فایل رایگان پاورپوینت سنت هاي مردم شناختي

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت سنت هاي مردم شناختي :

متفکران سنت مردم شناختی: مولر، اسپنسر، تایلور و فریزر

[مطالعات مردم شناختی پیرامون دین داری]

حدود یک قرن پیش، متفکران، مجذوب سؤالات مربوط به خاستگاه دین شده بودند. آنان با اشتیاق سؤالاتی از قبیل این که چگونه مردم به خدایان معتقد شدند، و این که آیا قبیله ای از قبایل ابتدایی می توان یافت که فاقد هرگونه اعتقاد دینی باشد، را مورد بحث و بررسی قرار داده اند. در واقع، سِر سموئل بیکِر (Sir Samuel Baker)، محقق شهیر، در سال 1866 هنگامی که «انجمن قوم شناسی» را هدایت می کرد، ادعا نمود که مردم حاشیه رود نیل یعنی همان مردمی که ایوانز پریچارد بعدها تک نگاری های کلاسیک خود را درباره ایشان منتشر ساخت، فاقد هرگونه اعتقاد دینی هستند. وی می نویسد: «مردم حاشیه رود نیل بدون استثنا فاقد اعتقاد به یک موجود متعالی اند، در میان آنان هیچ شکلی از عبادت یا بت پرستی یافت نمی شود و تاریکی اذهانشان، حتی در پرتو خرافه پرستی نیز روشن نگشته است».(1) در مواجهه با این قبیل تصورات نادرست بود که مردم شناسان عصر ویکتوریا چنین نقش مترقیانه ای در تاریخ اندیشه اجتماعی بازی کرده اند.

سؤالات برجسته ای که متفکران ویکتوریایی راجع به خاستگاه دین مطرح ساختند و نیز چارچوب تکاملی ای که آنان مشکلات فکری شان را در قالب آن جای می دادند، تا مدت زیاد از ایجاد علاقه در مردم شناسان و هدایت ایشان مانع شد؛ با این وجود، موضع طبیعت گرایانه و انتقادی ایشان نسبت به دین استمرار یافته و در نهایت به بار نشست. آنچه جالب توجه است این که طراحان این قبیل سؤالات، خصوصا تایلور، اسپنسر و دورکیم، نه تنها از بالاترین توان فکری برخوردار بودند که تأثیر ماندگاری نیز بر فرهنگ غرب به ویژه علوم اجتماعی بر جای نهاده اند.

ایوانز پریچارد (1965) در بازخوانی قابل توجه آثار این مردم شناسان اولیه، خاطر نشان می سازد که در یک نگاه اجمالی و تقریبا با یکی دو مورد استثنا، می توان گفت: همه کسانی که در زمینه ادیان مقایسه ای مؤثرترین آثار علمی را خلق کرده اند، لاادری یا ملحد بوده اند. چنین متفکرانی که از عقل گرایی قرن هیجدهم متأثر بودند، دین «ابتدایی» را معتبرتر از سایر ادیان یعنی ادیان موهوم نمی پنداشتند. وی همچنین می نویسد: این محققان «اولیه در ادیان ابتدایی سلاحی را جست وجو می کرده و یافته اند که به زعم آن ها می تواند به عنوان یک سمِّ مهلک بر علیه مسیحیت بکار گرفته شود. اگر دین ابتدایی به عنوان یک انحراف فکری و سراب ناشی از فشارهای عاطفی یا کارکرد اجتماعی تبیین شود، در آن صورت حتی ادیان بزرگ تر را نیز می توان به همین شیوه به طور ضمنی توضیح و تفسیر نمود». وی در ادامه می نویسد: «عقاید دینی از نظر این مردم شناسان عقایدی پوچ و غیر منطقی است و این نگرش اکثر مردم شناسان دیروز و امروز بوده است. اما برخی از تبیین های این [عقاید] پوچ، که در چارچوب مفاهیم روان شناختی یا جامعه شناختی عرضه شده اند، ضروری به نظر می رسند».(2)

