فایل رایگان پاورپوینت قيام محمد نفس زکيه

    —         —    

ارتباط با ما     —     لیست پایان‌نامه‌ها

... دانلود ...

بخشی از متن فایل رایگان پاورپوینت قيام محمد نفس زکيه :

محتویات

1 بیعت با محمد نفس زکیه 2 قیام نفس زکیه و سرانجام او 3 پانویس 4 منابع

بیعت با محمد نفس زکیه

محمد در پایان دوره امویان نظر کسانى را به خود جلب کرده بود، از جمله عباسیان نیز بدو دیده دوخته بودند و انتظار قیام او را مى بردند.

ابوالفرج اصفهانی از عمیر بن فضل خثعمى روایت کرده است: روزى ابوجعفر منصور را دیدم در انتظار برون آمدن کسى بود که بعدا دانستم محمد بن عبدالله بن حسن است. چون از خانه برون آمد، ابو جعفر برجست و رداى او را گرفت تا سوار اسب شد. آن گاه جامه هاى او را بر زین اسب مرتب ساخت. من ابوجعفر را مى شناختم اما محمد را نه. از او پرسیدم: این که بود که او را چنین حرمت نهادى و رکاب او را گرفتى و جامه هایش را مرتب کردى؟ او را نمى شناسى؟ نه. او محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن، مهدى ما اهل بیت است.-[2]

شیخ مفید از عیسى بن عبدالله چگونگى بیعت کردن گروهى از بنى هاشم را با محمد بن عبدالله و مهدى خواندن او را چنین نوشته است:

تنى چند از بنى هاشم که ابراهیم بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس، صالح بن على، ابو جعفر منصور، عبدالله بن حسن، پسران او، محمد و ابراهیم و محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان میان آنان بودند در ابواء[3] گرد آمدند. صالح گفت: مى دانید مردم دیده به شما دوخته اند، خدا خواسته است امروز در این مجلس فراهم آیید. اکنون با یکى از خودتان بیعت کنید و بر آن پایدار مانید تا خدا گشایشى دهد. عبدالله بن حسن پس از سپاس خدا گفت: مى دانید پسرم (محمد) مهدى است. با او بیعت کنیم. ابوجعفر (منصور) گفت: چرا خود را فریب مى دهید. مردم به هیچ کس چون این جوان چشم ندوخته اند و چون دعوت او دعوت کسى را پاسخ نمى گویند. حاضران گفتند راست گفتى. این را مى دانیم و همگى با محمد بیعت کردند.

عیسى بن عبدالله که نواده على علیه السلام و راوى این حدیث است گوید: فرستاده عبدالله بن حسن (پدر محمد نفس زکیه) نزد پدرم آمد و پیام آورد نزد ما بیا که براى کارى گرد آمده ایم و همین پیام را براى جعفر بن محمد علیه السلام برد. اما راوى دیگرى گوید عبدالله پدر محمد حاضران را گفت: جعفر را مخوانید که مى ترسم کار شما را به هم زند.

عیسى گوید: پدرم مرا فرستاد تا پایان کار را ببینم. من نزد آن جمع رفتم. محمد را دیدم بر مصلایى بافته از برگ درخت خرما نماز مى خواند، بدو گفتم: پدرم مرا فرستاده است تا بپرسم براى چه گرد آمده اید؟ عبدالله گفت: گرد آمده ایم تا با مهدى، محمد بن عبدالله بیعت کنیم. در این حال جعفر بن محمد علیه السلام هم رسید و عبدالله او را نزد خود جاى داد و همان سخن را که به من گفته بود بدو گفت. جعفر گفت: چنین مکنید که هنوز وقت این کار (ظهور مهدى) نیست و به عبدالله گفت: اگر مى پندارى پسرت مهدى است، او مهدى نیست و اکنون هنگام ظهور مهدى نیست. و اگر براى خدا و امر به معروف و نهى از منکر قیام مى کنى، به خدا تو را که شیخ ما هستى نمى گذاریم تا با پسرت بیعت کنیم. عبدالله خشمگین شد و گفت: به خدا سوگند خدا تو را از غیب آگاه نساخته، و آن چه مى گویى از روى حسدى است که به پسرم دارى.

جعفر گفت: به خدا آن چه گفتم از حسد نیست بلکه این و برادرانش و فرزندانش - و دست بر دوش ابوالعباس نهاد -، سپس دست بر دوش عبدالله بن حسن زد و گفت آرى به خدا خلافت از آن تو و فرزندانت نیست و از آن آنهاست، و دو پسر تو کشته خواهند شد. پس برخاست و بر دست عبدالعزیزبن عمران تکیه کرد و گفت: آن را که رداى زرد پوشیده دیدى؟ (مقصودش منصور بود) گفتم آرى! فرمود به خدا او آنان را مى کشد. گفتم محمد را؟ فرمود بلى! من به خود گفتم پروردگار چنین چیزى بدو نگفته، بلکه حسد او را واداشته است این سخن را بگوید. ولى به خدا سوگند، نمردم تا دیدم منصور هر دو را کشت.[4]

بلاذرى نوشته است: عبدالله مردمى از خاندان خود را به بیعت با پسرش مى خواند، و از جعفر بن محمد خواست تا او هم با محمد بیعت کند. جعفر نپذیرفت و گفت: بپرهیز و خود و خاندانت را هلاک مساز. حکومت را پسران عموى ما عباس به دست خواهند گرفت. اگر مى خواهى مردم را به خود بخوان که فاضل تر از پسرت هستى.[5] ابن حجر هیتمى این خبر را آورده و آن را از مکاشفات امام صادق علیه السلام دانسته است.[6]

داستان گرد آمدن آن چند تن، و بیعت کردن با محمد بن عبدالله بن حسن، و سخن ابو جعفر منصور در تایید بیعت با محمد، ظاهرا اجتماع نخست این جمعیت است و بایستى پس از کشته شدن ولید بن یزید باشد، که سختگیرى ماموران حکومت اندکى تخفیف یافته بود، چرا که در حکومت هشام بن عبدالملک و مراقبت ماموران او مجالى براى چنین اجتماع ها نبوده است.

باید پرسید اگر این گروه در ابواء گرد آمده و با محمد بیعت کرده اند، چگونه «ابراهیم بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس» که خواهان خلافت بوده و او را ابراهیم الامام مى گفته اند و ماموران او براى وى از مردم بیعت مى گرفته اند با محمد نفس زکیه بیعت کرده است. و ابوجعفر منصور چگونه خویشاوندان نزدیک خود را حمایت نکرده، با محمد بیعت کرده است؟

ابوالفرج می نویسد: پس از این اجتماع، آنان تا روزگار خلافت مروان بن محمد فراهم نیامدند. در

لینک کمکی