می شود، هرچند در واقع یک مبنای کلامی اجتهاد است. بین فقهای مذهب شیعه در برخی مسائل اختلاف نظر وجود دارد، ولی محدوده این اختلافات تا کجاست؟ یعنی یک فقه در چه حدی یک فقیه می تواند رای جدید بدهد؟ پاسخ این است: در حدی که بتواند بر ادعای خود دلیل عقلی یا نقلی (در جایی که دلیل نقلی وجود داشته باشد) اقامه کند. وی در این محدوده می تواند اظهارنظر کند. پس حریم ما ادله هستند و حریمی فراتر از ادله نداریم. اگر بعضی از مطالب را انکار کنیم در واقع با ادله مخالفت کرده ایم. مثلا اگر ما مطلب الفاظ قرآن ازناحیه خداوند است را انکار کنیم، با انکار اعجاز لفظی قرآن مواجه می شویم. در حالی که اعجاز لفظی قرآن چیزی است که از گذشته شناخته شده و برایش دلیل هم اقامه شده است.به هر حال، ما تابع دلیل هستیم. بله، اگر به فرض فقیهی اینقدر با دیگران اختلاف نظر پیدا کند که منتهی به انکار خدایا رسول شود، او دیگر از حوزه اسلام یا دینداران خارج می شود. این دیگر فقه یا فقاهت نخواهد بود و او دیگر فقیه یا اصلا متدین نیست. گاهی ممکن است شخصی چیزی بگوید و به نتیجه ای منتهی شود که پذیرش آن نتیجه،مستلزم انکار یکی از اصول مکتب (که خودش دلیل دارد ونمی شود آن را انکار کرد) یا اصول اسلام (که خودش دلیل دارد و نمی شود انکار کرد) باشد. این امر دلیل بر این می شودکه این نتیجه در این محدوده باطل است. پس در محدوده ای که استدلال عقلی ما را یاری کند می توانیم اظهار نظر کنیم. ازسوی دیگر، برای اینکه یک شخص، فقیه مکتب اهل بیت محسوب شود، باید اسلام و مکتب اهل بیت را بپذیرد و درچارچوب فقاهتی که اهل بیت معرفی کرده اند، به استنباطبپردازد. برخی از مبانی کلامی اجتهاد جزء اصول ومعیارهایی است که از سوی اهل بیت معرفی شده و در طول قرون و اعصار مورد پذیرش فقها قرار گرفته است و قابل دفاع عقلانی هم می باشد. مثلا معیار استنباط ما در فقه درحوزه آیات، دستکم آیات فقهی، این است که زبان قرآن دربیان احکام فقهی، همان زبان متعارف عقلا است. بر همین اساس در مباحث الفاظ اصول فقه به تحلیل زبان عقلایی می پردازیم و براساس تحلیل زبان عقلایی از آیات قرآن،احکام را استنباط می کنیم. حال اگر کسی بخواهد این مطلب را که قابل دفاع عقلانی نیز است انکار و ادعا کند که زبان قرآن در حوزه احکام شرعی نیز سمبلیک و رمزی است، این ادعا با اصلی که در مبانی دلالی قرآن بر آن استدلال شده، منافات پیدا می کند. اگر این منافات پیدا شود، از یک سو،قابل دفاع عقلی نیست - یعنی ما معتقدیم طرف مقابل دلیل دارد و این طرف دلیلش تمام نیست - از طرف دیگر، دربعضی موارد منجر به خروج شخص از دایره ی فقاهت یامکتب اهل بیت یا اسلام خواهد شد.

علیدوست: متصدی استنباط که ما از آن به فقیه تعبیرمی کنیم موظف است که مقدمات اجتهاد; یعنی علومی که قبل از اجتهاد فراگیری آنها لازم است مثل اصول و مبانی اجتهاد را فرا بگیرد، منطق حقوقی روشنی داشته باشد، نظم خاصی بر افکارش حاکم باشد و تحقیق و تتبع داشته باشد.البته اینها که ذکر شد مخصوص فقیه و فقه هم نیست. شمایک نفر که در فیزیک یا شیمی و... می خواهد نظر بدهد از اوچه انتظاری دارید؟ اولا مقدمات آن علم را طی کند، در آن علم با سایر نظرها آشنا باشد، چون اگر فقط به نظر خودش اکتفا کند از بسیاری مسائل محروم می شود. بعد هم خودش اهل تدبر و تفکر باشد. می بینید فراگیری مقدمات، تتبع وتحقیق در هر علمی از جمله علم فقه لازم است. تسرع درافتاء نداشته باشد که زود تحت تاثیر قرار بگیرد و نظر بدهد.تدین و تعهدکاری داشته باشد. برای خدا نظر بدهد. تحت تاثیر جو قرار نگیرد. حکومت نتواند او را بخرد. اگر شرایطی که گفتیم در او جمع شد دیگر در اجتهاد آزاد است.

اما این قسمت از سؤال که فرموده اید آیا رای فقیه می تواند حریم ضروری دین یا ضروری فقه را مخدوش کند؟ به نظر من در آن تناقض صدر با ذیل است. چرا که چیزی که اصولا خدشه پذیر باشد ضروری نیست. ممکن است ضروری یک عصر یا ضروری یک نسل باشد، اما مرادما از ضروری در فقه این گونه ضروری نیست. اصولاضروری چیزی است که قابل خدشه نیست. مثلا دور، باطل است، ضروری است. تسلسل باطل است ضروری است. توحید ضروری است و اینها قابل خدشه نیست. پس اگرفقیهی با مراعات شرایطی که عرض شد; یعنی با مقدمات،با تتبع و با تحقیق برهانا مطلبی را که فرض کنید پانصد سال یا هزار سال مورد فتوا بود، زیر سؤال برد و توانست از نظریه خود دفاع کند، این نشان می دهد ک

لینک کمکی