ایوانز پریچارد در بررسی این قبیل موضوعات با یک معمای پیچیده مواجه بود و آن این که وی هم مؤمن به مذهب کاتولیک و هم مردم شناس بود. اگرچه شاید ادعای این که مطالعات تایلور، دورکیم و فریزر صرفا با انگیزه ها و مقاصد منفی در جهت رسوا سازی مسیحیت انجام پذیرفته، غیر منصفانه باشد، اما با این وجود، ایوانز پریچارد هوشمندانه آگاه بود که تفاسیر طبیعت گرایانه تنها می تواند باورهای الهیاتی سست بنیادی را به دست دهد. پریچارد نسبت به مردم شناسی تردید داشت و اصرار وی بر این بود که آن را به عنوان یک رشته انسان گرایی معرفی کند، نه یک رشته علمی. با این حال، روش شناسی ای که وی ادعا می کند «یعنی روش پدیدار شناسانه، مطالعه مقایسه ای باورها و آیین هایی همچون خدا، امور مقدس و قربانی با هدف تعیین معانی و اهمیت اجتماعی آن است»(3) و در تک نگاری های مهم خود راجع به اقوام نی یر (Nurer) و آزند (Azande) همین روش را با موفقیت تعقیب کرد و دقیقا همان تأثیری که با آگاهی بدان معتقد بود، یعنی "توجیه" دین آن هم نه توجیهی بر اساس «انصراف فکری» یا «بیهوده گویی» بلکه توجیهی که بر اساس معانی یا کارکردهای اجتماعی مبتنی باشد، را به دنبال داشت. پیتر ورسلی به حق، محتوای اساسا علمی بیانات نظری ایوانز پریچارد را خاطر نشان ساخته و از آن تمجید می کند.(4) برخی از دانشوران الهیات با خرسندی، تبیین های الهیاتی و علمی را با یکدیگر ترکیب می کنند و ایوانز پریچارد، بهترین مردم شناسی است که این گونه عمل کرده است. در عین حال، ارزیابی منفی وی از انگیزه های این متفکران اولیه تا حد زیاد وی را به یک ارزیابی انتقادی از سهم ایشان در اندیشه اجتماعی سوق داد.

هنگامی که منظرهای خداباورانه راجع به دین عمومیت یابد، تفسیر باورهای بیگانه نیز می تواند در قالب الهیاتی بیان شود. برای مثال، قدیس اگوستین (St. Augustine)همچون بسیاری از مبلغان تا همین اواخر، چنین باورهایی را با این ادعا که خدایان و ارواح سایر فرهنگ ها، شیاطین و جنّیان و قدرت های غیر از خدای راستین بودند، تفسیر می کرد. هر چند واقعیت این پدیده ها پذیرفته شده بود، اما این واقعیت در قالب اصطلاحات منفی تفسیر می شد. این قبیل تفاسیر الهیاتی، بخشی اساسی از نظریات فردریک ماکس مولر (Max muller) را تشکیل می دهد، کسی که به عنوان جدی ترین مدعی لقب «پدر ادیان مقایسه ای» توصیف شده است.(5)

[دیدگاه های ماکس مولر راجع به دین]

ماکس مولر در آلمان متولد شد و تا حد زیاد از سنت رمانتیک آلمانی یا شیلر و گوته متأثر بود و بیش تر عمرش را به عنوان استاد دانشگاه اکسفورد سپری نمود. وی زبان شناس برجسته و متفکری پیشگام در زبان سانسکریت بود و به خاطر ترجمه کتاب مقدس و ویرایش ارزشمندش از «کتاب های مقدس مشرق زمین» (Sacred Books of the East) که در پنجاه جلد منتشر شد، به حق شهرت یافت. جورج وودکوک (George woodcock) در کتاب خود «زندگی نامه» گاندی(6) مدعی است که بزرگ ترین هدیه ای که بریتانیا به هند ارزانی داشت، اقدامات اخیر مولر بود که در ترجمه های ادبیات کهن سانسکریت انعکاس یافت و این خود شهرت قابل توجهی برای متفکری چون مولر به ارمغان آورد.(7) مولر علاوه بر ترجمه های فوق، برخی آثار عمومی نیز پیرامون دین و اسطوره شناسی تألیف کرد و کتاب وی «مقدمه ای بر علم ادیان» (Introduction to the science of Religion)، که در 1873 منتشر شد و اخیرا (1978) نیز تجدید چاپ گردید، یکی از متون برجسته محسوب می شود. مولر می پذیرد که ایمان به الوهیت در میان نوع بشر عمومیت داشته و به موازات زبان بنیان های هویت قومی را شکل داده است. مولر بر خلاف قدیس اگوستین معتقد بود که دین شخص «کافر» نه یک القای شیطانی بلکه بیش تر تصورات خام از خداست. مولر در دفاع از یک رهیافت مقایسه ای به دین، به رغم تأکیداتش بر «نژادهای» آریایی و سامی، آن گونه که خود خاطر نشان می سازد، مدعی است که «حقیقت در همه ادیان، حتی فرومایه ترینِ آن ها وجود دارد». او هر چند به طور ناقص می نویسد: «البته، ممکن است یک دین در مرحله طفولیت باشد، اما همین دین نیز همواره روح انسانی را در محضر خدا جای می دهد؛ این دین هر چند ممکن است تصور ناقص و نارسایی از خدا به دست دهد، اما همواره بالاترین آرمان کمال را که روح انسانی می تواند بدان وصول یافته و دریافت دارد، ارائه می کند». دین یعنی دین طبیعی برای همه نوع بشر عمومیت داشته و اساس همه ادیان را شکل می دهد، همان چیزی که به عنوان «دریافت [موجود [نامتناهی» تعریف می شود.

از میان همه متفکران، این تنها آندرو لانگ (Andrew Lang)است که سؤال می کند: آیا این تصور از «لایتناهی» از هر جهت کاملاً مطلق و به صورتی بسیار متفاوت از تصورات خدا در اعتقاد اکثر مردم دریافت نشده است؟ با این وجود، مولر بر خلاف نظریات بروسز (De Brosses)، که در کتاب خود «آیین خدایان فیتیش» (Le culte des Dieux Fetiches) (1760) اعتقاد به فیتیش را به عنوان ابتدایی ترین شکل دین ملاحظه کرده، مدعی است که خدای مطلق اساس همه ادیان است.

مولر مدعی است که باورهایی همچون «پرستش پدیده های پَسْت» (The worship of odds and ends of rubbish) انحرافی بوده و اشکال انسان انگارانه متنازل و فاسدی از ادیان انتزاعی تر و متعالی تر پیشین محسوب می شوند. در حقیقت، دیدگاه مولر، شکل اصلاحی که بعدها توسط مردم شناسان کاتولیک مکتب کالچرکریز (Kulturkreis)(=انسان شناسی حلقه فرهنگ)(8) که مدعی بودند ابتدایی ترین اشکال دین، موحدانه و یکتاپرستانه است ارائه شد.

مولر با بهره گیری از کتاب های مقدس دین ودا و به عنوان اولین و ایده آل ترین شکل دین، خاستگاه های دین را جست وجو می کند و دیدگاه او را می توان در گزیده ذیل، که از کنفرانس وی پیرامون فلسفه ودانتا(9)(Vedanta) (1889) استخراج شده است، به دست آورد. وی می نویسد:

«ما در سروده های ودایی، اولین مکاشفه الهی، اولین اظهارات شگفت آور و تردیدپذیر، اولین دریافت را از جهانی فراسوی این جهان محسوس و فناپذیر مشاهده می کنیم؛ جهانی که برخی حقایق آن ضرورتا غیر محسوس، فناناپذیر و آسمانی هستند. کسی نیست که سروده های ریگ ودا را بخواند و در آنچه به عنوان خاستگاه اولیه ادیان و اساطیر آریایی مطرح است، تردید کند.... نام های واقعی [خدایان [به ما این نکته را که در آغاز، نام آن ها تداعی می کنند، پدیده های مهم طبیعت همچون آتش، آب، باران، طوفان، خورشید و ماه، آسمان و زمین بوده اند».

این لُب نظریه روان شناختی مولر راجع به دین است. ایده خدا یعنی موجود غیر متناهی از تجربه های حسی ناشی شده است. از این رو، ما نباید ریشه آن را در مکاشفه یا برخی غرایز دینی یا توانش های ذهنی جست وجو کنیم؛ اولین تصورات دینی از شخص انگاری پدیده های طبیعی ناشی شده است.

به دلیل انتقادات مخرب آندرو لانگ (Andrew Long) باستان شناس و سایر متفکران بود که نظریه مولر حتی در زمان حیات وی تا حدی به یک نظریه واپس گرا و منسوخ تبدیل شد و او هیچ گاه نفوذ معاصرانش همچون اسپنسر و تایلور که بعدها گسترش یافت، به دست نیاورد.

[نظریه تکاملی هربرت اسپنسر]

هربرت اسپنسر، در منظر عصر خود، هیولای اندیشه بود و حتی داروین او را برتر از خود می پنداشت. او بیش تر از هر متفکر دیگر، عصر ویکتوریا را درخشاند و هنری آیتکین (Henry Aitken) فیلسوف، به حق او را به عنوان «پیشوای نظریه تکامل» توصیف کرده است. البته، مفهوم تکامل، با داروین شروع نشد هر چند او برای اولین بار با نگارش کتاب «منشأ انواع» (Origin of Species)(1859) به نظریه خاستگاه تکامل، بنیان علمی داد؛ کتابی که سرانجام نظریه تکامل را در جهان منتشر ساخت. ایده های عمده این نظریه، تا مدت ها، بخشی از قالب فرهنگی محسوب می شد، اما این اندیشه که مردم شناسی «مولود داروین» (The child of Darwin) است با این تلقی که اسپنسر، نظریه داروین را وارد زندگی اجتماعی کرد کاملاً بر خطاست. در حقیقت، برخی از ایده های کلیدی اسپنسر راجع به تکامل سال ها قبل از انتشار کتاب کلاسیک داروین، منتشر شد.

جامعه شناسی اسپنسر صرفا بخشی از «فلسفه ترکیبی» (Synthetic philosophy) او است که می کوشد تا همه دانش های علمی موجود را به گونه ای ترسیم کند تا بر بنیان ماتریالیستی یک فهم توصیفی از جهان کل یعنی جهان ارگانیکی، غیرارگانیکی و اجتماعی فراهم آورد. فلسفه کل نگر او بر این اصل بنیادی بنا شده است که تغییر تکاملی از یک سو، فرایند تمایزات فزاینده و از سوی دیگر، فرایند همبستگی های فزاینده را در بر می گیرد. اسپنسر این اصل را در مقاله مشهور خود، «رشد، قانون و علت آن» (progress: Its law and cause) که دو سال قبل از کتاب داروین به چاپ رسید، خاطر نشان ساخته است:

«این قانون رشد ارگانیکی، قانون رشد همه پدیده هاست. چه این قانون در توسعه زمین، جامعه، حکومت، مصنوعات، تجارت و بازرگانی، زبان، ادبیات، علم و هنر، به صورت تکامل از وضعیت ساده به وضعیت پیچیده و در قالب تمایزات پی درپی عمومیت دارد. از اولین تغییرات جهان شناختی قابل مطالعه عالم هستی تا آخرین یافته های تمدنی، ما باید انتقال از وضعیت های متجانس به وضعیت های نامتجانس را که اساسا متضمن رشد است، جست وجو کنیم» (1966، ص 154)

از این رو، نظریه تکامل بر اساس نظریه اسپنسر، چه در شکل گیری زمین، چه در تکامل انواع، و چه در بسط فرهنگ های انسانی صادق است. در حقیقت، قلمرو این علایق نظری کاملاً گیج کننده است و اسپنسر بیش تر از اکثر متفکران، از پذیرش کورکورانه ایده هایش رنج می برد. برای مثال، رونالد فِلچِر (Ronald Fletcher) خاطر نشان می سازد که چگونه تیلهارد گاردین (Teilhard de Chardin)، به سادگی، همه پیش فرض های اصلی اسپنسر را کنار نهاده و با پوشاندن لفافه عرفانی بر این پیش فرض ها، آن ها را به عنوان تفکرات اصیل [از نو [ارائه نموده است.(10) بدتر این که، با وجود تأکید مضاعفی که برای تثبیت دهه 1890 به عنوان نقطه شروع جامعه شناسی جدید بر آثار پاره تو، دورکیم و وبر تأکید می شد، سهم اسپنسر در علوم اجتماعی، به طور کامل، مورد انکار واقع شد.(11)

اسپنسر در 1820 در شهر دربی (12)(Derby) در فضایی غیر وابسته به کلیسای رسمی، دیده به جهان گشود. بیگانه ای دولتی که از بسیاری از القاب و عناوین که به وی اعطا می شد، کاملاً اجتناب می ورزید. او همچنین تا حدی یک فرد خود آموخته بود که هیچ گاه در دانشگاهی حضور نیافته بود. علایق او بسیار محدود و عمدتا بر علوم طبیعی و اجتماعی به استثنای تاریخ، ادبیات و علوم قدیمه متمرکز بود. اسپنسر به عنوان یک «نابغه جزم اندیش» توصیف شده است. او از «قریحه معماری» نیز برخوردار بود و همین موجب شد تا بیش تر عمرش را به عنوان محققی زاهدمنش و منزوی بر روی «فلسفه ترکیبی» و نظریه گسترده اش راجع به تکامل هستی کار کند. جی.دی.وای.پیل(J.D.Y. Peel) در پژوهش مهمّ خود راجع به اسپنسر ادعا می کند که وی همچون یک بریکولر (bricoleur) یعنی «آدم همه فن حریف تعلیم یافته ای است که در یک مقیاس بسیار عظیم» تحقیق کرده است.(13) این جمله اسپنسر خطاب به بیت رایْس وب (Beatrice webb) که وی هیچ گاه به دنیای عشق پا ننهاد و تنها تصور او از زندگی، علاقمندی شدید به کاربر روی ایده هایش بود مشهور شده است. اندیشه هایی که اسپنسر در حوزه های زیست شناسی، روان شناسی، جامعه شناسی، اخلاق و تعلیم و تربیت تولید کرد، جالب توجه اند و هری بارنس (Harry Barnes)تا آن جا پیش رفته که می گوید: «نظام اندیشه اسپنسر یکی از عظیم ترین محصولات ذهن منفرد بشری است که از زمان ارسطو تا کنون ارائه شده است».(14) جامعه شناسی و نظریه او راجع به «فراارگانیک» با استحکام بر پایه نظریه تکامل وی بنا شده است. نظریه ای که به اعتقاد بسیاری از متفکران، در جهت گیری اش بیش تر لامارکی (Lamarckian) است تا داروینی. پیل تفاوت میان نظریه اسپنسر و داروین را با این ادعا خلاصه می کند که اگر چه نظریه داروین فرایند انتقال هر یک از انواع را از طریق مکانیسم انتخاب طبیعی شرح می دهد، اما نظریه اسپنسر می کوشد تا حیات کلی طبیعتِ فیزیکی، ارگانیکی و اجتماعی را همراه فرایند ضروری آن تبیین کند. از این رو، پیل در واکنش به ادعای ماروین هریس که می گوید: اسپنسر «تاریخ را زیست شناسی کرده است»، خاطر نشان می سازد که اسپنسر علاوه بر آن، زیست شناسی را نیز تاریخ کرده است.(15) نظریه تکاملی اسپنسر، نظریه لامارک را با نظریه تکامل ارگانیکی داروین که مبتنی بر تنازع بقاست، آشتی داد. معروف است که اسپنسر واضع اصطلاح «بقاء اصلح» (The survival of the Fittest) است اما از نظر اسپنسر، اصلح همسویی و انطباق با زندگی اجتماعی مشترک است. اما همان گونه که بسیاری از محققان تأیید کرده اند، آثار اسپنسر مملو از تناقض است. اسپنسر در اصل، یک عقل گرای علمی است و هر چند مدافع سر سخت فردگرایی و طرفدار آزادی مطلق (لِسهِ فر) بود اما احساسات ضد نظامیگری و ضد امپریالیستی را ابراز می کرد.(16)

ریموند ویلیامز (Raymond Williams) در کتاب «فرهنگ و جامعه» (culture and society)خاطر نشان می سازد که «یکی از مهم ترین حقایق پیرامون تفکر اجتماعی انگلیسی در قرن نوزدهم [این است [که در تضاد با جامعه آزاد مطلق (لِسِه فر)، تصور ارگانیکی درونی] از جامعه] با تأکید بر ارتباط و وابستگی رشد کرد.(17) پیل در ضمن سؤالی می پرسد: آنچه ما از اسپنسر می فهمیم این است که وی هم یک روشن فکر آزادی گرای افراطی [طرفدار لسه فر [بود و هم منضبط ترین مبلغ تمثیل ارگانیکی.(18) چه بیش تر از هر متفکر دیگر، به صورت آشکار و سازمان یافته از تصور جامعه به عنوان یک ارگانیسم دفاع کرده است. وِلت شایْر (Wiltshire) مدعی است که این تمثیل در سراسر آثار اسپنسر دقیقا از سال 1850 تا 1876 یعنی سال انتشار کتاب «اصول جامعه شناسی»، (The Principles of sociology) رشته های پر پیچ و خمی را به هم بافته است.(19) اسپنسر در توسعه مقایسه میان جامعه و یک ارگانیسم، به خوبی از محدودیت ها و تفاوت های این مقایسه آگاه بود، با این وجود، همچون ارسطو و اگوست کنت در دوره های پیش، این تمثیل را جدی گرفت و به موازات تکامل گرایی، تصور ارگانیستی از جامعه، به یکی از اصول بنیانی جامعه شناسی وی تبدیل شد. هر چند قرابت های آشکاری میان آثار کنت و اسپنسر، در این که هر دو وابستگی متقابلی میان نظم و رشد را ملاحظه می کردند، وجود دارد، اما اسپنسر به هیچ معنا یک پوزیتیویست شمرده نمی شود. او با اطمینان ادعا می کرد که علوم طبیعی و اجتماعی در یک بنیان منطقی و روش شناسی عام مشترک اند، و به همین جهت، از «علم طبیعی جامعه» طرفداری می کرد، اما به عنوان یک فردگرای پر و پا قرص به گونه ای جسته و گریخته با نظریات منفعت جویانه بنتام (Bentham)به مخالفت برخاسته و به نفع یک اخلاق علمی، یک نظریه طبیعت گرایانه راجع به اخلاق که دوگانگی میان واقعیت و ارزش را از میان بردارد، بحث می کرد. اسپنسر احتمالاً سعی دارد تا پوزیتیویسم و ارگانیسیسم را با یکدیگر ترکیب کند اما، همان گونه که مارتیندل Martandale)) مدت ها پیش متذکر شده است، یک تنش ذاتی میان این دو وجود دارد. به هر حال، جدی ترین نقصی که در جامعه شناسی اسپنسر وجود دارد این است که کارکردگرایی او هرچند باسیاست های عقل گرایانه و لیبرالی ترکیب یافته است اما تمایل چندانی به داشتن لحن ایستا یا محافظه کارانه ندارد، بلکه بیش تر مایل است تا این واقعیت را، که روابط تولید سرمایه داری، روابطی قدرتی بودند بپوشاند. اسپنسر نیز همچون سرمایه داران آنارشیست معاصر نظیر هیک (Hayek) و راث بارد (Rothbard)، که تعالیم وی را تعقیب کرده اند، از درک ارتباط ذاتی میان حاکمیت و سرمایه عاجز بود.

این که آیا هربرت اسپنسر، آن گونه که مگری ادعا می کند، بزرگ ترین جامعه شناس قرن نوزدهم است یا نه، ممکن است محل تردید باشد، اما برخی از متفکران منکر آنند که ایده ها و تصورات اساسی او بمانند ایده نظریه پردازان متجدد، به درون آثار مردم شناسان و جامعه شناسان متأخر راه یافته باشد. از این رو، کاملاً جای تعجب است که در بسیاری از تاریخ های مهم علوم اجتماعی به زحمت می توان نامی از اسپنسر جست وجو کرد. او در حقیقت مغفول واقع شده است!

اسپنسر بخش عمده ای از کتاب اصول جامعه شناسی خود (1876) را که به تعبیر آبراهام (Abraham)، شاهکار تبحر وسیع و نامربوط گویی های ملال آور است، به بحث و گفت وگو پیرامون دین، به ویژه باورهای دینی مردم نانویسا اختصاص داده است. این بحث، تا حدی با مفروضات اسپنسر در خصوص حقارت فرهنگی و فکری مردم نانویسا ارتباط دارد. در عین حال، استدلال اساسی اسپنسر این است که انسان های «اولیه» موجوداتی عاقل اند و با توجه به توسعه اندک معرفت علمی در فرهنگ های آن ها، استنتاج های معتبر و مقبولی می کند. اسپنسر از تمایز میان جهان مافوق طبیعی و طبیعی، که بر ایده علیّت سلسله مراتبی مبتنی است، آگاهی داشت و معتقد بود که این تمایز به درستی در اندیشه مردم نانویسا منعکس نشده است. با این وجود، او در جستجوی تبیین چگونگی پیدایش باورهای مافوق طبیعی بود. مشاهده پدیده های طبیعت به خصوص پدیده های مرتبط با تجارب مرگ و رؤیا، انسان های ماقبل تاریخ را به نوعی دوگانه انگاری یعنی تمایز میان جسم و جان یا روح سوق داد. این دوگانه انگاری با تجارب دیگری همچون بیهوشی های موقتی، حالات وجدآور و مجذوبانه، انعکاس تصویر در آب و چیزهایی از این قبیل تقویت شد. از این رو، اسپنسر ادعا می کند که اعتقاد به ارواح، بنیان اولین ایده های مافوق طبیعی را پی ریزی کرده است. وی می نویسد: "اولین تصور قابل ردیابی راجع به موجودات مافوق طبیعی، تصور یک روح است"،(20) هر چند این تصور احتمالاً در میان اجتماعات شکارگر و گردآورنده خوراک، مبهم و متغیر بوده است. این تصور، یک تبیین عقلانی مبتنی بر نتایج به دست آمده از حوادث و پدیده هایی است که جز از این طریق، قابل توجیه نبود و ایده تبیین های طبیعی تنها در جوامع پیچیده تر توسعه یافت. ایده ارواح در قالب خدایان توسعه یافت، ارواح دور یا اجداد مهم صبغه الهی یافتند و هدایایی که به معابد آن ها اهدا می شد، اساس کفاره آیینی را پی ریزی نمود. از این رو، اسپنسر نتیجه می گیرد که «پرستش اجداد ریشه هر دین شمرده می شود»(21) و بر آن است که با مراجعه به گنجینه اطلاعات قوم نگارانه می توان دریافت که اعتقاد به روح مردگان، به خلاف اعتقاد به فیتیش، امری جهان شمول بوده است. بالاتر از این، وی مدعی است که اعتقادات توتمی یک شکل استثنایی پرستش اجداد است. اسپنسر باز هم از این بالاتر رفته و تمایز میان جادو و دین، تمایل به حرکت از شرک به یکتاپرستی به موازات رشد معرفت و این واقعیت که اولین فرمانروایان، به عنوان شخصیت های الهی تلقی می شدند و به ویژه منشأ و ماهیت «سلسله مراتب کلیسایی» و کارکردهای اجتماعی متنوعی که موجب می شوند، را مورد بحث و بررسی قرار داده است. این نظریه از دین، روان شناختی و تکاملی است و به همین دلیل به رغم این واقعیت که اسپنسر تصورات واقع بینانه ای در جامعه شناسی دین پدید آورده است آثار او راجع به دین عموما مورد غفلت دانشوران ادیان مقایسه ای واقع شده است. با این وجود، همان گونه که ایوانز پریچارد و رادکلیف براون اعتراف کرده اند، این تنها اسپنسر بود که برخی مفاهیم مهم تر را در نظریه مردم شناختی به وجود آورد.

مولر و اسپنسر هر دو از جمله کسانی هستند که ایوانز پریچارد از آنان به عنوان متفکران «خوش نشین» بدون تجربه عملی یاد کرده است. مولر هیچ گاه از هند دیدار نکرد و اسپنسر بیش تر عمرش را به عنوان یک متفکر مستقل سپری نمود و به خاطر غوطه ور بودن در مطالعات آکادمیک بود که به ندرت می توانست دوستان صمیمی داشته باشد.

[تایلور، بنیان گذار مردم شناسی اجتماعی]

در نقطه مقابل اسپنسر، ادوارد تایلور (1832 1917) است، که به عنوان بنیان گذار مردم شناسی اجتماعی از او یاد می شود. وی در سن 24 سالگی به مکزیک مسافرت کرد، مسافرتی که انگیزه اولین مطالعات مردم شناختی را در وی برانگیخت. در مسیر سفر وی به مکزیک [با هدف مداوا]، در اتوبوسی، در شهر هاوانا، با یک باستان شناس پرشور به نام هنری کریستی (Henry Christy) ملاقات کرد. کریستی از تایلور درخواست کرد که مسافرت علمی اش را تا مکزیک ادامه دهد، این مسافرت، تخیل تایلور را برانگیخت و وی را به مطالعه دوره ماقبل تاریخ، علاقمند ساخت. سفرنامه وی، آناهیت (Anahuat) (1861) که تحت عنوان «مکزیک و مکزیکیان باستانی و جدید» (Mexico and Mexicians: Ancient and Modern)در شرح این مسافرت نگاشته شده است، قطع نظر از رؤیاپردازی هایش، اولین تلاش وی در مطالعات مقایسه ای فرهنگ های انسانی است. پس از آن، کتاب مهم وی «فرهنگ ابتدایی» (1871) که عمدتا به مطالعه دین اختصاص دارد، موقعیت تایلور را به عنوان یک مردم شناس درجه یک تثبیت نمود. تایلور به عنوان عضو انجمن کلیسایی و در عین حال، شدیدا مخالف کاتولیک، اولین موقعیت دانشگاهی را در مردم شناسی، در دنیای انگلیسی زبان، در سال 1884، به عنوان دانشیار رشته مردم شناسی در دانشگاه اکسفورد، به دست آورد. پل بُهانان (Paul Bohannan)، در اولین کتاب های مردم شناسی خود، قاطعانه از این دیدگاه، که تایلور یک متفکر خلاّق برجسته است و مطالعات او تنها مطالعات این دوره است که تاب تحمل آزمایش زمان را دارد، دفاع کرده است.(22) مری داگلاس (Mary DougLas) با دور اندیشی بیش تر، تایلور را عمدتا به عنوان یک فرهنگ شناس عامیانه (Folklorist) و صرفا علاقمند به «آثار و بقایای شگفت آوری که می توانند گذشته را برای ما تداعی کنند» ملاحظه می کند.(23) احساسداگلاسقابل درک است، اما تایلور ازیک فرد صرفا علاقمندبه فرهنگ عامیانه برتر و برجسته تر است.

کتاب «فرهنگ ابتدایی» تایلور، که هدفش همان گونه که خود مدعی است توضیح «توسعه فرهنگ» است، یکی از محصولات نمونه قرن نوزدهم محسوب می شود و همچون کتاب اسپنسر، دارای جهت گیری تکاملی و عقلانی است. این کتاب، گنجینه ای از ایده ها را در خود جای داده است که بسیاری از آن ها سازنده و دارای ارزش ماندگار هستند، در عین حال، لازم به ذکر است که بیش تر داده های قوم نگاشتی او، ناکافی به نظر می رسد. ارائه شرح مختصری ازایده های اصلی تایلور خالی از فایده نیست.

اول این که، تایلور مردم شناسی را به عنوان «علم فرهنگ» تعریف کرده است و می نویسد: «فرهنگ یا تمدن یک کلیت پیچیده شامل معارف، باورها، هنرها، اخلاقیا

لینک کمکی